تصویری آرمانگرایانه ازهنر متعالی
[ ]
اسپیلبرگ وهمه آثارش در یک نگاه کوتاه
نظرات

اسپیلبرگ و همه آثارش در یک نگاه کوتاه

منابع:

ویکیپدیاhttp://fa.wikipedia.org/

وبلاگ 30نما کوبریک(http://kubrik.blogfa.com/

 سایت هم میهن(http://forum.hammihan.com/)

سایتhttp://digiato.com/

سایت شخصیت نگارhttp://shakhsiatnegar.com/

**********************************************************************************************************************************

Image result for ‫عکس اسپیلبرگ‬‎Image result for ‫عکس اسپیلبرگ‬‎

  • استیون آلن اسپیلبرگ (Steven Allan Spielberg) در 18 دسامبر سال 1946 میلادی در یک خانواده یهودی در شهر سینسینتی (Cincinnati)‏ در ایالت اوهایو کشور آمریکا به دنیا آمد. مادرش یک پیانیست و همچنین رستوران دار و پدرش مهندس برق بود. 
    اسپیلبرگ دوران کودکی‌اش را در سالن‌های سینما و با دیدن فیلم‌های "والت دیسنی" (Walt Disney)‏ از سازندگان بنام فیلم‌های انیمیشن و آثار حادثه‌ای سپری کرد و همین مسئله موجب شد که در ساخت فیلم‌هایش نیز رگه‌های کودکی و فانتزی را رها نکند، تا جایی که برخی لقب کودک - کارگردان را به او داده‌اند.
    اسپیلبرگ دوران نوجوانی خود را در "نیوجرسی" (New Jersey) ایالتی در شرق آمریکا، جایی که برای اولین بار به تئاتر رفت، گذراند. او در دوران نوجوانی با استفاده از یک دوربین 8 میلیمتری به همراه دوستانش فیلمهای آماتوری می‏ساخت، فیلمنامه هایش را خودش می‏نوشت، از دوستانش برای بازی استفاده می‏کرد و آنها را به نمایش می‏گذاشت. اسپیلبرگ در سال 1961 و در 13 سالگی برای فیلم 40 دقیقه ای وسترن با عنوان "فرار به ناکجا آباد" ( Escape to Nowhere) برنده جایزه محلی شد. اسپیلبرگ در 16 سالگی فیلم بلند "firelight" را نوشت و کارگردانی کرد.
    اسپیلبرگ ورود خود به عرصه فیلم و فیلمسازی را اینگونه توصیف می‏کند: «خوب به یاد دارم زمانی که 13 سالم بود، معلمم از ما خواست که یک داستان را در قالب عکس‌هایی روایت کنیم و من هم که دوربین عکاسی پدرم شکسته بود، از معلم‌مان خواستم که به جای گرفتن عکس، داستانم را از دریچه دوربین فیلمبرداری پدرم روایت کنم. او موافقت کرد و من این ایده به مغزم خطور کرد که یک فیلم وسترن (فرار به ناکجاآباد) بسازم و این شد که من اولین نشان شایستگی‌ام را دریافت کردم و این درست شروع همه چیز بود.»
    او آثار بسیاری در سینما و تلویزیون تهیه و یا کارگردانی کرده که از جمله می‌توان "ای تی" (E.T. the Extra- Terrestrial)، "پارک ژوراسیک" (Jurassic Park)، "فهرست شیندلر" (Schindler's List)، "نجات سرباز رایان" (Saving Private Ryan)، "مونیخ" (Munich) و "اسب جنگی" (War Horse) را نام برد.

    بعد از اینکه پدر و مادر اسپیلبرگ از یکدیگر جدا شدند، اسپیلبرگ همراه پدر به "ساراتوگا" (Saratoga)‏ شهری در شهرستان سانتا کلارا ایالت کالیفرنیا، نقل مکان کرد درحالیکه مادر و 3 خواهرش در آریزونا (Arizona) ماندند.

    او که به مدت 3 سال به دبیرستان "آرکادیا" در فینیکس (Phoenix)‏ مرکز ایالت آریزونا آمریکا رفته بود، سرانجام در سال 1965 از دبیرستان "ساراتوگا" فارغ التحصیل شد. اسپیلبرگ در کالیفرنیا به مدرسه فیلم، تئاتر و تلویزیون در جنوب کالیفرنیا رفت اما موفق نبود. او پس از آن به دانشگاه ایالتی کالیفرنیا رفت و در رشته سینما مشغول به تحصیل شد. اسپیلبرگ در دوره دانشجویی با ساخت فیلم کوتاه "آمبلین" (Amblin) در سال 1969 مورد تحسین قرار گرفت؛ استودیوی "یونیورسال" با دیدن فیلم با او قرارداد بست و به این ترتیب اسپیلبرگ جوان ترین کارگردانی شد که تا آن زمان با یک استودیوی مهم هالیوود قرارداد امضا کرده بود. او اولین کمپانی فیلم سازی خود را در سال 1982 تأسیس کرده و به نام "Amblin Entertainment" نامگذاری کرد.

    استیون اسپیلبرگ در سال 1985 با "امی ایرونیگ" (Amy Irving) ازدواج کرد. آنها در سال 1989 از یکدیگر جدا شدند و این جدایی تبدیل به یکی از گرانقیمت‌ترین طلاق‌های تاریخ شد. او وقتی تصمیم گرفت "امی ایرونیگ" را طلاق دهد، دادگاه مجبورش کرد 100 میلیون دلار به همسرش بپردازد. 
    اسپیلبرگ پس از آن با "کیت کپ شاو" (Kate Capshaw)، بازیگر فیلم "ایندیانا جونز و معبد مرگ" آشنا و در سال 1991 با یکدیگر ازدواج کردند. بعد از آن بود که "کپ شاو" نیز به آیین یهودیت پیوست.
    اسپیلبرگ پس از ازدواج با "امی آروینگ" صاحب یک پسر و از ازدواج دومش با "کیت کپ شاو" صاحب 3 فرزند شد. آنها قبل از ازدواجشان 2 فرزند نیز پذیرفته بودند.    
     
                             Image result for ‫زندگینامه استیون اسپیلبرگ‬‎Image result for ‫زندگینامه استیون اسپیلبرگ‬‎
    اسپیلبرگ در دهه 1970 با ساخت اپیزودهایی از سریال‌های "گالری شب"، "مارکوس ویلبی، پزشک محله"، "نام بازی" و "کلمبو" جذب تلویزیون آمریکا شده و به جوان ترین کارگردان تلویزیونی کمپانی "یونیورسال" تبدیل گردید.
    پس از آن در سال 1971 فیلم "دوئل" (Duel) از "ریچارد ماتسن" را ساخت که مورد تحسین قرار گرفت و فرصتی برای ورود او به سینما را ایجاد کرد. "دوئل" ماجرای سفر یک فروشنده دوره‌گرد بود که اسیر دیوانگی یک راننده تریلر می‌شود، راننده‌ای که تماشاگر هرگز چهره او را نمی‌بیند. اسپیلبرگ در این فیلم به خوبی از پس صحنه‌های تعقیب و گریز برآمد و ایجاد دلهره را در متن کار قرار داد.
    اسپیلبرگ در دهه 1980 و 1990 که بیشتر در سینما کار می‌کرد نیز تلویزیون را فراموش نکرد و نقش مهمی در تولید مجموعه «ER» درمورد شغل و حرفه پزشکی و پرستاری ایفا کرد. چهار سریال کوتاه "دسته برادران"، "اقیانوس آرام"، "ربوده‌شده" و "به سوی غرب" از جمله ساخته های او هستند.
    اسپیلبرگ پس از "دوئل" با فیلمهای بزرگی چون "بزرگراه شوگرلند"، "آرواره ها"، "ایندیانا جونز"، "برخورد نزدیک از نوع سوم"، "ای تی" و "پارک ژوراسیک" خود را در جهان مطرح کرد.
                     Image result for ‫عکسهای استیون اسپیلبرگ‬‎ 
    اسپیلبرگ و گروه جلوه های ویژه اش با نوآوری و ابتکارهای منحصر به فردی که در فیلم "پارک ژوراسیک" (بدون وجود جلوه های ویژه کامپیوتری امروزی) از خود نشان دادند؛ لقب پایه گذاران نسل جدید جلوه های ویژه را از آن خود کردند. 
    او در سال 1993، با ساخت فیلم "فهرست شیندلر"، ساخت یکی از مهمترین فیلم‌های هولوکاستی تاریخ سینمای آمریکا را به نام خود ثبت کرد و بعنوان یکی از یهودیان پرنفوذ هالیوود مطرح شد.
    اسپیلبرگ از معروف ترین صهیونیست‌های پرنفوذ هالیوود، پس از ساخت فیلم‌هایی مانند "فهرست شیندلر" و تصاحب جوایز فراوانی که صهیونیست‌ها به دلیل مظلوم نمایی فراوان اسپیلبرگ از یهودیان در جریان جنگ جهانی دوم، به او دادند، توانست شرکت بزرگ "دریم ورکس" (Dream Works) را تأسیس کند.
                       
     
    افتتاح کمپانی "دریم ورکس" توسط سه چهره شاخص هالیوود از خانواده‌هایی یهودی
    کمپانی دریم ورکس یا "SGK" سال 1994 توسط سه چهره شاخص هالیوود، استیون اسپیلبرگ، "جفری کاتزنبرگ" و "دیوید گفن" افتتاح شد. در واقع SGK مخفف نام فامیلی این سه تن بود.
    جفری کاتزنبرگ، تهیه ‌کننده پولدار هالیوود که در یک خانواده یهودی در نیویورک متولد شده، مدیریت اجرایی کمپانی دریم ورکس را برعهده گرفت. او از سال 1984 تا 1994 ریاست کمپانی فیلمسازی «والت دیزنی» را نیز به عهده داشت. دیوید گفن، در خانواده‌ای مهاجر و یهودی در نیویورک متولد شد. او تهیه‌ کننده تئاتر و سینما و یکی از میلیاردرهای یهودی هالیوود بود.
     
    فیلم "آمیستاد" نامزد دریافت جایزه اتحادیه کارگردانان آمریکایی
    کمپانی "دریم ورکس" اولین فیلم سینمایی خود با نام "صلح جو" (the peacemaker)  را در سپتامبر سال 1997 اکران کرد. بلافاصله پس از این فیلم، اسپیلبرگ اولین فیلم خود با نام "آمیستاد" (Amistad) را برای این کمپانی ساخت که توانست در چهار بخش از جوایز اسکار از جمله بهترین بازیگر نقش اول مرد برای "آنتونی هاپکینز" نامزد شود. اسپیلبرگ برای این فیلم برای هشتمین بار نامزد دریافت جایزه اتحادیه کارگردانان آمریکایی شد.
                     
    جایزه بهترین کارگردانی برای فیلم "نجات سرباز رایان"
    کمپانی دریم ورکس، در سال 1998 در کنار چند فیلم دیگر فیلم "نجات سرباز رایان" را به کارگردانی اسپیلبرگ و در همکاری با کمپانی "پارامونت" ساخت که در 11 بخش از جوایز اسکار نامزد شد و در نهایت توانست 5 جایزه اسکار از جمله بهترین کارگردانی را از آن خود کند.
     
    نجات "دریم ورکس" از ورشکستگی
    اسپیلبرگ، گفن و کاتزنبرگ که 72 درصد از سهام کمپانی "دریم ورکس" را در اختیار داشتند؛ دسامبر سال 2005 تصمیم گرفتند که این کمپانی را به "ویاکوم"، سهامدار اصلی کمپانی فیلمسازی "پارامونت" بفروشند. فرایند فروش کمپانی دریم ورکس، فوریه سال 2006 به اتمام رسید.
    در پایان سال 2008 میلادی "گفن" از کمپانی دریم ورکس جدا شد و این کمپانی اعلام کرد که تصمیم دارد به همکاری خود با کمپانی "پارامونت" پایان دهد، در همین راستا یک قرارداد 1 میلیارد و 500 میلیون دلاری تولید فیلم با کمپانی "رلیانس" هند بسته شد، در این میان کمپانی "رلیانس" به منظور مستقل شدن کمپانی "دریم ورکس" به ریاست اسپیلبرگ، 325 میلیون دلار سرمایه‌گذاری کرد.
            
     
    سهامداران دریم ورکس 
    سهام استودیوهای دریم ورکس در سال 2013 متعلق به استیون اسپیلبرگ، "استنسی اسنایدر"، تهیه ‌کننده آمریکایی و همچنین کمپانی "رلیانس" هند بود.
    کمپانی "دریم ورکس"، از جوان ترین کمپانی های فیلمسازی هالیوود، بیش از همه به علت ساخت انیمیشن هایی چون "شرک" شهرت دارد که در سال 2001 در بخش انیمیشن بلند سینمایی جایزه اسکار را کسب کرد و طی سالهای بعد با پروژه‌های موفق دیگر توانست جوایز اسکار زیادی را در بخش‌های مختلف سینمایی از آن خود کند.
     
    باورپذیری مخاطبان، عامل موفقیت انیمیشن های هالیوودی در القاء خواسته ها
    در انیمیشن، همانند دیگر فیلم‌های هالیوود بزرگترین خطر را می‌توان در بُعد سرگرمی آن جستجو کرد؛ انیمیشن در ظاهری سرگرم ‌کننده تر از دیگر فیلم‌های هالیوود به خوبی توانسته است با اغواگری شدید و ذائقه سازی هوشمند و هم چنین باورمند سازی مخاطب، خواسته‌های خود را در غالب سرگرمی و تفریح به مخاطب القا کند.
    یکی از ویژگی‌ انیمیشن‏ها که موجب نگرانی‌های زیادی می‏شود مخاطب آن می‌باشد، طیف وسیعی از بینندگان انیمیشن‏های هالیوودی کودکان و نوجوانان هستند.
                         
    از کمپانیهایی که با ساخت انیمیشن‏های خوش ساخت و پرفروش در میان جهانیان نامی شد؛ استودیوهای دریم ورکس می‌باشد. این کمپانی در حوزه انیمیشن سازی سابقه طولانی و درخشانی دارد و با ساخت نزدیک به بیش از 30 انیمیشن خود را به یکی از پیشتازان انیمیشن سازی تبدیل کرد که به طور نمونه می‏توان به "ماداگاسکار" (Madagascar)‏، "پاندای کونگ‌ فو کار"(Kung Fu Panda) و "شرک" (Shrek) اشاره کرد. در سال 2012 نیز، این کمپانی با ساخت انیمیشن "ظهور نگهبانان" (Rise of the Guardians) موفقیتی جدید در کارنامه خود ثبت کرد.
     
    "ظهور نگهبانان"، فیلمی فراتر از یک انیمیشن
    انیمیشن "ظهور نگهبانان" به عنوان یک اثر سینمای استراتژیک، با قرار دادن المان‌های متعدد دینی و اعتقادی و همچنین تلفیق آن با افسانه‌ها و ایجاد جلوه‌های بصری توانست به یک انیمیشن مؤثر تبدیل شود. بُعد مؤلفه‌های استراتژیک در انیمیشن به مراتب پیچیده‌تر از فیلم‌های واقعی است چرا که مخاطب این انیمیشن ها علاوه بر بزرگسالان عمدتاً از کودکان و نوجوانان شکل می‌گیرد و القای پیام‌های غیرمستقیم به این رده سنی آثار دو چندانی در باورسازی برای یک کودک خواهد داشت. در این انیمیشن به القای نبرد بین خیر و شر، تجلی ارده‏های غیبی بر دنیای واقعی و القای پوزیتیسم (اثبات گرایی) و اومانیسم (فرد گرایی) پرداخته شده است. این انیمیشن با تلفیق افسانه ها و اعتقادات دینی، نیاز بشر به منجی را زیر سؤال برده و اساس وجود او را نوعی وهم به مخاطب خود معرفی می‏کند.
     بر اساس اسناد منتشر شده توسط سایت ویکی لیکس (WikiLeaks)‏، سازمانی که به ارسال و افشای اسناد از سوی منابع ناشناس می‌پردازد، در جریان نشست اتحادیه عرب در سال 2007، 14 کشور عربی خواستار تحریم فیلم‌های استیون اسپیلبرگ شدند.
    به گزارش خبرگزاری ایسنا در 28 آذرماه سال 1389،‌ سایت ویکی لیکس در افشاگری خود اعلام کرد: «استیون اسپیلبرگ به جهت کمک یک میلیون دلاری که در سال 2006 در جریان حمله به لبنان به رژیم‌ صهیونیستی کرده بود، مورد تحریم اتحادیه عرب قرار گرفت.» یادداشت محرمانه سفارت آمریکا که از سوی ویکی لیکس منتشر شد نشان می‏داد که در جریان نشست این اتحادیه در آوریل 2007، دیپلمات‌هایی به نمایندگی از 14 کشور عربی: الجزایر، لبنان، کویت، امارات، لیبی، مراکش، قطر، عربستان، سودان، سوریه، تونس، یمن، عراق و تشکیلات خودگردان فلسطین موافقت خود را با تحریم فیلم‌های این کارگردان سرشناس آمریکایی اعلام کرده‏اند.
     20 فوریه سال 2007 و در آستانه برگزاری انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، استیون اسپیلبرگ، دیوید گفن و کاتزنبرگ جشن خیریه عمومی برای جمع آوری کمک به باراک اوباما برگزار کردند. در متن دعوتنامه این مراسم نوشته بود: «امید که به ما ملحق شوید و شخصاً با سناتور اوباما دیدار کنید.» 
    با این حال در 14 جولای سال 2007 اسپیلبرگ از کاندیداتوری "هیلاری کلینتون" حمایت کرد؛ به‌ گزارش‌ خبرگزاری‌ فرانسه‌ از واشنگتن‌‌، استیون‌ اسپیلبرگ‌ گفته بود:‌ «من‌ برنامه‌های‌ تمامی‌ نامزدهای‌ حزب‌ دموکرات‌ را بررسی‌ کردم‌ و معتقدم‌ که‌ هیلاری‌ کلینتون‌ شایسته‌ ترین‌ نامزد برای‌ کسب‌ سمت‌ ریاست‌ جمهوری‌ است. ‌‌هیلاری‌ کلینتون رهبری‌ قوی‌ است‌ و همه‌ به‌ وی‌ احترام‌ می‌گذارند‌ وی‌ در کسوت‌ رئیس‌ جمهور می‌تواند آمریکا را متحد کند‌ چهره‌ آمریکا را در خارج‌ بهبود بخشد و امنیت را در آمریکا حفظ کند‌.»
               
       
     
    • به گزارش خبرگزاری آسوشیتدپرس، استیون اسپیلبرگ كه آوريل سال 2006 از سوی كميته برگزاری المپيک پکن به عنوان مشاور هنری اين بازی‌ها دعوت به كار شده بود، در 12 فوریه سال 2008 میلادی در اعتراض به نقش چین در وقایع دارفور سودان، از سمت مشاور هنری المپیک پکن کناره‌گیری کرد.
      در بیانیه‌ای مشترک که توسط "میا فارو" (Mia Farrow) بازیگر آمریکایی و اسپیلبرگ، خطاب به دولت چین منتشر شد، ضمن اعلام خبر استعفای اسپیلبرگ، از این دولت خواسته شد تا به روابط خود با سودان خاتمه دهد. به گزارش آسوشیتدپرس، اسپیلبرگ نامه‌ای خطاب به هو جین تائو، رئیس جمهور وقت چین نوشت و از وی خواست تا از نفوذ دولت خود در طی بازی‌های المپیک 2008 برای خاتمه دادن به فاجعه منطقه بحران‌زده دارفور در سودان استفاده نماید.
      بحران دارفور فاجعه ای انسانی با بیش از 2/5 میلیون آواره و بیش از 200 هزار نفرکشته (علیرغم اختلاف آماری با داده های دولت سودان) که در آغاز هزاره سوم، خاطره تلخی را در اذهان باقی گذاشت. چین به عنوان سرمایه‌گذار مهم در صنعت نفت سودان متهم بود که برای دولت خارطوم تسلیحاتی تامین می‌کند که در نهایت در عملیات در خارطوم مورد استفاده قرار می‌گیرند. 
      اسپیلبرگ در بیانیه‌ خود،‌ دولت چین را متهم کرد که از انجام اقدام مناسب برای فشار بر متحد خود یعنی دولت سودان با هدف اتمام نقض حقوق بشر در این کشور طفره می‌رود. 

       

    •  
    سپتامبر سال 2008 (شهریورماه 1387) بود که اسپیلبرگ به‌ همراه دو استودیو بزرگ فیلم‌سازی هالیوود، "دریم وورکس" و "یونیورسال پیكچرز" متهم به دزدیدن طرح داستان فیلم "پنجره پشتی" اثر "آلفرد هیچكاک" محصول سال 1954، برای ساخت فیلم "دیستربیا" شد.
                             
     
    "شلدون آبند رووکیبل تراست"، صاحب امتیاز فیلم "پنجره پشتی"، به خاطر استفاده از طرح داستانی آن در فیلم سینمایی "دیستربیا" از اسپیلبرگ و چند استودیو مطرح هالیوود شکایت کرد. به گزارش رویترز این شکایت روز دوشنبه، 8 سپتامبر سال 2008 در دادگاه فدرال منهتن در نیویورک تنظیم شد و برابر با آن استیون اسپیلبرگ، دریم ورکس، شرکا ویاکام، یونیورسال پیکچرز و یک واحد ان بی سی یونیورسال وابسته به شرکت جنرال الکتریک، سازندگان و توزیع‌کننده‌های فیلم "دیستربیا" به تخطی از قوانین کپی رایت متهم شدند.
    بر این اساس، سازندگان "دیستربیا"، بدون کسب اجازه از صاحبان امتیاز فیلم "کلاسیک" هیچکاک از طرح داستانی آن در ساخت فیلم خود استفاده کرده‌ بودند. در این شکایت از اسپیلبرگ که یکی از مؤسسان دریم ورکس است به عنوان "خوانده" یاد شده بود.
    در این شکایت آمده بود: «آنچه خوانده‌ها به لحاظ قانونی و مشروع حاضر به انجام آن نبودند با استفاده از پسزمینه داستان "پنجره پشتی" به شکل مخفیانه انجام دادند، بی‌آنکه هزینه آن را بپردازند.» "شلدون آبند" مدعی شده بود داستان "دیستربیا" و "پنجره پشتی" یکی است. هر دو معمای قتل هستند و شروع آنها با مردی است که از پنجره خود شاهد وقوع اتفاقی عجیب در خانه همسایه می‌شود.
      آمریکایی‏ها و صاحبان صهیونیست سینمای هالیود به خوبی آگاهند که نفوذ در فرهنگ کشورها با استفاده از ابزارهای سینمایی یکی از بهترین روشهای تهاجم فرهنگی است و به همین دلیل با حمایت و سرمایه گذاری‏های هنگفت همواره در تلاش هستند تا از این ابزار علیه نظام جمهوری اسلامی استفاده کنند.
     
    استیون اسپیلبرگ که به عنوان یکی از یهودیان پرنفوذ دنیا شناخته می‏شود، در اوریل سال 2010 مصادف با اردیبهشت ماه 1389 در واکنش به بازداشت جعفر پناهی، خواهان آزادی او شد؛ او یکی از کارگردانان مطرح هالیوود بود که به همراه دیگر فیلمسازان و هنرپیشه‏های هالیوود، طی نامه‏ای به صادق لاریجانی رئیس قوه قضائیه وقت در سال 1389، خواستار آزادی جعفر پناهی شد.جعفر پناهی فیلمسازی کم مخاطب بود که در جریان حوادث بعد از انتخابات ریاست جمهوری دهم در سال 1388، در صف فتنه گران قرار گرفت.
                               
    اگر چه تأسیس کمپانی "دریم ورکس" توسط سه چهره یهودی هالیوود از جمله استیون اسپیلبرگ که ماهانه مبلغ قابل توجهی به رژیم صهیونیستی کمک مالی می‌کند، خود نشان دهنده رابطه دوستانه این کمپانی با رژیم صهیونیستی است ولی دیدار "شیمون پرز"، رئیس جمهور وقت رژیم صهیونیستی در اوایل سال 2012 با سران کمپانی دریم ورکس خود تأیید کننده این مطلب است.
    "پرز" در این ملاقات صمیمانه به نقش یهودی‌ها در تأسیس تجارت استودیوهای بزرگ فیلمسازی اشاره کرد و متذکر شد: «نباید ارتباط حیاتی میان هالیوود و آموزش را نادیده گرفت و باید بدانید که کودکان بیش از سیاستمداران به بازیگران اعتقاد دارند.» وی همچنین تأکید کرد: «شما هالیوودی‌های پیام اسرائیل را در جهان توزیع می‌کنید.»
    کاتزنبرگ، مدیر اجرایی دریم ورکس نیز در این دیدار دوستانه تابلویی از انیمیشن «شاهزاده مصر»، اولین انیمیشن سینمایی دریم ورکس را به رئیس جمهور رژیم صهیونیستی هدیه داد.
    انیمیشن "شاهزاده مصر" و "فرار جوجه‌ای" دو نمونه از انیمیشن های دریم ورکس هستند که با قرائت‌های صهیونیستی داستان زندگی حضرت موسی(ع)، داستان خروج بنی اسرائیل از ستم فرعونیان، مظلومیت یهود، جنگ جهانی دوم و زندان‌های مخوف آلمان ها را به تصویر کشیده‌اند. 
     
    انعکاس دیدار "پرز" از هالیوود در عرصه مطبوعات غرب
    روزنامه لس ‌آنجلس تایمز با تیتر «شیمون پرز بر تأثیر جهانی هالیوود تأکید کرد.» خبر این دیدار را انعکاس داده و نوشت: «سفر "شیمون پرز" به آمریکا در حالی صورت گرفته که سیاست‌های اوباما در برابر ایران و اسرائیل به یکی از موضوعات مهم جهان امروز تبدیل شده و این مسئله به شدت موجبات نگرانی دموکرات‌های هالیوود را فراهم آورده است.»
    این روزنامه آمریکایی با اشاره به اینکه دیدار پرز از کمپانی دریم ورکس تحت تدابیر بسیار شدید امنیتی صورت گرفته است، افزود: «اگر چه سفر "شیمون پرز"، برنده جایزهصلح نوبل، سفری تشریفاتی به نظر می‌رسد ولی بر کسی پوشیده نیست که او در واقع نماینده و فرستاده "بنیامین نتانیاهو"، نخست‌وزیر اسرائیل است.»
    سایت سینمایی "هالیوود ریپورتر" نیز با تیتر «رئیس جمهور اسرائیل تأثیر هالیوود بر جوانان را ستود» به انعکاس این خبر پرداخت و متذکر شد: «"شیمون پرز" در زندگی شخصی‌اش نیز با هالیوود در ارتباط است، زیرا "لارن باکال"،(بازیگر مشهور هالیوود و همسر "همفری بوگارت"‌) دختر عموی اوست، هر دوی آن‌ها با نام خانوادگی "پرسکای" متولد شدند ولی خانواده پرز زمانی که به فلسطین مهاجرت کردند فامیلی‌شان را تغییر دادند، "باکال" نیز زمانی که روی صحنه رفت، آن را تغییر داد.»
     
    همچنین نشریه سینمایی "ورایتی" ضمن انعکاس تمامی سخنان پرز، بیش از همه این بخش از سخنان او که درباره تأثیر هالیوود بر کودکان بود را مورد توجه قرار داد.
    البته "شیمون پرز" چند ماه پیش از حضور در کمپانی دریم ورکس، میزبان هیأتی 50 نفره از مقامات هالیوود بود که در آن نشست نیز بر این نکته تأکید کرده بود که: «هالیوودی‌ها نه تنها در عرصه سینما و تلویزیون فعالیت می‌کنند بلکه در واقع فعالان آموزش و پرورش هستند که با کمک اعتمادی که به‌وجود می‌آورند، می‌توانند تأثیرگذار باشند و پیام اسرائیل را در جهان توزیع کنند.»
     بر اساس گزارش مجله "فوربس" در سال 2013، اسپیلبرگ با ثروتی بالغ بر 3 میلیارد و 200 میلیون دلار یکی از ثروتمندترین یهودیان هالیوود است که به اعتراف رسانه‌های غربی هر ساله مبلغ قابل توجهی به رژیم صهیونیستی کمک مالی می‌کند.
     
    نگهداری از آرشیو فیلمهای یهودی
    اسپیلبرگ در کنار دارایی‌های خود صاحب یک آرشیو فیلم یهودی است که وظیفه او نگهداری و تحقیق در زمینه فیلم‌های مستندی است که در رابطه با یهودیان ساخته می‌شود. این آرشیو فیلم همچنین توسط مؤسسه یهودیت معاصر "آبراهام هارمان" در دانشگاه اورشلیم و مرکز آرشیو‌های مرکزی صهیونیسم در سازمان صهیونیسم جهانی مدیریت و پشتیبانی می‌شود.
     
    تاریخ سازی برای حقانیت صهیونیست
    اسپیلبرگ به عنوان یکی از مشهورترین کارگردانان صهیونیسم است که در کارنامه سینمایی خود دو فیلم "فهرست شیندلر" محصول سال 1993 و "نجات سرباز رایان" محصول سال 1998، را دارد. تاریخ سازی برای حقانیت صهیونیست‌ها و شجره سازی صهیون در این دو فیلم بیش از بقیه آثار این فیلمساز به چشم می‌آید؛ زیرا در این دو فیلم موضوع جنگ جهانی دوم، نازی‌ها و یهودیان و هولوکاست بیشتر به چشم می‏خورد. او حتی در فیلم "ترمینال"، در سال 2004 نیز مسیر دائمی تبلیغ صهیون را نادیده نگرفته است؛ فیلمی به کارگردانی اسپیلبرگ و با بازی "تام هنکس" که داستان آن برگرفته از سرگذشت "مهران کریمی ناصری" است. یک شهروند ایرانی که سال 1988 بدون گذرنامه و مدارک معتبر در فرودگاه شارل دوگل فرانسه از هواپیما پیاده شد و 18 سال حیرت آور را در بخش ترانزیت فرودگاه زندگی کرد.
     شصت و ششمین جشنواره فیلم کن از 15 تا 26 مه سال 2013 (25 اردیبهشت تا 5 خردادماه 1392) برگزار شد. استیون اسپیلبرگ ریاست هیأت داوران بخش مسابقه اصلی را بر عهده داشت. تازه‌ ترین ساخته‌های رومن پولانسکی، برادران کوئن، استیون سودربرگ، پائولو سورنتینو و اصغر فرهادی از مطرح‌ترین فیلم‌های بخش رسمی جشنواره کن 2013 بودند که در نهایت فیلم فرانسوی «آبی گرم‌ترین رنگ است» (Blue Is the Warmest Color) جایزه نخل طلایی را کسب کرد.
    دریافت نخل طلایی از سوی این فیلم با مضمون همجنس گرایی درحالی اتفاق افتاد که مخالفین همجنس گرایی در پاریس، برای اعتراض به مصوبه دولت فرانسه برای قانونی کردن ازدواج و حق حضانت همجنسگرایان تجمع کرده بودند؛ حتی "ژولی مارو"، نویسنده اصلی داستان فیلم، صحنه های این فیلم را خجالت آور و نمونه ای از پرنوگرافی دانست که از نظر او هیچ ارزش هنری ندارد.استیون اسپیلبرگ در ژوئن 2013 (تیرماه 1392) در انتقاد از صنعت سینمای هالیوود گفت: «استودیوها تنها به فکر سودهای کلان هستند، مخاطب دیگر از دست ما خسته شده است، شکست هالیوود نزدیک است.»
                            
    سایت خبری "هافینگتون پست" در بررسی سینمای هالیوود به بررسی گفته های اسیپلبرگ و "لوکاس" پرداخت. بر اساس این گزارش اسپیلبرگ و لوکاس معتقدند که هالیوود در نوک قله سقوط قرار دارد و به زودی از درون از هم پاشیده خواهد شد.
    اسپیلبرگ معتقد است: «هالیوود هر ساله در حال شرط بندی روی پروژه‌های عظیم سینمایی است که برخی از این شرط‌بندی‌های بزرگ با شکست روبرو می‌شود و این شکست‌ها است که در حال تخریب سینمای هالیوود است. استودیوها ترجیح می‌دهند به جای آنکه چند پروژه مستقل را بسازند یک پروژه 250 میلیون دلاری را به نتیجه برسانند و این ذوب‌شدنی عظیم را برای آنها در پی دارد. زمانی‌که سه یا چهار و یا حتی نیمی از این پروژه‌ها با شکست روبرو می‌شوند این استودیو از درون از هم می‌پاشد.»

     پایگاه مصری "السینما" در 25 شهریور 1392 گزارش داد: «استیون اسپیلبرگ کارگردان یهودی هالیوود در پایان سال 2013 نشان شوالیه رژیم صهیونیستی را دریافت می‏کند.» 

    بر اساس این گزارش "شیمون پرز" رئیس رژیم صهیونیستی به پاس نقش هنری استیون اسپیلبرگ در حمایت و احیای یاد هولوکاست این نشان را به استیون اسپیلبرگ اهدا می‏کند. نشان اهدایی به این کارگردان یهودی بالاترین نشان در رژیم صهیونیستی محسوب می‌شود که پیش از این به باراک اوباما و بیل کلینتون تعلق گرفته است.
     استیون اسپیلبرگ و "جفری کاتزنبرگ"، دو سینماگر سرشناس هالیوود در نوامبر 2013 هر کدام 10 میلیون دلار به موزه آکادمی اسکار کمک کردند.
    آکادمی علوم و هنرهای سینمایی اسکار پس از کمک 20 میلیون دلاری استیون اسپیلبرگ و جفری کاتزنبرگ به پروژه ساخت موزه این آکادمی، اعلام کرد: «دو گالری اصلی در این موزه را به نام این دو دوست قدیمی و کارگردان نامگذاری خواهد کرد.» "دان هادسن"، رئیس کمیته جمع‌آوری اعانه در آکادمی اسکار اعلام کرد: «نقطه مشترک اسپیلبرگ و کاتزنبرگ عشق به فیلمسازی است.»
    اسپیلبرگ با ساخت فیلم ای.تی (E.T. the Extra Terrestrial) در سال 1982 وارد دوران جدیدی شد. وی توانست بسیاری از اعتقادات یهودی را در این فیلم بگنجاند. پس از این بود که ای.تی به امضای اسپیلبرگ تبدیل شد و کودکان هم نام او را حفظ کردند.
       
    در این فیلم، "ای تی" یک موجود بیگانه کریه المنظر است که از آسمان به زمین می‏آید او که بطور تصادفی از دیگر همراهانش جا مانده، قصد بازگشت به خانه را دارد. پسری او را یافته و با او دوست می‏شود و سرانجام با کمک او و سایر بچه‏ها به آسمان فرستاده می‏شود.
    در مورد فیلم "ای تی" اسپیلبرگ گفته می‏شود که در پوستر فیلم از اثر "Sistine Chapel" میکلانژ استفاده شده است. در اثر میکلانژ تصویر تجسمی دست خدا در حال زندگی بخشیدن به آدم است که در پوستر فیلم "ای تی" انگشت خدا با انگشت یک بیگانه عوض شده بود.
    در این راستا گفته می‏شود تقریباً هر فیلم و برنامه تلویزیونی که در مورد بیگانه‌ها یا ماه ساخته شده است، از تولیدات کارگردانی وابسته به فراماسونری است.

     

  •  
  •  

Image result for ‫عکس اسپیلبرگ‬‎Image result for ‫عکس اسپیلبرگ‬‎

 

 

فیلم‌شناسی(از انتها به ابتدا)

 

 

اسپیلبرگ درسال 2013حضوری افتخاری در فیلم (ردکارپت) بکارگردانی رضا عطاران کارگردان و بازیگر ایرانی داشته است

red carpet

  • (ردکارپت) داستان یک سیاه لشگری را روایت می کند که تصمیم می‌گیرد برای حضور در سینمای حرفه ای فیلمنامه اش را به دست استیون اسپیلبرگ برساند. سودای شهرت و دستمایه ای به نام سینما با نگاهی تجربه گرا در کنار موضوعی جذاب در حواشی فستیوال جهانی فیلم کَن و اتفاقات پیرامون آن اثری را تولید کرده که بسیاری از افراد انتظار دیدن آن را می کشند.

    در این فیلم مواجه شدن رضا عطاران با استیون اسپیلبرگ و جیم جارموش صحنه هایی زیبا و به یادماندنی را برای سینمای ایران و زندگی هنری رضا عطاران رقم زده است.

    عطاران در رد کارپت نقش سیاه لشگری را بازی می کند که ۳۸ ساله شده و با سابقه فعالیت ۱۳ ساله در تئاتر به جایگاه هنری خود مد نظر خود دست نیافته و اینگونه می شود که سودای شهرت او را به جنوب فرانسه می کشاند.

  •  

     31-لینکلن ۲۰۱۲

Lincoln 2012 Teaser Poster.jpg

در زمانی که جنگ داخلی آمریکا با خشونت هر چه تمام تر ادامه دارد، رئیس جمهور امریکا با مسائلی چون ادامه کشتار در میدان های نبرد و درگیری با تعداد زیادی از اعضای کابینه خودش بر سر مسئله منع برده داری و آزاد سازی برده ها کشمکش دارد... 

 جوایز اسکار ۸۵ام فیلم لینکلن نامزد دریافت ۱۲ جایزه اسکار از جمله جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بازیگر نقش اول مرد، نقش مکمل زن، نقش مکمل مرد شد و دو اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد (دنیل دی لوییس) و بهترین کارگردانی هنری را دریافت کرد.

با نگاهی موشکافانه تر جنبه سیاسی و تبلیغاتی این فیلم، در راستای ریاست جمهوری دوباره باراک اوباما رئیس جمهور امریکا در سال 2012 به عنوان اولین رئیس جمهور سیاهپوست این کشور مشاهده می‏شود.
 
وقتی هاليوود سياست‌زده حتی به اسپیلبرگ و تارانتینو جفا می‌كند.
فیلم "لینکلن" اسپیلبرگ و آثار دیگری چون "جانگوی آزاد شده" اثر "تارانتینو" و "زندگی پی" اثر "انگ لی" از گزینه های مطرح برای  دریافت جایزه هفتادمین دوره "گلدن کلوب"  در سال 2013 بوند که در نهایت تعجب این جایزه به فیلم "آرگو"، اثر "بن افلک" تعلق گرفت. فیلم اسپیلبرگ، تارانتینو و انگ لی فیلم‌هایی بودند که نسبت به فیلم "آرگو" نمی‌توان از قدرت و کیفیت آن‌ها به راحتی گذشت و ویژگی‌های کیفی آنها را نادیده گرفت. موضوع فیلم "آرگو" به صورت مستقیم به ایران و وضعیت سیاسی آمریکا در قبال ایران بخصوص بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران مرتبط بود درحالیکه فیلمهای اسپیلبرگ و تارانتینو در نگاهی کلی و فراگیرتر سیاست آمریکا را دنبال می‌کردند.

 

 
 
  • 30-اسب جنگی (۲۰۱۱)
  • War-horse-poster.jpg
  • ( War Horse)  محصول سال ۲۰۱۱ است. این فیلم در اسکارموفق به نامزدی در ۶ رشته از جمله بهترین فیلم شد.همچنین این فیلم نامزد ۲ جایزه گلدن گلوب و ۵ جایزه بفتا شد.خلاصه داستان فیلم از این قرار است:

     

     
  • یک جوان وقتی اسب محبوبش به سواره نظام فروخته می شود تصمیم می گیرد به خدمت سربازی برود. او از انگلستان خارج شده و به اروپای در جنگ پا می گذارد. زیبا ترین صحنه فیلم همکاری دو سرباز دشمن یکی از انگلیس و دیگری از آلمان زیر آتش دوطرف میباشد که برای جان نجات یک اسب جان خود را بخطر می اندازند. نهایتا پس از نجات اسب برای تصاحب اسب تنها با یک شیر یا خط قائله را پایان میدهند و هیچ درگیری فیزکی بین آن دو رخ نمیدهد. با اینکه سرباز آلمانی شرط تصاحب اسب را کشتی گرفتن بین آن دو قرار میدهد اما سرباز انگلیسی شرط شیر یا خط را پیشنهاد میکند و نهایتا مشکلشان مسالمت آمیز حل میشود و با دست دادن با یکدیگر به سران و دولت جنگ افروز خود پیغامی را میدهند که شاید در هیچ کتاب آسمانی نمیتوان آن را به این سادگی پیدا کرد
  • 29-ماجراهای تن‌تنراز اسب شاخدار (۲۰۱۱)
  • The Adventures of Tintin - Secret of the Unicorn.jpg
  • (The Adventures of Tintin: The Secret of the Unicorn) فیلمست سه‌بعدی که ساخت آن درسال ۲۰۱۱ انجام شده است.این فیلم بر اساس مجموعه کتاب‌های معروف «ماجراهای تن‌تن و میلو» اثر هرژه ساخته شده‌و تهیه‌کنندهٔ آن پیتر جکسون است. داستان این فیلم ترکیبی از سه کتاب «خرچنگ پنجه طلایی» (۱۹۴۱)، «راز اسب شاخدار» (۱۹۴۳) است و «گنج‌های راکهام» (۱۹۴۴) ماجرای قسمت بعدی آن می‌باشد.

    استیون اسپیلبرگ که شخصاً یکی از طرفداران پر و پاقرص ماجراهای تن‌تن و میلو به شمار می‌آید، پیش از مرگ هرژه، خالق تن‌تن در سال ۱۹۸۳ میلادی حق تولید فیلم از داستان‌های وی را خرید.

     

    •  
    •  
    • تن تن، به همراه سگش در بازار قدیمی شهر بروکسل، ماکت کوچک یک کشتی قدیمی قرن هفدهمی به نام یونیکورن (اسب شاخدار) را می خرد که متعلق به سرفرانسیس است که به دنبال حمله دزدان دریایی به ریاست مرد خبیثی به نام «راکام سرخپوش» (با بازی 

    •  

  • دانیل کریگ) در دریا غرق شده و گنج گران قیمتی را با خود به قعر اقیانوس برده است. تن تن پی می برد که سرفرانسیس، سه ماکت مشابه ساخته و نقشه گنج غرق شده را در آنها جا سازی کرده و حالا مرد شیطان صفتی به نام ساخارین که از نوادگان «راکام سرخپوش» است به دنبال آن نقشه هاست. بقیه ماجرا، رقابت تن تن وهادوک با ساخارین برای دست یابی به ماکت سرفرانسیس است.

  •  
  • 28-ایندیانا جونز و قلمرو جمجمه بلورین (۲۰۰۸)
  • ایندیاناجونز۴.jpg
  • Indiana Jones and the Kingdom of the Crystal Skull) چهارمین قسمت مجموعه فیلم‌های ایندیانا جونز است.

    نخستین نمایش جهانی فیلم ایندیانا جونز چهار با حضور استیون اسپیلبرگ کارگردان، جورج لوکاس تهیه‌کننده و بازیگران فیلمهریسون فورد، کیت بلانشت، جان هارت و شیا لبوف در تالار بزرگ سینه‌لومیر کن صورت گرفت. ایندیانا جونز(هریسون فورد) در این فیلم ۶۷-۶۶ ساله‌است و بسیاری از صحنه‌های اکشن فیلم را خود انجام داده‌است.موضوع فیلم در فضای جنگ سرد بین روسیهٔ شوروی و غرب رخ میدهد. هریسون فورد در نقش دکتر ایندیانا جونز، استاد پاره‌وقت باستان‌شناسی دانشگاه و ماجراجویی تمام‌وقت است. او افسران روسی را که قصد ربودن جمجمهٔ بلورین را دارند، از پا درمی‌آورد.

  •  
  • 27-مونیخ  (۲۰۰۵)
  • Munich 1 Poster.jpg
  • ( Munich) محصول سال ۲۰۰۵ میلادی در ژانر درام و تاریخی،است  که به ماجرای کشتار ورزشکاران اسرائیلی در المپیک مونیخ در سال ۱۹۷۲ به دست گروه فلسطینی موسوم به «سپتامبر سیاه» و انتقام سازمان اطلاعات و وظایف ویژه (موساد) در عملیاتی سرّی با نام «عملیات خشم خدا» می‌پردازد.

    در این عملیات، گروهی تروریست به رهبری مأمور مخفی سابق موساد، آونر (اریک بانا)، به جستجو و کشتن فهرست اعضای سپتامبر سیاه که مسئول قتل یازده ورزشکار اسرائیلی تصور می‌شدند می‌پردازند. مونیخ آشکارا از رویکرد خشونت‌آمیز دولتاسرائیل، در برابر اعمال تروریستی اعراب انتقاد می‌کند.

    بعد از اتفاقاتی که باعث مرگ ورزشکاران اسرائیلی در محل اقامت آنان شد ، موساد آونر را که فرزند یک قهرمان جنگ و مامور رده پایین موساد است را به جلسه با خانم نخست وزیر فرا میخواند . آونر زمانی از نوجوانی خود را در اروپا به خصوص آلمان گذرانده است و موساد با استفاده از تجربه آونر و گمنامی او که باعث راحت بودن انکار اطلاع موساد از اعمال وی می شود ، او را مامور به کشتن اعضای جنبش سپتامبر سیاه می کند که مسئول کشتار مونیخ هستند. سیر داستان فیلم تلاش آونر و همکارانش برای انجام ماموریت را نشان می دهد .

  • تز اسپیلبرگ در حل بحران سرزمینهای اشغالی در فیلم "مونیخ"
    در فیلم "مونیخ"، سران مقاومت فلسطین همسان سران خون ریز صهیونیست معرفی می‏شوند. در همان حال که غاصبان ساکن سرزمین‏های اشغالی نیز با مردم فلسطین یکسان در نظر گرفته شده‏اند. به این معنی که سران هر دو طرف صهیونیستی و فلسطینی محکوم و عامل قربانی شدن مردم فلسطین و اشغالگران صهیونیستی نمایش داده می‏شوند. راه حلی هم که ارائه می‏شود، مبتنی بر سازش و آشتی میان دو طرف است. تز اسپیلبرگ برای برطرف شدن بحران در سرزمین‏های اشغالی که در فیلم "مونیخ" دراماتیزه شده این است که صهیونیست‏ها باید فلسطینی‏ها را تحمل کنند و در مقابل، فلسطینی‏ها هم دست از خشونت و مبارزه بردارند و به تکه زمینی که به عنوان دولت خودگردان به آنها سپرده شده، قانع باشند.
    اسپیلبرگ در فیلم "مونیخ" هیچ اشاره‏ای به اصل مسئله که همان اشغال و غصب سرزمین فلسطین است، نمی‏کند و تنها انتقادش از رفتار دو طرف متخاصم فلسطینی و صهیونیستی است. این فیلم همچنین دارای نوعی غمخواری برای صهیونیست‏هایی است که در المپیک مونیخ توسط فلسطینی‏ها کشته شدند. اگرچه ترورهای صهیونیست‏ها را نیز نشان می‏دهد؛ اما به موازات این تصاویر، صحنه‏هایی هم از عملیات‏های متقابل فلسطینی‏ها را نمایش می‏دهد.
     
    اعتراض اسرائیلیها به فیلم "مونیخ"
    مونیخ اسپیلبرگ، سروصدای سازمان موساد و اسرائیلیهای متعصب را در آورد. آنها معترض بودند که این کارگردان، چهره خشنی از اسرائیلی ها در فیلم خود ارائه کرده است و با فلسطینیها بیش از حد لزوم مهربان بوده است؛ اما اسپیلبرگ که خود یهودی است در مصاحبه ها گفته است که صرفاً آنچه که در کتاب "انتقام"، منبع اصلی فیلم اش، وجود داشته را به تصویر کشیده است.
    جدای از عصبانیت صهیونیستها و برخی از یهودیان متعصب، فیلم مونیخ موضوعی فراتر از منازعه اعراب و اسرائیل را مدنظر قرار داده است. بحث اصلی فیلم درباره بی نتیجه بودن جنگ با ترور است.

     

     
  • 26-جنگ دنیاها  (۲۰۰۵)
  • War of the Worlds poster.jpg
  • (War of the Worlds) فیلمی علمی-تخیلی  است. داستان این فیلم برگرفته از کتاب علمی-تخیلی جنگ دنیاها اثر هربرت جرج ولز، نویسنده بریتانیایی است. در این داستان بیگانگان از فضا به زمین حمله می‌کنند و هیچ مقاومتی کارساز نیست، جز باکتری‌های موجود در هوا.ری فرریه که از همسرش جدا شده، با دو فرزندش راشل ۱۰ ساله و رابی ۱۷ساله در حومه نیویورک زندگی می کند. در یک شب طوفانی، او می بیند ماشین عجیبی که هزاران سال در دل خاک مدفون بوده، از زمین سر بر می آورد و سر راه خود مردمان را از هم متلاشی می کند.

    ری خود و فرزندانش را از این بلا می رهاند و با خودرویی که از اثر آذرخش الکترومغناتیسی به دور مانده و هنوز حرکت می کند، از آنجا می گریزد. روز پس از آن، هنگامی که ری از خواب برمی خیزد، می بیند که لاشه یک هواپیمای جت ۷۴۷ بر روی خانه اش افتاده و آن را ویران کرده است. می پندارد که می تواند در خانه همسرش پناه گیرد. اما خانه را خالی می یابد چرا که همسرش به بوستونرفته است.

    شب را در زیررمین آن خانه با بچه هایش می گذارند. فردای آن روز از روزنامه نگاران می شنود که همه آن خرابکاری‌ها کار موجودات فرازمینی بوده و آذرخش الکترومغناطیسی ماشین‌های شگفت آنان را فعال کرده است.

  • اسپیلبرگ در (War of the Worlds) مسئله تروریسم را مطرح و لزوم مقابله با آن را در لفافه بیان کرده، ویرانگری تروریستها را محدود به یک منطقه نکرده و همه جوامع را مورد هجوم آن‌ها دانسته بود. علاوه بر آن هجوم تروریستها به مترو لندن و زمزمه‌هایی از حمله تروریستی بعدی در فرانسه یا ایتالیا، باعث شد که فیلم جنگ دنیاها به یک پیشگویی و داوری درست از زندگی پر اضطراب در غرب تبدیل شود. اسپیلبرگ در این فیلم با ابزار قدرتمند سینما مقابله با تروریسم جهانی را مطرح کرد و وظیفه شناسایی را بر عهده سیاستمداران گذاشت.

     

    اسپیلبرگ در این فیلم از تمام توان‌های سخت افزاری استفاده کرد. مضمون این فیلم، جنگ بشر با فضایی‌هاست که تماماً حوادث 11 سپتامبر 2001 را تداعی می‏کند. جنگ بین خیر و شر در اکثر آثار اسپیلبرگ دیده می‌شود که در بیشتر آن‌ها علناً خیر نمادی از یهودی صهیونیست یا تفکر تمامیت خواه آمریکایی است. این فیلم بر مبنای رمان معروف علمی تخیلی "هربرت جرج ولز" ساخته شده است

     

     
  •  
  • 25-ترمینال (۲۰۰۴)
  • Movie poster the terminal.jpg
  • ( The Terminal)فیلمیست کمدی-درام  که در سال ۲۰۰۴ به نمایش درآمد. هنرپیشه‌های اصلی این فیلم تام هنکس و کاترین زتا جونز هستند. این فیلم داستان مردیست که از کشور خیالی «کارکوژیا» به فرودگاه بین‌المللی جان اف کندی نیویورک آمده است و اجازه ورود به آمریکا را پیدا نمی‌کند. در عین حال به علت وقوع انقلاب در کشورش امکان بازگشتش نیز وجود ندارد. هدف او از سفر به آمریکا تکمیل امضاهای هنرمندان جاز در عکس روزی عالی در هارلماست.

    عده‌ای بر این باورند که این فیلم از داستان مهران کریمی ناصری پناهنده ایرانی که به علت گم شدن مدارک پناهندگی خود از سال۱۹۸۸ تا سال ۲۰۰۶ در ترمینال یکی از فرودگاه‌های نزدیک پاریس زندگی می‌کرد الهام گرفته است. هرچند که هیچ‌کجا تولیدکنندگان این فیلم به طور رسمی به این موضوع اشاره نکرده‌اند.

  •  
  • 24-اگه میتونی منو بگیر  (۲۰۰۲)
  • Catch Me If You Can 2002 movie.jpg
  • (atch Me if You Can) فیلمیست در ژانر درام که محصولآمریکا در سال ۲۰۰۲ است. فیلم بر پایه خود-زندگی‌نامه‌ایای نوشته فرانک آبیگنل جونیور ساخته شده و در آن بازیگرانی چون لئوناردو دی‌کاپریو، تام هنکس، مارتین شین و کریستوفر واکن بازی کرده‌اند.

    داستان فیلم به فرانک آبیگنل جونیور (با بازی دی‌کاپریو) می‌پردازد که قبل از ۱۹ سالگی‌اش موفق شد میلیون‌ها دلار چک را جعل کند و خود را خلبان هواپیمایی پن ای ام آمریکا، دکتری در جرجیا و وکیلی در لوئیزیانا جا بزند. کارل هنراتی (با بازی تام هنکس) مامور اف بی آی همواره در پی به دام انداختن فرانک است و همیشه هم از او عقب می‌ماند. در این فیلم مسائل مورد علاقه اسپیلبرگ از جمله از هم گسیختگی خانواده‌ها و بی‌وفایی زنان دیده می‌شود. فرانک ویلیام آیبگنل واقعی خود نیز در صحنه‌ای کوتاه در فیلم در نقش پلیسی فرانسوی حاضر شده‌است.داستان فیلم «اگه میتونی منو بگیر» مربوط به زندگی‌نامۀ «فرانک ابگنیل»است، کسی که شهرتش را به خاطر سابقه فعالیتش به عنوان جاعل چک، کلاهبرداری و حقه‌های فرارش از دست ماموران به‌دست آورد. او در دهه شصت میلادی و در 16 سالگی توانسته بود، چک‌های جعلی که مجموعاً به مبلغ ۴ میلیون دلار آمریکا ارزش داشت را در ۲۶ کشور جهان نقد کند، طوری که هيچ بانكي قادر به تشخيص جعلي‌بودن چكهاي او نبود و تا هجده سالگی، بیش از ۲۵۰ پرواز انجام داد و در ۲۶ کشور جهان به این کلاهبرداری‌ها دست زد. اَبیگنِل به خاطر عضویت جعلی که در «خطوط هوایی سراسری آمریکا» داشت، می‌توانست به‌صورت رایگان در هتلها اقامت کند و تمام هزینه های غذا و تفریحش به‌طور مستقیم به شرکت ارسال می‌شد. حتی خودش را به عنوان وکیل جا زد و در چندین پروندۀ دادگاهی شرکت داشت. او سرانجام در سال ۱۹۶۹ در فرانسه دستگیر شد و به دوازده سال زندان محکوم شد که البته پس از گذراندن پنج سال از دوران محکومیت خود به خدمت سازمان «اف‌بی‌آی» در آمد تا در شناسایی چک های جعلی و سرقتی کمک کند.

    اَبیگنِل که هم اکنون رئیس شرکت «کارشناسی جعل و کلاهبرداری» اَبیگنِل و شرکا است در سال 2002، زندگی‌نامۀ خود را در اختیار «استیون اسپیلبرگ» قرار داد و او نیز با استفاده از ماجرای زندگی اَبیگنِل فیلم «اگه میتونی منو بگیر!» را کارگردانی کرد. در این فیلم که «لئوناردو دی‌کاپریو»  نقش اَبیگنِل را بازی می‌کند، مدام تحت تعقیب اف‌بی‌آی قرار دارد.

    اَبیگنِل به عنوان یک فرد دارای هوش بالا، به‌ویژه هوش هیجانی فوق العاده، پس از کلاهبرداری‌ها و جعل‌های فراوان به فرانسه می‌رود و در تمام مدت، «کارل هانرتی» (به انگلیسیCarl Hanratty)، مأموری که او را تعقیب می‌کرد را به دنبال خود می‌کشد. پرسشی که هانرتی از خود می‌پرسید، این بود: « چرا گاه‌ و بی‌گاه، این کلاهبردار جوان به مناسبت‌های مختلف با او تماس می‌گیرد؟» هانرتی، فهمیده بود که اَبیگنِل، چیزی می‌خواهد به او بگوید، چیزی که در یک بازی بروز یافته بود، اینکه: «اگه میتونی منو بگیر!» در واقع او به این روش می‌گفت: «اگه ممکنه با من همدلی کن!» وقتی پلیس فرانسه، اَبیگنِل را محاصره کرده بود، هانرتی می‌توانست اجازه دهد او را بکشند و از شر یک جاعل کلاهبردار، راحت شود اما او بدون اسلحه به نزد اَبیگنِل می‌رود و با او «همدلی»  می‌کند و به این ترتیب، نجات ابیگنل از سقوط به ورطه، تنها به دلیل وجود کسی مانند هانرتی است که با هیجان‌رفتار همدلانه توانست، این نابغۀ کلاهبردار را نجات دهد. بسیاری رابطۀ بین هانرتی و اَبیگنِل را رمانتیک و احساسی‌گری می‌دانند، اما هانرتی به عنوان مأمور دستگیری جاعلان چک، دلش برای اَبیگنِل نمی‌سوخت، بلکه او تلاش می‌کرد علت تعارض عاطفی اَبیگنِل را بیابد و به او کمک کند تا با پذیرفتن خطاها و اشتباه‌هایش مسیر جدیدی را در زندگی شروع کند. به این ترتیب او نه تنها همدلی عاطفی را با تشویق و تحسین هوش اَبیگنِل پرورش می‌داد، بلکه موجب تصحیح خطاهای شناختی او شد (همدلی شناختی).


  •  
  • 23-گزارش اقلیت  (۲۰۰۲)
  • Minority Report.jpg
  • ( Minority Report) فیلمی سینمایی از گونه علمی-تخیلی است  و در سال ۲۰۰۲ میلادی بر پرده سینماها رفته است. داستان فیلم گزارش اقلیت در سال ۲۰۵۴ می‌گذرد و در حقیقت اسپیلبرگ در این فیلم تلاش دارد تا تصویری از آینده نزدیک بشریت ارائه دهد. محور اصلی داستان بر مبنای سیستمی است که بر مبنای ۳ انسان کار می‌کند و می‌تواند جرایم را پیش از وقوع پیش‌بینی کند و بدین ترتیب ماموران اجرایی پیش از وقوع جنایت جلوی آن را می‌گیرند و بدین ترتیب مدت‌هاست که دیگر جنایتی رخ نداده است. اما همین سیستم پیچیده هم ممکن است فریب بخورد. زمانی که ماشین پیش‌بینی می‌کند در زمان مشخصی یکی از ماموران اصلی پروژه دست به قتل خواهد زد، او با این پرسش مواجه می‌شود که آیا خود اراده تغییر آینده خود را دارد یا مجبور است به تقدیر تن در دهد و در این راه معمای پیچیده‌ای را باز می‌کند.

    اما در کنار روایت اصلی فیلم مجموعه‌ای از فناوری‌های مختلف را پیش‌بینی می‌کند که در آینده نزدیک به واقعیت تبدیل خواهند شد. برای کسانی که سعی می‌کنند روند پیشرفت‌های مختلف فناوری را حدس بزنند همیشه پیش‌بینی آینده دور راحت‌تر از آینده نزدیک است. در آینده دور برخی از اقدامات حتماً رخ خواهد داد چرا که اثر فعالیت‌هایی که ممکن است در زمان کوتاه بر جریان یک روند تاثیر بگذارد در درازمدت مرتفع خواهد شد و آن مسیر به پیش می‌رود، اما در آینده نزدیک ده‌ها و صدها پارامتر غیرقابل پیش‌بینی بر نیازهای فوری انسان و مسیر حرکت فناوری او تاثیر می‌گذارد به همین دلیل است که پیش‌بینی علمی آینده نزدیک کاری پر ریسک به شمار می‌رود. یکی از پیش‌بینی‌های این فیلم که اتفاقا خیلی زود قدم به واقعیت گذاشت فناوری‌های لمسی در استفاده از رایانه‌ها بود. در این فیلم کاربران با پوشیدن دستکش‌های مخصوصی می‌توانستند یک سطح مجازی ایجاد شده در فضای ۳ بعدی را لمس کرده و دستورات خود را به آن بدهند. این فناوری در سال‌های اخیر رشد کرد و امروزه فناوری لمسی بر تمام قلمرو IT حکمرانی می‌کند. البته هنوز تا استفاده عمومی از فناوری‌های نمایشگرهای مجازی راه طولانی مانده است اما قدم‌های نخست در این راه برداشته شده است. بحث دیگر که این روزها به طور جدی دنبال می‌شود شناسه‌های زیستی است. آن‌گونه که فیلم نشان می‌دهد این شناسه‌ها روی چشم حک می‌شود و تمام مشخصات فرد و مکان او را مشخص می‌کند. ضرورت به همراه داشتن مشخصات اساسی، از مشخصات شناسنامه‌ای گرفته تا پرونده سلامت افراد از هم اکنون بسیاری از کمپانی‌های فناوری را به سمت ساخت نخستین نسل شناسنامه‌های زیستی سوق داده است. اما برخی از جلوه‌های آینده‌نگرانه این فیلم نیز به نظر بسیار آوانگارد می‌رسد؛ ربات‌های هویت‌یاب، سیستم عصبی پیشگوی آینده و سامانه حمل‌ونقل عمودی از این جمله‌اند، اما چه کسی می‌تواند روند توسعه فناوری را پیش‌بینی کند.

    قانون مور پیش‌بینی می‌کند هر دو سال یک بار توان پردازشگرهای دیجیتال دو برابر می‌شود. شاید این قانون با ضریب دیگری در سایر فناوری‌ها هم صادق باشد و بدین ترتیب کسی چه می‌داند در ۴۰ سال آینده چه اتفاقاتی رخ خواهد داد؟

  • 22-هوش مصنوعی (۲۰۰۱)
  • Artificial Intelligence A.I.jpeg
  • .Artificial Intelligence: A.I) فیلمی سینمایی از گونه علمی-تخیلی است و در سال ۲۰۰۱ میلادی بر پرده سینماها رفته است. این فیلم آخرین پروژهٔ استنلی کوبریککارگردان مطرح سینما بود و به علت مرگ کوبریک قبل از شروع فیلمبرداری، اسپیلبرگ خود را وقف اتمام این پروژه نمود.این فیلم یک اثر بسیار فلسفی و در نوع خود کم نظیر با موضوعی بکر و ناب بود که جشنواره های سینمایی طبق سنت همیشه خود به آن از دید تجاری نگریستند.جود لا و هیلی جوئل آزمنت در این فیلم نقش آفرینی کرده‌اند. فیلم، اقتباس از داستان کوتاهی اثر برایان آلدیساست و همچنین اشارات زیادی به داستان مشهور پینوکیو دارد.

    هوش مصنوعی برندهٔ پنج جایزه ساترن شامل بهترین فیلم علمی-تخیلی و نامزد ۲ جایزه اسکار شامل جایزه اسکار بهترین جلوه‌های ویژه و بهترین موسیقی متن فیلم شد.

  •  
  • 21-نجات سرباز رایان (۱۹۹۸) اسکار بهترین کارگردانی
  • 110894 orig.jpg
  • ( Saving Private Ryan) نام فیلمی جنگی محصول سال ۱۹۹۸ می‌باشد که به کارگردانی استیون اسپیلبرگ ساخته شده‌است. داستان این فیلم در طول نبرد نرماندی در جنگ جهانی دوم اتفاق می‌افتد. ۲۷ دقیقه آغازین فیلم که رسیدن نیروهای متفقین به فرانسه در ۶ ژوئن ۱۹۴۴ را نشان می‌دهد، بسیار مشهور است. تام هنکس در نقش کاپیتان جان میلر به همراه هفت سرباز دیگر مأموریت می‌گیرند تا سرباز جیمز فرانسیس رایان را پیدا کنند و به خانه برگردانند. او سه برادر داشته که همگی در جنگ کشته شده‌اند و به دستور فرمانده کل ارتش، رایان می‌تواند به پیش مادرش بازگردد.

    داستان این فیلم در سال ۱۹۹۴ و زمانی در ذهن رودات شکل گرفت که داشت از بنای یادبود چهار برادر کشته شده در جنگ داخلی آمریکا دیدن می‌کرد. رودات تصمیم گرفت تا داستانی شبیه به آن‌ها در جنگ جهانی دوم بنویسد. او فیلم‌نامه را نوشت و در اختیارمارک گوردون قرار داد. نهایتاً استیون اسپیلبرگ به عنوان کارگردان انتخاب شد.

    نجات سرباز رایان، با استقبال خوبی از سوی تماشاگران ومنتقدین روبه‌رو شد. این فیلم به صورت جهانی، ۴۸۱٫۸ میلیون دلار در گیشه فروش داشت که آن را به پرفروش‌ترین فیلم سال ۱۹۹۸ تبدیل کرد. آکادمی علوم و هنرهای تصاویر متحرک این فیلم را نامزد ۱۱ جایزه اسکار کرد، از جمله اسپیلبرگ که جایزه بهترین کارگردانی را برد. نجات سرباز رایان در سال ۱۹۹۹، وارد شبکه ویدئویی خانگی شد که ۴۴ میلیون دلار فروخت. فیلم با نشان دادن سکانسی از حضور یک سرباز جنگ جهانی دوم به همراه خانواده‌اش، در گورستان کشته‌شدگان نبرد نرماندی، آغاز می‌شود. سپس صحنه به روز ۶ ژوئن ۱۹۴۴ (روز نبرد نرماندی) می‌رود. سربازان آمریکایی برای پیاده شدن در ساحل نرماندی درفرانسه (که به دست آلمانی‌ها اشغال شده‌است) آماده می‌شوند. قایق‌ها به ساحل می‌رسند و سربازها بیرون می‌روند. در همان لحظات نخست ورود سربازان، آلمانی‌ها به روی آنان آتش باز می‌کنند و بسیاری از سربازان کشته می‌شوند. کاپیتان جان اچ. میلر (تام هنکس) به همراه چند تن از سربازان دیگر، سعی می‌کنند تا خطوط دفاعی ساحلی را بشکنند.

    در سکانس بعدی، دفتر جرج مارشال، فرمانده کل ارتش ایالات متحده، نشان داده می‌شود. به او خبر می‌دهند که سه تن از چهار برادر از خانواده رایان در جنگ کشته شده‌اند و مادر آن‌ها در یک روز، خبر مرگ آن‌ها را دریافت کرده‌است. آن‌ها متوجه می‌شوند که فرزند چهارم و کوچک‌تر، جیمز فرانسیس رایان، در جایی در نرماندی، گم شده‌است. او بعد از خواندن نامه بیکسبی که از طرفآبراهام لینکلن برای خانم بیکسبی نوشته شده بود، دستور می‌دهد تا سرباز رایان را هر چه زودتر پیدا کنند و او را به خانه بازگردانند.

    در فرانسه، سه روز بعد از روز دی، میلر دستور می‌گیرد تا رایان را پیدا کنند. او تیمی شش نفره به علاوه یک سرباز که زبان آلمانی و فرانسه را به خوبی صحبت می‌کند، با خود همراه می‌کند و بدون هیچ اطلاعاتی به جستجوی رایان می‌رود. کاپارزو (وین دیزل)، یکی از مردان وی، با ورود به شهر توسط یک تک‌تیرانداز کشته می‌شود. جکسون با مهارت بالای خود تک‌تیرانداز را می‌کشد. آن‌ها یک سرباز به نام جیمز فردریک رایان از ایالت مینه‌سوتا پیدا می‌کنند، اما زود متوجه می‌شوند که اشتباه کرده‌اند. در راه، آن‌ها یکی از اعضای گروهی که رایان در آن بوده را پیدا می‌کنند و محل فرود رایان را می‌فهمند. آن‌ها به محل می‌روند و توسط یکی از دوستانش باخبر می‌شود که رایان به همراه چندتن دیگر از یک پل در شهر رامل، که از نظر استراتژیکی مهم است، دفاع می‌کند.

    در راه شهر رامل، آن‌ها به عده‌ای آلمانی با تیربار برمی‌خورند و تصمیم می‌گیرند تا آن‌ها را از بین ببرند. آن‌ها موفق می‌شوند و یکی از سربازان آلمانی را نیز اسیر می‌کنند. هم‌چنین تیری به شکم وید، پزشک تیم، برخورد می‌کند و او جانش را از دست می‌دهد. سربازان تصمیم می‌گیرند تا سرباز آلمانی را معدوم کنند. فقط آپهام با این کار مخالف است. نهایتاً میلر تصمیم می‌گیرد تا سرباز آلمانی را چشم‌بسته رها کند تا نیروهای آمریکایی او را پیدا کنند. با آزاد کردن سرباز آلمانی، ریبن تصمیم می‌گیرد تا از تیم جدا شود و این باعث می‌شود با هورواث، درگیر شود. درگیری بالا می‌گیرد تا این که میلر به بحث پایان می‌دهد و هم‌چنین در مورد گذشتهٔ خود اطلاعاتی را فاش می‌کند. او می‌گوید که قبل از شروع جنگ یک معلم زبان انگلیسی بوده. بعد از این ریبن تصمیم می‌گیرد بماند.

    آن‌ها به شهر رامل می‌رسند و رایان را پیدا می‌کنند. به او خبر می‌دهند که سه برادرش کشته شده‌اند، هم‌چنین در راه یافتن او، دو سرباز جان خود را از دست داده‌اند و این که او باید به خانه برگردد. ولی او مخالفت می‌کند و می‌گوید انصاف نیست که بقیه را تنها بگذارد. میلر تصمیم می‌گیرد به همراه تیمش در آن‌جا بماند و از پل در برابر آلمانی‌ها دفاع کند.

    نیروهای آلمانی به همراه پنجاه سرباز مجهز به شهر می‌رسند. با وجود تلفات سنگین آلمانی‌ها، بیشتر آمریکایی‌ها از جمله جکسون، ملیش و هورواث کشته می‌شوند. زمانی که میلر می‌خواهد برای جلوگیری از عبور آلمان‌ها، پل را منفجر کند، تیر می‌خورد و مجروح می‌شود. قبل از این که تانک آلمانی‌ها به پل برسد، پی-۵۱ ماستنگ آمریکایی از راه می‌رسد و تانک و نیروهای باقی‌مانده را از بین می‌برد. آپهام که در جریان درگیری از گروه جدا شده‌است،اسیر آلمانی را که توسط میلر آزاد شده و دوباره به جنگ برگشته را می‌کشد. رایان، ریبن و آپهام تنها کسانی هستند که زنده مانده‌اند. رایان در آخرین لحظات زندگی میلر به پیش او می‌رود و میلر در آخرین جمله‌اش به رایان می‌گوید که:«جیمز، سزاورش باش، لیاقتش [کاری را که برایت انجام شد] را داشته باش.»

    دوباره زمان حال نشان داده می‌شود. پیرمردی که در گورستان سربازان کشته‌شده در نبرد نرماندی حضور دارد، همان سرباز رایان است. او بر سر مزار میلر از همسرش می‌خواهد تصدیق کند که او مرد خوبی بوده و لیاقت فداکاری میلر و سربازانش را داشته. سپس دوربین به سنگ قبر نزدیک می‌شود و نام جان اچ. میلر نمایان می‌گردد. فیلم با نشان دادن برافراشته شدن پرچم ایالات متحده پایان می‌یابد.

  • تاثیر پذیری اسپیلبرگ از شهید آوینی و روایت فتح

  • شهید سید مرتضی آوینی، سازنده مجموعه مستند "روایت فتح" در مستند سازی شیوه‌ای را دنبال می‌کرد که خود آن را "شیوه اشراقی" در فیلم‌سازی ‌می‏نامید. روشی كه هدف آن ظاهر كردن واقعيت بود. فیلم بردار در این شیوه، نقش اصلی را ایفا می‌کرد، چرا که در هنگام تصویر برداری از جبهه و درگیری رزمندگان با دشمن همه چیز آنچنان سریع رخ می‌داد که فرصتی برای کارگردان برای ارائه میزانسن نبود، از این رو باید فیلمبردار آن چنان مجرب و حرفه‌ای می‌بود که بلافاصله سوژه را انتخاب، شکار و به طور همزمان دکوپاژ آن را انجام می‌داد.
     
    شیوه روایت نگاری شهید آوینی
    اجتناب از زیاده گویی و ساده پردازی، عنصر دیگر شیوه مستندسازی شهید آوینی بود. نگرش نهفته در مجموعه‌های این مستند جنگی، از نظر محتوا و مضمون شیوه روایت نگاری آن را از سایر برنامه‌های جنگی منفک می‌کرد. تکنیک فیلم سازی "روایت فتح" متفاوت‌تر از آنچه که دیگران مطرح می‌کردند، بود. 
    به باور شهید آوینی نمی‌شد تکنیک و محتوا را از هم منفک نمود و از اینرو او همیشه سعی داشت که بین این دو موضوع نسبت منطقی‌ای برقرار کند. برای این منظور در تهیه موسیقی، انتخاب تصاویر، شیوه تدوین، نگارش متن و حتی ارائه نریشن ها، با وسواس فوق العاده ای عمل می‌کرد. درحالی‌که بیشتر مستندسازان به صحنه‌های جنگی و شلیک آر پی چی و فضای جنگ اهمیت می‌دادند، برای شهید آوینی  آدم‌های جنگ مهم بود و او آن‌ها را به تصویر می‌کشید.
     
    تأثیر مستند سازی شهید آوینی بر سینمای جنگی جهان
    اینچنین بود که تأثیر افکار و شیوه مستند سازی شهید آوینی بر سینمای جنگی جهان غیرقابل‌انکار شد. در همین زمینه فرانسیس فوکویاما، استراتژیست آمریکایی در کنفرانس اورشلیم در سال 1986 با عنوان "بازشناسی هویت شیعه" گفت: «فیلم سازان آمریکایی برای تضعیف هویت شیعی و اسلامی باید در فیلم‌هایشان هر چه را که شیعیان درباره امام زمان می‌‌گویند، بر شخصیت عیسی ناصری تطبیق دهند و برای این منظور فیلم‌هایی بر اساس مدل "روایت فتح" آوینی، ساخته شوند؛ با همان اسلوب متن و با به کارگیری مؤلفه‌های احساسی برنامه‌های آوینی...»
    از اینرو ردپای محتوایی مجموعه روایت فتح را می‌توان در فیلم‌های "نجات سرباز رایان" به کارگردانی استیون اسپیلبرگ با محتوای تجلیل از مادر سه سرباز کشته شده در جنگ؛ فیلم "نبرد پرل هاربر" با محتوای جنگ، جنگ تا رفع فتنه‌ در عالم؛ فیلم "زمانی که سرباز بودیم" با تئوری بازسازی کربلا و بر اساس الگوی عملیات کربلای 5؛ فیلم "سقوط شاهین سیاه" با مضمون بازسازی صحنه کربلای مورد اشاره آوینی مشاهده کرد. 
     
    تأثیرپذیری اسپیلبرگ از "روایت فتح"

     

    اگرچه رعایت سطوح ارزشی در بیان هنری سینما کاری بس دشوار است؛ اما آوینی همیشه در تکاپوی آن بود که با استفاده از بیان سینمایی، آن‌ها را در اختیار ارزش‌ها و اعتقادات خود قرار دهد و در نهایت موفق شد مجموعه "روایت فتح" را معیاری برای ساختن مستندهایی با محوریت دفاع مقدس تبدیل کند. معیاری که به اعتراف بسیاری از کارشناسان و منتقدین سینما، فیلم‌هایی چون "نجات سرباز رایان" (Saving Private Ryan) به کارگردانی استیون اسپیلبرگ در سال 1998 (جزء 10 فیلم بر‌تر جهان از نگاه انجمن فیلم آمریکا و برنده جایزه گلدن گلوب و نامزد 11 جایزه اسکار در سال 1998) بر اساس "شیوه مستندسازی اشراقی" شهید آوینی ساخته شده است.
  •  
  • 20-جهان گمشده: پارک ژوراسیک  (۱۹۹۷)
  • JP2.jpg
  • (The Lost World: Jurassic Park) فیلمی سینمایی از گونه علمی-تخیلی است ودرسال ۱۹۹۷ میلادی بر پرده سینماها رفته‌است.
  •  
  • 19-آمیستاد ( ۱۹۹۷)
  • Amistad-Poster.jpg
  • (Amistad) فیلمی در ژانر درام تاریخی و حقوقی است که در سال ۱۹۹۷ میلادی ساخته شد. بازیگران این فیلم عبارت‌انداز:مورگان فریمن، آنتونی هاپکینز
  •  
  • 18-فهرست شیندلر( ۱۹۹۳) اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی
  • Image result for ‫فهرست شیندلر‬‎
  • در باره این اثر مطلبی مفصل در (CINTELROM)درجشده است که شما خوانندگان پیگیر را به مطالعه آن دعوت مینمایم.
  • "فهرست شیندلر" (Schindler’s List) فیلمی است که بر اساس کتاب "کشتی شیندلر" (Schindler’s Ark)، ساخته شده است. کتاب "کشتی شیندلر" که براساس سرگذشت "اسکار شیندلر" نوشته شده، در سال 1982، برنده جایزه بوکر شد. این فیلم اولین فیلم سیاه و سفیدی بود که بعد از سال 1960، جایزه اسکار بهترین فیلم را به دست ‌می‏آورد.
    فیلم 3 ساعته "فهرست شیندلر" درباره یک تاجر عضو حزب نازی است که به خاطر طبع خوشگذران با توجه به دوستی بین او و مقامات رده بالای ارتش نازی که بیشتر به خاطر سخاوت وی بود، موفق می‌شود کارخانه‌ای را بخرد، سپس یهودیان را به عنوان کارگر در کارخانه استخدام می‌کند و رفته رفته این کارخانه راه فراری برای بعضی از یهودیان می‌شود که در قرنطینه مانده‌اند و خطر مرگ هر لحظه آنان را تهدید می‌کند.
    فیلم "فهرست شیندلر" فیلمی سیاه و سفید و نزدیک به مستند، در کمال تعجب با فروش بالایی در گیشه رو به رو شد؛ تا حدی که برای خود اسپیلبرگ هم غیرمنتظره بود. البته، تبلیغات فراوان صهیونیسم بین الملل از ابتدای فیلم برداری، در این فروش بالا، تأثیر فراوانی داشت. این فیلم، 7 جایزه اسکار، از جمله بهترین کارگردانی را برای اسپیلبرگ به ارمغان آورد. اسپیلبرگ، سود حاصل از فروش فیلم را به چند مؤسسه یهودی بخشید. 
    پس از ساخت و نمایش فیلم "فهرست شیندلر"، بود که صهیونیست‌ها به حمایت از کارگردان آن یعنی اسپیلبرگ برخاستند؛ برای نمونه بانک معروف صهیونیستی "چیس منهاتان"، 3 میلیارد دلار برای حمایت از شرکت اسپیلبرگ اختصاص داد. بزرگ‌ترین مرکز با نفوذ یهودیان صهیونیست در آمریکا، "ایپاک" (کمیته امور عمومی یهودیان آمریکا و اسرائیل) نیز، به رسم سپاس از این کارگزار خوب، در اوایل سال 1995 بیانیه‌ای صادر و از تمامی شرکت‌های بزرگ یهودی خواست که اسپیلبرگ را مورد حمایت مادی و معنوی خود قرار دهند تا وی بتواند رسالت هنری خود را در خدمت به اهداف صهیونیستی ادامه دهد. به نوشته مجله "فوربس" در 1994 برای نخستین بار، یک کارگردان، در صدر گران‌ترین ستارگان هالیوود در آمد.
     
  •  
  • 17-پارک ژوراسیک (۱۹۹۳)
  • Jurassic Park poster.jpg
  • پارک ژوراسیک فیلمی در ژانر علمی تخیلی ساخته سال ۱۹۹۳ و برگرفته از رمانی به همین ناماست. داستان فیلم در جزیره‌ای تخیلی به نام ایلا نیوبلار رخ می‌هد.داستان اثراز این قرار است که :دانشمندان در یک جزیره پارکی تفریحی ساخته‌اند که در آن دایناسورها را شبیه‌سازی کرده‌اند. جان هموند گروهی از دانشمندان را برای بازدید از پارک پیش از بازگشایی همگانی فرا می‌خواند. به سبب سهل انگاری و خرابکاری دسته ای از دایناسورها آزاد می‌شوند و بازدیدکنندگان و کارشناسان می‌کو شند برای نجات خود از جزیره بگریزند.

    فروش بسیار این فیلم سبب شد قسمتهای دوم (در سال ۱۹۹۷) و سوم (در سال ۲۰۰۱)آن نیز تولید گردید و قسمت چهارم آن در دست تهیه است.

  • 16-هوک (1991)
  • Hook poster transparent.png
  • (Hook) یک فیلم ماجرایی فانتزی آمریکاییست که بر اساس داستان پیتر پن (اثرجیمز بری) ساخته شده است. داستین هافمن، رابین ویلیامز، جولیا رابرتز، باب هاسکینز، مگی اسمیت و چارلی کورسمو در این فیلم ایفای نقش کرده‌اند
  • 15-ایندیانا جونز و آخرین جنگ صلیبی (1989)
  • Indiana Jones and the Last Crusade A.jpg
  • ( Indiana Jones and the Last Crusade) فیلمی سینمایی از گونه ماجراجویانه‌استکه در سال ۱۹۸۹ میلادی بر پرده سینماها به نمایش درآمده است وبازیگرانی چون :هریسون فورد.شون کانری .آلیسون دودی.دنهولم الیوت وجولیان گلود درآن به ایفای نقش پرداخته اند.یکی از تهیه کنندگان این اثر (جرج لوکاس) کارگردان متبحر آمریکائیست.
  •  
  • 14-همیشه (۱۹۸۹)
  • Alwaysfilmposter.jpg
  • این اثر یک فیلم عاشقانه-درام آمریکایی است با نقش آفرینی ریچارد دریفوس، هالی هانتر، جان گودمن، برد جانسون و بازیگر فقید هالیوود(آدری هپبورن) که آخرین حضورش در دنیای سینما بود. این فیلم توسط یونیورسال استودیوز و یونایتد آرتیستز توزیع شد.

    فیلم همیشه، بازسازی یک فیلم عاشقانه-درام محصول ١٩۴٣ به نام یک مرد به نام جو است.

  •  
  • 13-امپراتوری خورشید (1987)
  • Empire Of The Sun pster.jpg
  • (Empire of the Sun) فیلمی در ژانر درام، جنگیست . این فیلم در سال ۱۹۸۷ میلادی ساخته شد. کریستین بیل . جان مالکوویچ  و میراندا ریچاردسونبازیگران اصلی این فیلمند.
  • 12-رنگ ارغوانی (۱۹۸۵)
  • The Color Purple poster.jpg
  • (The Color Purple) یک فیلم برپایه رمان رنگ ارغوانیاز آلیس واکر نویسنده آمریکایی است. این فیلم هشتمین فیلم ساخته شده توسط اسپیلبرگ به عنوان کارگردان می‌باشد. دنی گلوور، دسرتا جکسون، مارگارت اوری، اپرا وینفری، آدولف سسار و رائه داون چونگ در این فیلم ایفای نقش کردند و همچننین ووپی گلدبرگ به عنوان بازیگر معرفی شد.

    فیلم داستان یک دختر جوان آمریکایی آفریقایی را روایت می‌کند و مشکلات زنان آفریقایی‌تبار در اوائل دههٔ ٬‍۱۹۰۰ شامل فقر٬نژادپرستی و تبعیض جنسی را به نمایش می‌گذارد.

  •  
  • 11-ایندیانا جونز و معبد مرگ (۱۹۸۴)
  • Indiana Jones and the Temple of Doom PosterB.jpg
  • ( Indiana Jones and the Temple of Doom) فیلمی سینمایی از گونه ماجراجویانه است ودرسال ۱۹۸۴ میلادی بر پرده سینماها به نمایش درآمده است.درداستان این اثر اکشن و پر هیجانایندیانا جونز برای رد و بدل کردن الماسی با خاکستر جسد یکی از امپراتوران چین به نام نوراهاچی، به میکده یک گانگستر چینی، به نام لایو چی، می رود. کار مبادله به خشونت و تیراندازی کشیده می شود.

    او برای گریز از این درگیری، خواننده میکده دختری به نام ویلی اسکات را به همراه خود می برد. آنگاه برای فرار از چین، به کمک پسرک ۱۱ ساله‌ای به نام Short Round (نیمه ماه)، هواپیمای لایوچی و خلبانانش را می رباید. ولی لایوچی و افرادش باک هواپیما را خالی کرده، با چترهای نجات خود از هواپیما بیرون می پرند.

    در حالیکه هواپیما با شتاب در آسمان به پایین کشیده می شود، ایندی (ایندیانا جونز) آن را به سوی آب هدایت می‌کند و با ویلی و پسرک، بر روی یک قایق نجات فرود می آیند تا از خود را از خطر کشته شدن برهانند.

    در کرانه آب درمی یابند که در محلی در کشور هندوستان سقوط کرده اند. پای پیاده به دهکده ای می روند. در آنجا پیر ده از آنان می خواهد سنگ جادوی مردم ده را از تاگزها که بچه‌های مردم آنجا را نیز به اسارت برده اند، پس بگیرند. این آغاز ماجرایی است بسیار پرهیجان و ترسناک.

  •  
  • 10-منطقه گرگ و میش (۱۹۸۳)
  •  
  • متاسفانه در باره این اثر اسپیلبرگ نوشته ای یافت نشد وانشاالله در روزهای آتی مشخصات و خلاصه داستان آن درج خواهد شد.
  •  
  • 9-ای‌تی موجود فرازمینی (۱۹۸۲)
  •  
  • چطور تکنیک های نوآورانه استیون اسپیلبرگ تماشاگران ET را به دوران کودکی برد
  • ساختن فیلمی که در گذر زمان ماندگاری خود را اثبات کند، تنها با یک داستان عالی و یک دوربین روی دست امکان پذیر نیست. شغل کارگردان این نیست که فقط دستورات فیلمنامه را اجرا کند، بلکه او فیلم را از دریچه ذهن خلاقش می بیند و آن را جان می بخشد.

    استیون اسپیلبرگ یکی از کارگردان های بزرگ دوران ما است که هر نوع فیلمی بگویید ساخته؛ از علمی-تخیلی گرفته تا جنایی و تاریخی و سیاسی و انواع درام ها. برای فیلم ها و کارگردانی اش اسکارها گرفته و از مفاخر سینمای امریکا است. اما در بین فیلم های او .E.T از آن نوع آثاری است که نبوغ خالص اسپیلبرگ را بیشتر نشان می دهد.

    اسپیلبرگ ای.تی را به عمد از زاویه دید بچه ها ساخته. احتمالا این چیزی است که تا الآن به آن فکر نکرده بودید ولی تقریبا تمام کاراکترهای بالغ در این فیلم، در تمام صحنه ها از پایین فیلمبرداری شده اند و این تکنیک هوشمندانه، به تمام تماشاچیان فیلم، فرقی نمی کند از چه نسلی، کمک می کند تا تجربه ای کودکانه مشابه الیوت (کاراکتر اصلی) داشته باشند و هر چه پیرتر می شوند، باز هم آن حس خوب اولین تماشای فیلم همراه شان باشد.

    یکی دیگر از تکنیک های فیلمسازی در ای.تی این است که همه چیز به ترتیب زمانی وقوع به نمایش در می آید، این نیز کاری است که به ندرت در فیلم ها می بینیم. اما اسپیلبرگ با این تکنیک کاری کرد که تماشاچیان خردسال، یک بازخورد واقع بینانه و احساسی نسبت به ای.تی پیدا کنند. آنها او را ملاقات می کنند، به کاراکترش نزدیک می شوند و سپس هنگامی که زمین را ترک می کند، به او بدرود می گویند.

    شاید این را ندانید که ای.تی  ماحصل تخیل شخصی اسپیلبرگ است. او در سال ۱۹۶۰ که والدینش طلاق گرفتند یک دوست خیالی برای خود ساخت که بعدها با کمک ملیسا متیسون، بر مبنای آن فیلمنامه ای.تی به نگارش در آمد. فیلمی که هنوز برای بسیاری افراد یک نوستالژی عمیق است.

  • 8-مهاجمان صندوقچه گمشده (۱۹۸۱)
  • Raiders.jpg
  • (Raiders of the Lost Ark) فیلمی سینمایی از گونه ماجراجویانه‌است که در سال ۱۹۸۱ میلادی بر پرده سینماها به نمایش درآمده است.داستاندر سال ۱۹۳۶ رخ می دهدسرویس‌های امنیتی به ایندیانا جونز ماجراجو ماموریت می دهند، مدال «را» را که در اختیار میخانه‌داری به نام «ماریون راون وود»، معشوقه پیشین ایندی (ایندیانا جونز)، در نپال است، به چنگ آورد.

    این اثر هنری مصر باستان، نخستین گام در دستیابی به صندوق عهد گمشده‌ای است که موسی پیامبر یهودیان، لوح ده فرمان را در آن گذاشته بوده و اکنون این صندوقچه در تانیس مدفون است.از بخت بد نازی‌ها نیز به دنبال آن هستند، چرا که دربردارنده قدرتی است که پیروزی بزرگ را برایشان به ارمغان می‌آورد.درگیری با نازی‌ها برای دستیابی به لوح، ماجراهای پرتنشی در پی دارد.ایندی که از مار به شدت بدش می آید، با صدها مار کبرای سمی در معبد محل دفن لوح، روبرو می شود.

  •  
  • 1941-7(1979)
  •  یک فیلم کمدی پرخرج محصول سال ۱۹٧٩، به کارگردانی استیون اسپیلبرگ و نویسندگی رابرت زمکیس و باب گیل است. در این فیلم بازیگرانی همچون؛ دن آیکروید، ند بیتی، جان بلوشی، جون کندی، کریستوفر لی، توشیرو میفونه و رابرت استاکنقش‌آفرینی کرده‌اند.این فیلم در نهایت یک شکست تجاری بزرگ برای اسپیلبرگ بود.اوبعد از موفقیت های بزرگی که با اکران دو فیلم آرواره ها و برخورد نزدیک از نوع سوم به دست آورد (لازم بذکراست که  فیلم آرواره ها بدعت گذار واژه بلاک باستر در سینماست)بااین تصورکه دیگر ترساندن و بازی باهیولا و بیگانه ترسی جذابیتی نداردو به جای آن باید کمی دل تماشاگران را شاد کرد، رابرت زمه کیس و باب گیل را مامور نوشتن فیلمنامه ای کمدی در وصف جنگ جهانی دوم و حمله ژاپنی ها به پرل هاربر نمود.
  • جان وین نیزیکی از گزینه های بازیگری برای این فیلم بود؛ اما بعد از خواندن فیلمنامه نه تنها آن را نپذیرفت بلکه اسپیلبرگ را فرا خواند و به او گوشزد کرد که موضوع جنگ جهانی دوم به هیچ وجه خنده دار نیست و نمیشود با هزاران کشته پرل هاربر شوخی کرد. اسپیلبرگ اما به راه خود ادامه داد و فیلم را ساخت؛ فیلمی که ساخته شدو تماشاگران هم آن را دیدند ولی هیچ کس به آن نخندید. جک نیکلسون به نقل از استنلی کوبریک گفت:
  • «فیلم اسپیلبرگ فیلم بزرگی بود اما خنده دار نبود.»

    برای همین بعد از خلاص شدن از سوپ مرگ آوری که ساخته بود (نامی که خود اسپیلبرگ روی فیلمش گذاشت)اسپیلبرگ سراغ ژانر و سبکی رفت که در آن تخصص داشت؛ ایندیانا جونز و مهاجمان صندوقچه گمشده.
  •  
  • 6-برخورد نزدیک از نوع سوم (۱۹۷۷)
  • Close Encounters poster.jpg
  • ( Close Encounters of the Third Kind) فیلمی سینمایی از گونه علمی-تخیلی استبا بازی ریچارد ریفوس، فرانسوا تروفو، ملینا دیلن و تری گارکه در سال ۱۹۷۷ میلادی بر پرده سینماها رفت.

    درداستاناین اثراز کلود لاکومب کارشناس فرانسوی پدیده بشقاب‌های پرنده خواسته میشود تا گزارش هواپیماهای جنگی درباره ناپدید شدن تی.بی.ام آونجر در ماموریتی در سال ۱۹۴۵ و یافته شدن دوباره اش در بیابان سونورا را بررسی و باز بینی کند.رخدادهای شگفتی در همه جای کره زمین روی می دهد. دکتر لاکومب می کوشد آنها را به روش دانشمندان با وجود زندگی فرازمینی پیوند دهد که از این راه در پی تماس با آدمیان است.همزمان در دهکده ای در ایندیانا، روی نیری سیمبان شرکت برق منطقه بشقاب پرنده ای را در برابر دیدگان خود می بیند. چند کیلومتر دورتر، بشقاب پرنده ای کودکی را برابر چشمان شگفت زده و هراسان مادرش، جیلیان می رباید.در همان هنگام که دست اندرکاران می کوشند از انتشار خبرها جلوگیری کنند، جیلیان و روی پی در پی دچار الهامات فزاینده و روشنی می شوند درباره مکانی اسرار آمیز که در آن برخورد و دیدار با بشقاب پرنده‌ها روی خواهد داد.

  •  
  • 5-آرواره‌ها (۱۹۷۵)
  • JAWS Movie poster.jpg
  • (Jaws) فیلمیست حادثه ای و خونبارکه محصول سال ۱۹۷۵ است.فیلم داستانی از حمله‌های یک کوسه بزرگ سفید به انسان‌ها و تلاش‌های یک افسر پلیس برای نگاهبانی از مردم دربرابر این کوسه‌است. آرواره‌ها بر پایهٔ رمانی به همین نام نوشتهٔ پیتر بنچلی ساخته شده‌است.
  •  
  • 4-شوگرلند اکسپرس  (۱۹۷۴)
  • The Sugarland Express (movie poster).jpg
  • ( The Sugarland Express)، یک فیلم نئو نوآر-درام  و محصول سال ۱۹۷۴ است، این اثر به نوعی اولین فیلم و تجربه او در عالم کارگردانی سینما به شمار می‌آید. در این فیلم ستارگانی همچون، گلدی هاون، بن جانسون، ویلیام آترتون، مایکل ساکس بازی کرده‌اند.

    داستان این فیلم در مورد یک زوج زن و شوهر است که در تلاش برای پیشی جستن از قانون هستند.فیلم برگرفته شده از یک روایت واقعی است. این رویداد تا حدی پیش رفت که قسمتی از مجموعه و بخش هایی از داستان فیلم در شوگرلند تگزاس فیلم برداری شد. صحنه‌هایی دیگر از فیلم در سان آنتونیو، فلورزویل، پیلیزنتون، کانورس، دل ریو تگزاس فیلم برداری شده است.

  •  
  • 3-دوئل (۱۹۷۱)
  • Duel poster.jpg
  •  ( Duel)، یک فیلم تلویزیونی تریلر آمریکایی محصول سال ۱۹۷۱ است.دراین اثر :دنیس ویور.بیلی گلدنبرگ ایفای نقش کرده اند.فیلم پس از نمایش تلویزیونی بدلیل جذابیت فراوانش در نسخه 35 میلیمتری نیز در سینماها به نمایش درآمد. فیلم داستان مردی است که گرفتار یک راننده کامیون سادیسمی در یک جاده می‌شود .راننده بدون هیچ دلیلی می‌خواهد به هر نحو، او را بکشد اما عاقبت راننده قربانی جنون خود میگرددو به دره سقوط میکند.
  •  
  • 2-امبلین  (۱۹۶۸)
  • اسپیلبرگ از 12 سالگی برای خودش فیلم های آماتوری می ساخت ، فیلم نامه هایش را خودش می نوشت ، از دوستانش برای بازی استفاده می کرد و آنها را به خوبی هدایت می کرد. در 16 سالگی ، یعنی در سال 1964یک فیلم بلند به نام Firelight با زمان 2 ساعت و نیم ساخت. اسپیلبرگ به کالج ایالتی کالیفرنیا رفت و در آنجا در رشته سینما تحصیل کرد. در اواخر دهه شصت ، پنج فیلم دیگر ساخت اما بالاخره در سال 1968 با فیلم کوتاه آمبلین بود که مورد تحسین قرار گرفت.
  • 1-نورآتش (۱۹۶۴)
  • (Firelight)، یک فیلم ماجراجویی علمی‌تخیلی محصول سال ۱۹۶۴ به کارگردانی استیون اسپیلبرگ در سن ۱۷ سالگی است. این فیلم با بودجه‌ای ۵۰۰ دلاری و به صورت دیالوگی ساخته شده است. اولین موفقیت تجاری اسپیلبرگ در دنیای سینمای محلی با این فیلم بود، با سود تنها $۱. اسپیلبرگ در این باره گفته است که؛ "من آن شب رسیدها را شمارش می‌کردم، و ما هر بلیط را یک دلار عرضه می‌کردیم. پانصد نفر آن شب به تماشای فیلم آمدند و من فکر می‌کنم یک نفر آن شب، برای یک بلیط ۲ دلار پرداخته بود، زیرا تنها سود فیلم ۱ دلار شد، و اینگونه بود."

    با اینکه نورآتش اولین فیلم اسپیلبرگ است، اما اولین تجربهٔ کامل او در دنیای کارگردانی قلمداد نمی‌شود. اولین فیلم بلند وی به عنوان تجربهٔ کارگردانی، فیلم دوئل است. اگرچه طولانی‌ترین تجربهٔ فرم او، مربوط به قسمت‌هایی از سریال‌های "به نام بازی" و "لس آنجلس ۲۰۱۷" است.

    دو حلقه از فیلم نورآتش، امروز از بین رفته است. اسپیلبرگ برای سومین فیلم مهم خود، برخورد نزدیک از نوع سوم در سال (۱۹۷۷) به اینگونه موضوعات سینمایی خود بازگشت.به مشخصات فیلم توجه کنید ؛شاید برایتان جالب باشد!

  •  

    کارگردان استیون اسپیلبرگ
    تهیه‌کننده آرنولد اسپیلبرگ
    لیا اسپیلبرگ
    نویسنده استیون اسپیلبرگ
    بازیگران کلارک لوهر
    کرولاین اوون
    موسیقی گروه دبیرستان آرکادیا
    فیلم‌برداری استیون اسپیلبرگ
    تدوین استیون اسپیلبرگ
    (ناشناس)
    توزیع‌کننده فینیکس سینما
    تاریخ‌های انتشار ۲۴ مارس ۱۹۶۴
    مدت زمان ۱۳۵ دقیقه


    زبان انگلیسی
    بودجه ۵۰۰ دلار
    فروش ۵۰۱ دلار
  •  
تعداد بازدید از این مطلب: 30756
موضوعات مرتبط: سینمای غرب , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

دو شنبه 16 آذر 1393 ساعت : 9:54 بعد از ظهر | نویسنده : م.م
نوشته ای مفصل درباره(فهرست شیندلر)
نظرات

 همه جیز درباره (فهرست شیندلر)

       Schindler's List

*****************************************************

منابع :

1-ویکیپدیا

2-سایت نقدفارسی(http://www.naghdefarsi.com)

3-وبلاگ روزنوشتهای ژورنالیست بقلم محمدرضا شمشیر گر(http://shamshirgar.persianblog.ir)

4- سوره مهر

مختصری درباره شخصیت (اسکار شیندلر)و( فیلم فهرست شیندلر)

فهرست شیندلر
Schindler's List
Schindler'sList.jpg
پوستر فیلم فهرست شیندلر
کارگردان استیون اسپیلبرگ
تهیه‌کننده استیون اسپیلبرگ
کتلین کندی
برانکو لاستینگ
لو ریوین
ایروین گلووین
رابرت ریموند
نویسنده استیون زیلیان
توماس کنیلی (رمان)
بازیگران لیام نیسون
بن کینگزلی
رالف فاینس
کارولین گودال
موسیقی جان ویلیامز
فیلم‌برداری یانوش کامینسکی
تدوین مایکل کان
توزیع‌کننده یونیورسال پیکچرز
مدت زمان ۱۹۵ دقیقه
کشور  ایالات متحده آمریکا
زبان انگلیسی
بودجه ۲۵٬۰۰۰٬۰۰۰ دلار
فروش ۳۲۱٬۰۰۰٬۰۰۰ دلار

فهرست شیندلر (Schindler's List) بر پایه زندگی واقعی اسکار شیندلر (Oskar Schindler)  (۲۸ آوریل ۱۹۰۸ - ۹ اکتبر ۱۹۷۴) ساخته شده است.وی یک سرمایه گذار و صنعتگر آلمانیست که در خلال سال‌های جنگ جهانی دوم و در جریان هولوکاست و کشتار یهودیان در لهستانتوانست جان قریب به ۱۱۰۰ یهودی را تحت عنوان کارگر تعلیم‌دیده برای در چرخش نگاه داشتن کارگاهش نجات دهد.

در این راه او تمام داراییش را صرف ارتشای افسران نازی برای قانع کردن آن‌ها به زنده نگاه داشتن کارگرانش نمود. کوشش شیندلر برای بر پا کردن یک تجارت سودآفرین پس از پایان جنگ بی‌ثمر بود و سرانجام در فقر و تنگنا در سال ۱۹۷۴ درگذشت. مزار او در اورشلیم واقع است و مورد ستایش و احترام یهودیان می‌باشد.. فیلم بر پایهٔ کتاب «شیندلرز آرک» که برندهٔ جایزه بوکر شده، ساخته شده است. این فیلم یکی از تاثیرگذارترین فیلم‌های تاریخ سینما محسوب می‌شود و در فهرست ۲۵۰ فیلم برتر سایت بانک اینترنتی اطلاعات فیلم‌ها که در حال حاضر معتبرترین لیست سینمایی محسوب می‌شود، رتبهٔ ۷ را دارد.موسیقی این فیلم نیز از آثار بیاد ماندنی موسیقیائی در عرصه سینما بشمار میرود.در ساخت  موسیقی  این اثر ایتسحاق پرلمان یکی از مشهورترین ویولونیست‌های قرن بیستم هنرنمایی می‌کند.

فهرست شیندلر یک موفقیت تجاری با فروش ۳۲۱ میلیون دلاری بود و در کنار آن توانست جوایز بسیاری از جمله جایزه اسکار بهترین فیلم و جایزه اسکار بهترین کارگردانی را بدست بیاورد.

فهرست شیندلر اولین فیلم سیاه و سفیدی است که جایزه اسکار بهترین فیلم را بعد از سال ۱۹۶۰ برنده شده است؛ هرچند که در ابتدا و انتهای فیلم، صحنه‌هایی هم به صورت رنگی پخش می‌شد.

بنیاد فیلم آمریکا فهرست شیندلر را سومین فیلم برتر تاریخ سینما در گونهٔ حماسی، در فهرست ۱۰ فیلم برتر در ۱۰ ژانر خود عنوان کرد.

 

داستان فیلم

داستان فیلم از سپتامبر ۱۹۳۹ شروع می‌شود، زمانی که نیروهای آلمانی ارتش لهستان را ظرف ۲ هفته شکست دادند. به یهودیان دستور داده شد که همراه با تمامی اعضای خانواده شان به شهرهای بزرگ نقل مکان و اسا‌‌می‌شان را ثبت کنند. روزانه بیش از ده هزار یهودی از حومه شهرها به شهر کراکو می‌آمدند.

اسکار شیندلر به کافه هایی می‌رود که افسران اس اس در آنجا گرد هم آمده اند و به عیش و نوش مشغولند. او برای آنها نوشیدنی های گرانقیمت سفارش می‌دهد و میهمانی شامی راه می‌اندازد. با تمام افسرانی که آنجا هستند عکس می‌گیرد و اسم خودش را در ردیف دوستان آنها جای می‌دهد. او به دنبال ایجاد روابط با سران اس اس است. شورای یهودیان متشکل از ۲۴ یهودی منتخب است که طبق دستورات رژیم کراکو درخواست های شغل و مسکن و آذوقه را جمع آوری می‌کند. یهودیان مختلفی در حال شکایت از اعمال غیر انسانی افسران نازی مانند بیرون کردن آنها از خانه هایشان هستند که مطمئنا به جایی نخواهد انجامید. اسکار شیندلر به این شورا می‌رود و با ایتزاک اشتران صحبت می‌کند. اشترن حسابدار شرکتی بوده است که شیندلر آنرا می‌شناخته است. شیندلر به او پیشنهاد مدیریت و حسابرسی شرکتی را می‌دهد که تولیدکننده قابلمه و تفلون و دیگر وسایل فلزی ست. و همچنین از اشترن می‌خواهد کسی را معرفی کند که حاضر به فراهم کردن سرمایه باشد، و خود شیندلر نیز با روابطی که دارد تضمین کننده بقای کار شرکت است. او همچنین به کنیسه های یهودیان می‌رود و با آنان راجع به داد و ستد در بازار سیاه صحبت می‌کند و سفارش اجناسی را می‌دهد.

مارس ۱۹۴۱، آخرین مهلت برای جمع شدن تمام یهودیان در یک منطقه. تمام یهودیان کراکو و مناطق اطراف از پیر و جوان و کودک مجبور به ترک خانه هایشان رفتن به منطقه ای شده اند که واحد هایش تنها ۱۶ متر مربع مساحت دارد. هر واحد برای یک خانواده.

اسکار شیندلر عاقبت توسط اشترن، سرمایه گذار‌های کارخانه اش را پیدا می‌کند و متقبل می‌شود هر ماه تعدادی جنس مانند قابمله و بشقاب به آنها بدهد تا بتوانند از طریق فروش آنها زندگی شان را تامین کنند، چون داد و ستد مالی و تجارت توسط یهودیان جرم محسوب می‌شود. شیندلر امتیازات کمی به سرمایه گذاران یهودی اش می‌دهد ولی چون آنها نمی توانند تجارت کنند به اجبار همین شرایط را هم می‌پذیرند. هدف شیندلر هم همین است، پرداخت کمتر و دریافت بیشتر. ایتزاک اشترن به میان یهودیان می رود و ماجرای کارخانه را با آنها در میان می گذارد. به آنها می‌گوید تحصیل در فلان دانشگاه و موزیسین بودن برای آنها هیچ ثمری ندارد. اینکه در صف های صولانی بایستند و مدارک تحصیلشان را ارائه بدهند برای آنها هیچ سودی نخواهد داشت. آنها باید سابقه کارگری داشته باشند تا به کوره ها فرستاده نشوند. اشترن برای تعدادی از آنها مدارک کارگری تهیه می‌کند و کارت کارگری برایشان می‌گیرد. آنها اکنون می‌توانند به کارخانه بیایند و کار انجام بدهند. ولی از آنجاییکه تقریبا هیچ کدامشان سابقه انجام این نوع کارها را نداشته اند، ابتدا باید به یادگیری بپردازند.

شیندلر سپس به سران اس اس که در کافه ها با آنها آشنا شده، نامه می‌فرستد و افتتاح کارخانه اش را به آنها اعلام می‌کند. او ظروف تفلون کارخانه اش را ساخته شده توسط ماهرترین کارگرها و دارای بهترین کیفیت و برای استفاده نظامی ‌معرفی می‌کند و لیست قیمتی از آنها را به همراه نامه می‌فرستد. و مهمتر از همه، جعبه ای حاوی بهترین مشروبات، سیگارهای برگ کوبایی، خاویار، شکلات های شرابی مخصوص و ساردین را همراه نامه اش می‌فرستد تا مطمئن شود نظر افسران نازی را جلب کرده است و کارخانه اش از نظر فروش مشکلی نخواهد داشت. تا این زمان تنها دلیل استفاده شیندلر از کارگران یهودی، حقوق پایین تر آنها نسبت به مردم عادی است. و تنها هدف او، درآوردن پول بیشتر از طریق کارخانه اش است.

شیندلر مطلع می‌شود که اشترن به دلیل جا گذاشتن کارت کارمندی اش، در یکی از قطارهایی ست که به سمت کوره ها میروند. به سرعت خود را به آنجا می‌رساند و در آخرین لحظات قطار به راه افتاده را متوقف می‌کند و اشترن را از آنجا خارج می‌کند. سپس نشان داده می‌شود که چمدان های افراد درون قطارهای باربری، یکی پی از دیگری خالی شده و اجناس درون آنها تفکیک می‌شود، کفش ها یک جا، لباس ها یک جا، عتیقه جات یک جا، و در آخر چمدان های خالی روی هم انبار می‌شوند. همان چمدان هایی که به صاحبانشان دستور داده می‌شد اسمشان را واضح روی چمدان ها بنویسند، به خیال آنکه چمدان هایشان هم با خودشان خواهد آمد. بی‌خبر از سرنوشتی که در پیش داشتند.

فرمانده جدیدی به نام آمون گوت به منطقه می‌آید. او مخالف سرسخت نژاد یهود است. به گفته خودش می‌خواهد تاریخ ششصد ساله زندگی یهودیان در کراکو را نابود کند. به راحتی و بدون علت آدم می‌کشد. در یکی از صحنه ها، زنی یهودی که مهندس ساختمانی است که تحت نظارت او قرار است سربازخانه بنا شود پیش گوت آمده و می‌گوید کل فونداسیون باید خراب شود و از نو ساخته شود، به این دلیل که زمین حرکت خواهد کرد و کل ساختمان خراب خواهد شد. گوت ماموری را کنار کشیده و می‌گوید او را بکش. مامور می‌گوید ولی او مدیر این گروه ساختمانی ست. گوت می‌گوید اینها باید یاد بگیرند که با ما بحث نکنند. و پس از شلیک گلوله به سرش، به مامور دستور می‌دهد که فونداسیون را خراب کن و دوباره بساز، درست همانطور که او گفته بود.

مارس ۱۹۴۳، نابودی محله یهودی نشین ها (گتو). به دستور آمون گوت، سربازان به گتو هجوم می‌آورند و تمام یهودیان را از آنجا بیرون و به خیابان می‌ریزند. وسایل و چمدان هایشان را از پنجره ها و طبقات به پایین پرتاب می‌کنند و حتی کودکی را هم که از شدت ترس از میان آن جمع فرار کرده را با شلیک گلوله ای می‌کشند. به بیمارستانشان می‌آیند و تخت های بیماران را به گلوله می‌بندند. و در خیابان هم هر کس را که کوچکترین بی‌نظمی ‌در صف داشته باشد سزایش گلوله ای در سر است. اجساد کف خیابان ها را پوشانده اند و اسکار شیندلر از بالای تپه ای سوار بر اسبش با حیرت، اتفاق های در حال وقوع را می‌نگرد. سربازان گروهی را به صف کرده می‌و آنها را به گلوله می‌بندند، دو نفر باقیمانده که گلوله از آنها رد نشده، با شلیک دو گلوله در سرشان به دیگر افراد صف می‌پیوندند. شیندلر دیگر تحملش را ندارد، دهنه اسبش را کج کرده‌ و از آنجا دور می‌شود. دختر بچه ای با کت قرمز برخلاف رنگ سیاه و سفید فیلم در حال حرکت در خیابان است. نغمه ای غمگین در حال پخش است.

صبح روز بعد، کسانی که از کشتار دیشب جان سالم به در برده اند، در محلی جلوی ویلای آمون گوت ایستاده اند. فردی با لیستی در دست اسامی کارگران کارخانه را می‌خواند و آنهایی که زنده مانده اند حضور خودشان را اعلام می‌کنند. آمون گوت تفنگ اسنایپرش را برداشته و به بالکن می‌رود. اولین هدف امروزش، نوجوانی ست که برای بستن بند کفشش روی زمین نشته است. شیندلر به ویلای گوت می‌رود و درباره کشتن کارگرهایش به او اعتراض می‌کند، به او می‌گوید برای هر کارگری که کشته می‌شود مجبور است یکی دیگر جایگزین کند و روزانه چندین نفر به دستور گوت کشته می‌شوند. او با گوت گپی زده و از او می‌خواهد کار را برایش ساده تر کند و در عوض او هم قدردانی اش را اثبات خواهد کرد. اولین مرحله از رابطه میان شیندلر و گوت در حال شکل گیری است. فردا کارگران به کارخانه شیندلر می‌روند ولی اشترن در میانشان نیست. نشان داده می‌شود که طبق دستور آمون گوت او از این پس حسابدار خود او شده است. او به اشترن می‌گوید از این پس به حساب های من و سهم هایی که از کارخانه داران و در درجه اول شیندلر دارم باید رسیدگی کنی. من به شیندلر استقلال دادم و استقلال هزینه دارد. شیندلر در حال صحبت با اشترن است، به او می‌گوید نتوانسته او را از پیش گوت درآورد ولی هر هفته به او سر خواهد زد. گوت در حال عیش و نوش در ویلایش در مهمانی شبانه ای که شیندلر ترتیبش را داده است مشغول است. اشترن دفترچه ای حاوی تاریخ تولد افسران اس اس و خانواده هایشان را به شیندلر داده و متذکر می‌شود که برایشان هدایایی بفرستد و همچنین لیست باج هایی را که ماهانه باید پرداخت کنند به او می‌دهد.

آمون همچنان به آدم کشی هایش ادامه می‌دهد و اشترن از طریق هدایایی که از شیندلر گرفته و به مسئول کارخانه گوت می‌دهد، افرادی را که به دردشان می‌خورد را به کارخانه شیندلر منتقل می‌کند.

بعد از میهمانی در ویلای گوت، او و شیندلر در بالکن راجع به قدرت با هم صحبت می‌کنند. شیندلر به او می‌گوید قدرت این است که تمام علل لازم برای کشتن را داشته باشی و نکشی. قدرت... این است. فردا صبح گوت به اصطبلش می‌رود و کارگر نوجوان آنجا را می‌بیند که زین گرانقیمتش را بر روی زمین انداخته است. به او تشر می‌زند ولی او را تنبیه نمی‌کند. اشترن از این رفتار گوت به حیرت افتاده و در عین حال خنده اش هم گرفته است. اما افسوس که آن کارگر نوجوان و زنی که در حین کار سیگار می‌کشید تنها کسانی بودند که گوت توانست بر وسوسه کشتنشان غلبه کند. از نفر بعدی که نوجوانی است که با صابون نتوانسته لکه های وان حمام گوت را تمیز کند، گوت کشتن را به جای بخشیدن بر می‌گزیند.

تعدادی قطار به محل فرماندهی گوت می‌رسند. از بلند گوها اعلام میشود افراد برای انتخاب شدن بیرون بیایند و لباس هایشان را در بیاورند. تعدادی پزشک هم آنجا نشسته اند و افراد بیمار را از افراد سالم جدا می‌کنند. جوان ها و آنهایی که قابلیت کارکردن را دارند از سالخوردگان و بیماران جدا می‌شوند. بچه ها هم در چندین کامیون جای داده می‌شوند و از آنجا برده می‌شوند. اعلام می‌شود کسانی که انتخاب نشدند لباس هایشان را بپوشند و به درون قطارها برگردند. شیندلر به آنجا می‌رسد و از گوت می‌خواهد که از لوله های آبپاشی آتش نشانی کنار قطارها به درون قطارها آب بریزند، این درخواست شدیدا گوت را به خنده می‌اندازد ولی برای تفریح موافقت می‌کند. شیندلر با سماجت به ماموران می‌گوید درون تمام واگن ها آب بریزند و دوباره و چند باره این کار را انجام می‌دهند. در آخر گوت که متوجه شده این کار از روی شوخی نبوده دیگر نمی‌خندد و فقط شیندلر را می‌نگرد. گوت در حضور مقامات بالاترش درباره شیندلر صحبت می‌کند. آنها از اینکه شیندلر یک دختر یهودی را در روز تولدش بوسیده سخت عصبانی هستند و ترتیب دستگیری و به زندان رفتن او را داده‌اند. گوت سعی می‌کند با خنده موضوع را تمام کند اما موضوع به این راحتی تمام شدنی نیست. مقامات بالا همراه با گوت به حضور شیندلر می‌روند و عصبانیت خودشان را از این کار شیندلر به او اطلاع می‌دهند.

آوریل ۱۹۴۴، دپارتمان دی به گوت دستور می‌دهد تا اجساد بیش از ده هزار یهودی کشته شده در پلاشف (Plaszow) و قتل عام گتوی کراکو را از زیر خاک بیرون بکشند و بسوزانند. گوت به شیندلر می‌گوید که می‌خواهند این جا را تعطیل کنند و همه نیروها را به آشویتز بفرستند. اجساد انبار شده روی هم و آتشی که آن اجساد را دربرگرفته مرتب افزایش می‌یابد. همراه با بوی تفعنی که به علت سوختن اجساد آن محل را در میان گرفته است. شیندلر با ناباوری دوباره آن دختر بچه کت قرمز را می‌بیند، اما او اینبار قدم نمی‌زند، خوابیده بر روی گاری ای است که جسدش را برای سوزاندن حمل می‌کند. اشک در چشمان شیندلر جمع می‌شود. مرثیه مرگ هنوز در حال نواخته شدن است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/7-Schindlers-List/7-Schindlers-List/16-Schindlers-List.jpg

اشترن و شیندلر سر یک میز نشسته اند و به نظر می‌رسد آخرین لحظاتشان را با هم سپری می‌کنند. اشترن به شیندلر می‌گوید باید ترتیب جابجایی افراد رو بدهد و خود سوار آخرین قطار شود. شیندلر می‌گوید از گوت قول گرفته تا سفارشش را بکند. به او می‌گوید هر جا که برود سرنوشت بدی در انتظارش نیست. اشترن به شیندلر می‌گوید حتما باید کارگرهای جدیدی استخدام کند که چون لهستانی اند قیمتشان بیشتر است، ولی شیندلر در جواب می‌گوید بیشتر از آنچه بتواند خرج کند پول درآورده و دیگر کارخانه ای درکار نخواهد بود. می‌گوید که اشترن مسئول تجارتش بوده و حالا که او را از اینجا می‌برند دیگر قصد تجارت ندارد. شیندلر برای هر دویشان نوشیدنی می‌ریزد و این احتمالا آخرین نوشیدنی شان خواهد بود.

صبح روز بعد شیندلر پیش گوت می‌رود و از او می‌خواهد کارگرهایش را که قرار است از آنجا ببرند را به او پس بدهد. به گوت می‌گوید به آنها عادت کرده است و می‌خواهد آنها را به کارخانه تولید مهمات جدیدش در چکسلواکی ببرد. گوت می‌گوید تمام این کارها ضرر است و مگر این کارگرها چه فرقی با دیگر کارگرها دارند. می‌گوید شیندلر حتما می‌خواهد به او کلک بزند. شیندلر آخرین جمله اش را می‌گوید: برای هر فرد چقدر می‌گیری؟ هر فرد برای تو چقدر می‌ارزد؟ و گوت جواب می‌دهد: برای من نه، هر فرد برای {تو} چقدر می‌ارزد؟

اشترن پشت ماشین تایپ نشسته و اسامی را که شیندلر می‌خواند، تایپ می‌کند. اسامی ‌کارگرهای کارخانه اش را. او همراه با نسخه اولیه از فهرستش که شامل ۴۵۰ نفر است و چمدانی پر از پول به نزد گوت می‌رود. آنها دوباره مشغول تایپ اسامی ‌بقیه کارگران شده اند. هدف شیندلر دیگر پول درآوردن نیست. اشترن با ناباوری از او می‌پرسد به همین راحتی به گوت گفتی چند نفر می‌خواهی و او هم قبول کرد؟ و بلافاصله لحنش عوض می‌شود و می‌پرسد تو که اونها رو نمی‌خری؟ تو داری واسه هر اسم به گوت پول می‌دهی؟ و شیندلر می‌گوید اگر هنوز کارمندم بودی انتظار داشتم نظرم را عوض کنی. این اسامی ‌‌به قیمت کل آینده من تمام می‌شوند. اشترن آخرین صفحه را هم تمام می‌کند. اسم ۱۱۰۰ نفر در این لیست است. ۱۱۰۰ نفری که توسط شیندلر قرار است از سرنوشت نامعلومشان نجات پیدا کنند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/7-Schindlers-List/7-Schindlers-List/15-Schindlers-List.jpg

قظار حامل کارگران مرد به برینلیتز در چکسلواکی می‌رسد؛ زادگاه شیندلر که قرار است کارخانه جدیدش را در آنجا بنا کند. شیندلر به آنها خوشامد می‌گوید و اعلام می‌کند که قطار حامل زنان از پلاشف حرکت کرده است و به زودی به اینجا می‌رسد. اما در صحنه بعد نشان داده می‌شود که قطار زنان به آشویتز رسیده است. همان شهری که کوره ها و اتاق های گاز در آنجا قرار دارد. شیندلر خبردار می‌شود و به سمت آشویتز حرکت می‌کند. در صحنه بعد موهای زنان چیده شده و به آنها دستور داده می‌شود که لباس هایشان را درآورند. آنها را به درون اتاق بزرگی می‌فرستند که پر از دوش های سقفی است. همه آنها نگران هستند، از شنیده هایشان، از اینکه گروه های دیگری هم موهایشان را چیده اند و لباس هایشان را درآورده اند و به اتاق گاز فرستاده اندشان. چراغ های اتاق خاموش می‌شود و ترس از مرگ همه را از کوچک و بزرگ فرا می‌گیرد. همه لحظه های آخر زندگی شان را پیش چشم خود می‌بینند، همه چیز مطابق شنیده هاست و منتظر باز شدن دوش های گاز هستند. دوش ها باز می‌شوند اما به جای گاز از آنها آب بیرون می‌آید، همه را بهت فرا گرفته است. عده ای گریه می‌کنند و عده ای دیگر می‌خندند. احساسی میان ناباوری و سرمستی، آنها از مرگ نجات یافته اند.

شیندلر به آنجا می‌رود و با مسئولش صحبت می‌کند. فرمانده اس اس می‌گوید متاسفانه هیچ کاری از دست او بر نمی‌آید، اما گذاشتن چند الماس گرانقیمت توسط شیندلر روی میز او، نظرش را عوض می‌کند. به او می‌گوید کارگرهای جوان و قدرتمند به او می‌دهد، اما شیندلر همچنان بر بازگرداندن کارگران خودش اصرار دارد، کارگرانی که بین آنها فرد ۶۸ ساله هم به چشم می‌خورد. شیندلر دیگر یک سرمایه دار فرصت طلب نیست، او اکنون خود را مسئول جان کارگرانش می‌بیند. کارگرانی که اگر برای شیندلر کار نکنند، به زودی کشته خواهند شد.

شیندلر روز بعد به نزد همسرش می‌رود و به او قول می‌دهد که دیگر هیچ وقت هیچ گارسون یا دربانی، او را با یکی از دوست دختر هایش اشتباه نخواهد گرفت و سپس همراه با او به کارخانه برمیگردد. اشترن به نزدش می‌آید و می‌گوید تمام جنگ افزارهایی که ساختیم در کنترل کیفیت رد شده اند و سازمان تسلیحات ازشان شکایت کرده است و ممکن است کارگرها را دوباره به آشویتز برگردانند. شیندلر می‌گوید چند تماس می‌گیرد تا ببیند از کجا می‌توان جنگ افزار خوب خرید تا به جای محصولات خودشان بفروشند. اشترن می‌گوید ولی پول زیادی از دست می‌دهی و همین اتفاق هم خواهد افتاد. ولی هدف شیندلر دیگر عوض شده است.

پس از آن دختر قرمز پوش، دوباره بخشی از تصاویر رنگی می‌شوند، این بار شعله شمع هایی هستند که ربای (پدر روحانی) برای مراسم شب شنبه روشن کرده است و همراه با نوشیدن شراب مشغول دعاخوانی و انجام مراسم است، مراسمی ‌که خود شیندلر پیشنهاد انجامش را در محیط کارخانه داده است. در هفت ماهی که کارخانه جنگ افزارهای شیندلر دایر بود، کارخانه هیچ تولیدی نداشت. در همان مدت، شیندلر میلیونها مارک برای نگهداری از کارگرانش و دادن رشوه به مقامات خرج کرد. اشترن با نگرانی به داخل دفتر شیندلر می‌آید و از او می‌پرسد پولی مخفی جایی دارد که او از آن بی‌خبر باشد؟ شیندلر می‌پرسد ورشکست شده ام؟ اشترن پاسخ می‌دهد: خب... و سپس صدای رادیو را می‌شنویم که خبر از پایان جنگ می‌دهد.

شیندلر تمام کارکنان را جمع می‌کند تا با آنها صحبتی داشته باشد. به آنها می‌گوید که عضوی از حزب نازی، تولید کننده مهمات جنگی و یک جنایتکار است. می‌گوید در نیمه شب جنگ به پایان می‌رسد، و در نتیجه کارگران آزاد خواهند شد و خود او باید فرار کند. خواهش می‌کند به احترام تمام افرادی که در جنگ اخیر از دست رفتند، سه دقیقه سکوت کنند. ربای دعاخوانی اش را شروع می‌کند و همه در فکر خویشاوندانی هستند که به زحمت نامی ‌‌از آنها باقی مانده است. شیندلر و همسرش در حال بستن چمدان هایشان هستند؛ چیزی به نیمه شب باقی نمانده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/7-Schindlers-List/7-Schindlers-List/14-Schindlers-List.JPG

شیندلر و همسرش در حال حرکت به سمت در ورودی کارخانه اند. کارگرها در دو سوی راه ایستاده اند و آمده اند تا شیندلر را بدرقه کنند. شیندلر آخرین توصیه هایش را به اشترن می‌کند. ربای جلو می‌آید و نامه ای را به شیندلر می‌دهد. می‌گوید نامه ای نوشته ایم و سعی کرده ایم در آن همه چیز را توضیح دهیم، اگر زمانی دستگیرتان کردند. و سپس اضافه می‌کند که تمامی ‌کارگرها آنرا امضا کرده اند. سپس اشترن جلو می‌آید و انگشتری را به شیندلر می‌دهد. فلز این انگشتر را کارگری قبول کرده بود تا از روی دندانش بکشند. و سپس آن را درون قالب ریخته بودند و به شکل انگشتر در آورده بودند. اشترن می‌گوید روی آن از کتاب تلمود به زبان عبری حک کرده اند: هر کس جان یک نفر را نجات بدهد، بشریت‌ را نجات داده است. شیندلر با دقت به آن نگاه می‌کند و با نگاهی حاکی از تشکر به همه کارگران آن را به دست می‌کند و سپس گفتگویی احساسی و منقلب کننده بین او و اشترن شکل می‌گیرد که موسیقی فراموش نشدنی جان ویلیامز، تاثیر گذاری آن را چند برابر کرده است. نمی‌توانم این صحنه را در کلمات جای دهم، جزئیات این صحنه نیاز به توضیح ندارد، نیاز به دیدن دارد. در صحنه بعد، شیندلر و همسرش با لباس کارگری سوار ماشین می‌شوند و از کارخانه می‌روند. تمام کارگران چشم به او و آن ماشین می‌دوزند تا از دید خارج می‌شوند.

صحنه بعدی صبح روز بعد است که کارگران در همان دو سمت راهی که شیندلر از آنجا خارج شد، خوابشان برده است. اشترن و چند نفر دیگر بیدار هستند. سربازی سوار با اسب به آنها نزدیک می‌شود و به آنها می‌گوید توسط ارتش شوروی آزاد شده اند. اشترن از او می‌پرسد که از لهستان خبر دارد و سپس می‌پرسد هیچ یهودی در آنجا زنده مانده است؟ سرباز طوری به او نگاه می‌کند که اشترن جوابش را می‌گیرد. او می‌پرسد حالا کجا برویم؟ و سرباز شهری در آن نزدیکی را نشان می‌دهد. صحنه بعد نمای حرکت کارگران به طرف شهر است.

آمون گوت زمانی که به عنوان یک بیمار در آسایشگاهی حضور داشت، دستگیر شد. او به علت جنایاتش علیه بشریت در کراکو به دار آویخته شد.

اسکار شیندلر در ازدواجش و همچنین در تجارات متعددش بعد از جنگ، هیچ موفقیتی بدست نیاورد.

در سال ۱۹۵۸ او به عنوان فردی نیکوکار توسط شورایی در اورشلیم شناخته شد و از او دعوت شد تا درختی در خیابان نیکوکاران (Avenue of the Righteous) بکارد.

کارگران کارخانه شیندلر در کنار هم در حال حرکتند. تصویر رنگی می‌شود و جای آنها را افرادی مسن می‌گیرند. آنها همان کارگران شیندلر در حال حاضرند. نام این گروه یهودی های شیندلر (The Schindler Jews) است.

آنها به سمت مزار شیندلر در آرامگاه مسیحیان در اورشلیم می‌روند. و تک تک بر روی مزارش سنگی می‌گذارند. هم خودشان و هم فرزندانشان که بودنشان را مدیون شیندلر هستند. تقریبا نیمی‌از سنگ قبر شیندلر پر از سنگ شده و هنوز صفی طولانی از یهودیان شیندلر منتظرند تا سنگشان را بر روی مزارش بگذارند.

امروزه کمتر از ۴۰۰۰ یهودی در لهستان زنده باقی مانده اند ولی بیش از ۶۰۰۰ نفر از نسل یهودیان شیندلر وجود دارند.

سنگ قبر شیندلر تقریبا پر از سنگ شده است. مردی به کنار مزار او می‌آید و شاخه گل رزی را بر روی سنگ قبرش می‌گذارد و ایستاده به او ادای احترام می‌کند. به مردی که تا جهان باقی ست، نوزادی به علت کاری که او انجام داده بود، چشم به جهان خواهد گشود.

 

آخرین نوشته فیلم این است: به یاد بیش از ۶ میلیون یهودی که به قتل رسیدند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/7-Schindlers-List/7-Schindlers-List/13-Schindlers-List.jpg

 

جوایز

1-(جوایز گلدن گلوب)

  • بهترین فیلم
  • بهترین کارگردانی برای استیون اپیلبرگ
  • بهترین فیلنامه برای استیون زایلیان

2-(جوایز اسکار)

  • بهترین فیلم
  • بهترین کارگردانی برای استیون اپیلبرگ
  • بهترین فیلنامه برای استیون زایلیان
  • بهترین فیلمبرداری
  • بهترین تدوین
  • بهترین موسیقی متن برای جان ویلیامز
  • بهترین کارگردان هنری
  • http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/7-Schindlers-List/7-Schindlers-List/12-Schindlers-List.jpg

نقدفیلم

فهرست شیندلر شانزدهمین فیلم اسپیلبرگ به عنوان کارگردان و اولین فیلمی است که برای آن اسکار می‌گیرد. هم اسکار بهترین کارگردانی و هم اسکار بهترین فیلم (چون خود او یکی از تهیه کنندگان بوده). اسپیلبرگ سومین و در واقع آخرین اسکارش را ۵ سال بعد بخاطر کارگردانی نجات سرباز رایان دریافت کرد. ولی طبق نظر سنجی سال ۲۰۰۵ مجله تایم، فهرست شیندلر همچنان محبوب ترین فیلم اسپیلبرگ است.

کتابی که این فیلم بر اساس آن ساخته شده، در سال ۱۹۸۲ منتشر شد. سید شاینبرگ، یکی از مدیران یونیورسال، همان زمان حقوق کتاب را خرید و آن را به اسپیلبرگ داد تا بلکه روزی کارگردانی کند. اما این طرح مسکوت ماند تا اواخر دهه ۸۰ که اسپیلبرگ کارگردانی را به مارتین اسکورسیزی پیشنهاد کرد که او نپذیرفت و همچنین رومن پولانسکی و بیلی وایلدر نیز از قبول ان سر باز زدند. (دلایلش در قسمت حواشی فیلم) و نوبت به خود اسپیلبرگ رسید. او فیلمبرداری را درست بعد از اتمام فیلمبرداری پارک ژوراسیک، در لهستان آغاز کرد و از طریق ماهواره با دستیارش جرج لوکاس روی مراحل بعد از فیلمبرداری آن فیلم کار می‌کرد.

فهرست شیندلر نقطه اوج فیلمسازی اسپیلبرگ است، فیلمی که تمام توان و نیرویش را برای آن صرف کرد. از تمام امکانات موجود برای بهتر ساخته شدن فیلم استفاده کرد؛ با آن که او و گروهش را به آشویتز راه ندادند، دکوری ساخت مانند همان اردوگاه مرگ آشویتز. رنگ فیلم را خود سیاه و سفید انتخاب کرد تا هم زمانش مانند آن دوران شود و هم سیاهی و تیرگی آن دوران را نشان دهد.

بازی های فیلم در اوج خود است، مخصوصا بازی بن کینگزلی در نقش ایتزاک اشترن. او با آن دستپاچگی ها و پی گیری های سرسختانه اش، نقش اش را به بهترین شکل ممکن ایفا نموده است. لیام نیسن هم نقش اش را به خوبی ایفا می‌کند؛ چشمان نافذ و نگاه های منقلبش در لحظه های مختلف تماشاگر را نیز منقلب می‌کند و در لحظه اوج بازی اش، در انتهای فیلم و قبل از رفتنش از کارخانه، کمتر کسی را با چشمان بی‌اشک رها می‌کند. و در نقطه مقابل او، رالف فاینس، شرورانه ترین بازی اش را ارائه داد: یک شیطان مجسم، گوئی خود آمون گوت سادیست و جنایتکار به این دنیا بازگشته است بطوریکه تماشاگر با تمام وجود از او نفرت پیدا می‌کند. در درجات بعدی بازی کارگر ها هم بی‌نقص جلوه می‌کند. تک تک آنها ترس از مرگ و جداکردن خانواده شان از یکدیگر را، با بازی های احساسی نشان می‌دهند و سهم عمده ای در همدردی تماشاگران با وضعیتشان دارند. گروه شش نفره انتخاب بازیگران از پس این کار به خوبی برآمده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/7-Schindlers-List/7-Schindlers-List/11-Schindlers-List.jpg

بسیاری از موفقیت فیلم به موسیقی فیلم بر می‌گردد. تم فراموش نشدنی و محزون جان ویلیامز همراه با نوای ویولن ایتزاک پرلمن، تاثیرگذاری فیلم در صحنه های گوناگون را دوچندان کرده و کمترین اثرش بر تماشاگر، منقلب کردن اوست. موسیقی فیلم با قاطعیت اسکار بهترین موسیقی متن را گرفت و تا به امروز جان ویلیامز نتوانسته کاری بهتر از آن را ارائه دهد و آن اسکار با وجود نامزدی های چندباره تا به امروز، آخرین اسکارش بوده است.

فیلبرداری فیلم نیز در اوج قرار دارد. کامینسکی، تصاویر بی‌نظیری ارائه کرده که همراه با تدوین عالی مایکل کان، اثرگذاری فیلم را چند برابر می‌کند. صحنه‌ای مانند کشتن نوجوانی که نتوانسته بود وان حمام گوت را تمیز کند را به یاد بیاورید، صحنه اول از حمام گوت است که او در جلوی آینه سعی در تمرین بخشش دارد، کات می‌شود به نوجوان که تیر در کنار پایش به زمین می‌خورد بعد از چند ثانیه تیری در کنار آن یکی پایش به زمین می‌خورد، کات می‌شود به اشترن که در حرکت است و بعد ۲ ثانیه او از کنار جسد نوجوان عبور می‌کند. هماهنگی کامل بین فیلمبردار و تدوینگر. یا آن صحنه که گوت در زیر زمین مشغول کتک زدن هلن است و در بالا میهمانی ای به راه. ثانیه ای از خنده ها و موسیقی مهمانی پخش می‌شود و ثانیه بعد گوت در حال کتک زدن هلن است. ترکیبی از خوشبختی و بدبختی، در بهترین نوع خود. ۴۰ درصد از فیلمبرداری فیلم با دوربین های دستی فیلمبرداری شد، به همین علت تصویر تقریبا یک سر و گردن از سر بازیگرها پایین تر است و به علت قدبلندی بیش از اندازه لیام نیسن و این طرز فیلمبرداری، او به مثابه یک خدا برای تماشاچی معرفی می‌شود، فردی که از بالا نگاه می‌کند و بقیه برای گرفتن کمک به بالا نگاه می‌کنند. تکنیکی بکر. تعجب آور نیز نبود که اسکار بهترین فیلمبرداری و بهترین تدوین نیز به فهرست شیندلر رسید.

فیلمنامه به بهترین نحو از روی کتاب پیاده شده است، کتابی که بر حسب یک اتفاق ساده نوشته شد. توماس کنیلی به علت پاره شدن دسته چمدانش در راه فرودگاه برای بازگشت به کشورش، استرالیا، در بورلی هیلز توقف کرد تا از فروشگاهی چمدانی نو بخرد، صاحب فروشگاه لئوپولد ففربرگ پیج، یکی از یهودی های شیندلر بود که دو کابینت در مغازه اش را با اسناد آن دوران پر کرده بود و برای هر نویسنده ای که به مغازه اش می‌آمد، داستان زندگی اش را تعریف می‌کرد. و کنیلی، با شنیدن حرفهای او تصمیم به نوشتن کتاب کَشتی شیندلر کرد که فیلمنامه از آن اقتباس شده است. اقتباسی کامل و بی‌نقص که تغییر شخصیت شیندلر را به بهترین نحو به روی کاغذ برده است.

اتفاقا همین تغییر شخصیت شیندلر مهمترین نکته فیلم است، فردی که ظاهرا دلیلی نداشت جز به خود به کس دیگری فکر کند. او حتی به خاطر هوس بازیهایش، حاضر به زندگی مداوم با زنش نشد. اما او به تدریج عوض می‌شود، حاضر می‌شود به خاطر نجات جان کارگرانش میلیون ها مارک صرف کند. کاری که تصورش هم ساده نیست. و از همسرش درخواست زندگی مشترک دوباره را می‌کند، مکملی ظاهرا ساده برای تغییر هدف مادی اولیه. و تمام این دگرگونی ها را اسپیلبرگ با مهارت خاصی به تصویر کشیده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/7-Schindlers-List/7-Schindlers-List/3-Schindlers-List.jpg

فیلم صحنه های تاثیرگذار بسیاری دارد:
از صحنه ای که شیندلر ساعت خود را از دستش باز می کند و به استرن (دستیار خود) می دهد تا به شخص دیگری داده و او پیرمرد و پیرزنی را از یکی دیگر از شهرها به کارخانه بیاورد،
صحنه صحبتش با هلن در زیر زمین خانه فرمانده اردوگاه،
صحنه بحث با سرباز و افسر مربوط به قطاری که دستیار او را اشتباه سوار کرده اند و اقتداری که نشان می دهد،
صحنه ای که با فرمانده اردوگاه درباره خونریزی هایش به طور غیرمستقیم صحبت می کند و سعی می کند طبع او را تغییر دهد،

 

صحنه ای که در حال تهیه لیست کارگران اردوگاه است و مدام تلاش می کند تا لیست را بیشتر کند،صحنه که می بیند کارگرانی از کارخانه او که توسط نازی ها در حال انتقال به ناکجاآباد هستند تشنه اند و  شلنگ آب را به دست می گیرد تا به آن ها آب دهد،

صحنه ای که در شب اتمام جنگ همه کارگران و ارتش را در سالن جمع می کند و برای آن ها سخنرانی می کند و در انتها از نظامیان می خواهد که بدون دست زدن به کشتار آنجا را ترک کنند،

 

و سرانجام، یکی از تاثیرگذارترین صحنه های فیلم ... جایی که شیندلر می خواهد کارخانه را ترک کند و به استرن می گوید : چقدر پول هدر دادم... می‌تونستم آدمای بیشتری رو بیارم. این ماشین! آمون برای این ده نفر بهم می‌داد... (به سنجاق سینه آرم نازی اشاره می‌کند) این نشان! این طلاست. با این می‌شد دو نفر دیگه رو بیارم. این می‌تونست دو نفر دیگه رو نجات بده! (به گریه می‌افتد) یا حد اقل یه نفر دیگه رو! یک انسان اشترن! یک انسان دیگه!


و دیگر دیالوگ های ماندگاری از فیلم

شیندلر: (خطاب به آمون گوت) این قدرته آمون! اگر اختیار کشتن رو داشته باشی اما ببخشی! این قدرته!


اشترن: به زبان هیپرو نوشته شده. نوشته هرکس که جانی رو نجات بده گویی همه دنیا رو نجات داده.

 

 

 

فهرست... بهترین فیلم دهه ۹۰ و یکی از ده فیلم برتر تمام دوران محسوب میگردد اسپیلبرگ  با بازسازی بی‌پرده جریانات ووقایع و همچنین ناتورالیسم خشنش در این اثر ، راه را برای فیلمسازان دیگری که طرح ساختن فیلمی را فقط در دهنشان می‌پروراندند باز کرد. روبرتو بنینی، زندگی زیباست را ساخت؛ کاستا گاوراس، آمین و سرانجام، رومن پولانسکی پیانیست را.

نقدی دیگر بر این فیلم بقلم راجر ایبرت منتقد مشهوررا نیز در ذیل مطالعه کنید:

مترجم:حسین توتونچی(سایت نقدفارسی) 

اگر اسکار شیندلر یک قهرمان عادی بود که برای عقایدش مبارزه می کرد، امروز توصیف کردن او اینقدر مشکل نبود. ویژگی هایی شخصیت او از جمله اعتیاد به الکل، قماربازی، داشتن چندین معشوقه، طمع زندگی او را تبدیل به یک معما کرده است.

ما درباره ی شخصیتی صحبت می کنیم که با آغاز جنگ جهانی دوم به امید پول دار شدن به کشور لهستان رفت تا با راه اندازی کارخانه هایی که کارگرانشان یهودی بودند به اهداف خود برسد. در پایان جنگ او بارها زندگی خود را به خطر انداخت و تمامی ثروت خود را برای دور نگه داشتن یهودی ها از دستان بیرحم آلمانها خرج کرد. او برای ماه های متمادی به آلمان ها رشوه می داد تا کارگران یهودی را به جای سوزاندن در کوره ها به او بسپارند تا در کارخانه ی او برایش کار کنند. کارخانه ساخت گلوله توپ برای ارتش آلمان، کارخانه ای که در تمام دوران فعالیتش حتی یک محصول قابل استفاده برای ارتش آلمان تولید نکرد.


سوال اینجاست که چه چیزی او را متحول کرد؟ -چرا در حالتی که می توانست مثل هزاران نازی دیگر از موقعیت ایجاد شده به نفع خودش استفاده کند و ثروت عظیمی را برای خود و بعد از جنگ پس انداز کند این کار را نکرد؟ چرا به جای یک جنایتکار جنگی او تصمیم گرفت یک انسان باشد؟ و این استیون اسپیلبرگ است که تصمیم می گیرد در فیلمش پاسخی به این سوال ندهد. هر پاسخ احتمالی به این سوال بسیار ساده، ابتدایی به نظر می رسد و البته توهینی به زندگی رمزآلود شیندلر. هولوکاست طوفان کشنده ای بود که با نژاد پرستی و دیوانگی درهم آمیخت. شیندلر توانست در گوشه ای از جنگ که او در آن حضور داشت بر این نیروی اهریمنی فایق آید ولی به نظر می رسد که او برای اتفاق های مرموزی که برای خودش می افتاد هیچ برنامه ای نداشت. در این فیلم که بهترین کار اسپیلبرگ تا به امروز است. او موفق شد داستان شیندلر را بدون استفاده از فرمول ساده تخیل به بهترین شکل به نمایش درآورد.

این فیلم 184 دقیقه ای مثل تمام فیلم های بزرگ دیگر به نظر کوتاه می آید. فیلم با معرفی شیندلر (لیام نسون)، به عنوان مردی قدبلند و جذاب آغاز می شود. او همیشه لباس های گرانقیمت می پوشد و اغلب اوقات مشغول خرید مشروب و خاویار برای سران نازی است.  همچنین او یک نشان آلمان نازی را با افتخار روی کت خود چسبانده است. اسکار شیندلر  دوست دارد که با افسر ارشد نازی عکس یادگاری بیاندازد. وی  فرد با نفوذی است که در بازار سیاه افراد زیادی را می شناسد و تهیه اقلام نایاب مثل سیگار، نایلون و مشروب برای او کار ساده ای است. سران نازی از ایده باز کردن کارخانه ای که به ارتش آلمان کمک کند و همچنین بتواند برای آلمان ها آشپزی کند استقبال کردند. چه ایده ای بهتر از استخدام یهودیان، چرا که حقوق آنها بسیار پایین است و بدین صورت شیندلر سریعتر پولدار می شود.

قدرت شیندلر در فریب، رشوه و دروغ گویی به سران نازی است. او هیچ چیزی در مورد راه اندازی کارخانه نمی داند به همین دلیل یک حسابدار یهودی به نام ایزاک استرن (بن کینگزلی) را استخدام می کند تا کارهای او را انجام دهد. استرن در خیابانهای کراکو می گردد تا یهودیان را برای شیندلر استخدام کند.

چون محیط کارخانه از محیط جنگ جدا است کسانی که در آن کار کنند شانس بیشتری برای زندگی دارند. رابطه ی استرن و شیندلر توسط اسپیربرگ به صورت مرموزی محکم می شود. در ابتدای جنگ تنها هدف شیندلر بدست آوردن پول و در انتهای آن حفظ جان کارگران یهودی اش است. ما می دانیم که استرن این موضوع را می داند اما در کل فیلم صحنه ای که استرن و شیندلر این موضوع را بیان کنند، وجود ندارد شاید بدلیل اینکه گفتن حقیقت میتواند منجر به مرگ هر دوی آنها بشود...

قدرت اسپیلبرگ در تمام صحنه های فیلم واضح است. فیلم برداری فیلم را استرن زاییلیان به عهده دارد و نمایش نامه فیلم بر اساس داستان توماس کنالی از روی یک ملودرام تبعیت نمی کند. در عوض اسپیلبرگ سعی کرده است که از یک سلسله اتفاقات واضح و بدون جلوه های ویژه استفاده کند و به کمک همین حوادث ما می فهمیم که چقدر دنیای شیندلر مرموز است.

ما همچنین شاهد یک هولوکاست وحشتناک هستیم. اسپیلبرگ به ما فرمانده آلمانی را معرفی می کند که مسئول کمپ نازی هاست، فردی بیمار به نام گود (رالف فلنس) که نماد کامل یک شیطان است. از بالکون ویلای خود که بر حیاط کمپ اشراف کامل دارد برای تمرین تیراندازی یهودیان را هدف قرار می دهد. (شیندلر این فرصت را پیدا می کند که در یک مهمانی بی ارادگی گئود را در قالب یک مثال به رخش بکشد و این کار را آنقدر واضح انجام می دهد که بیشتر شبیه به یک توهین است).

گئود از آن دسته آدم هایی است که خودشان ایده ای را پایه گذاری می کنند ولی خودشان را از آن مستثنی می دانند. او آلمانی های دیگر را به کشتن یهودیان ترغیب می کند و خودش دختر یهودی زیبایی را به نام هلن را به عنوان خدمتکار انتخاب می کند و به مرور زمان عاشقش می شود. این تنها ظاهر زیبای هلن است که باعث زنده ماندش می شود. نیازهای شخصی گئود برایش از همه چیز مهم تر است، از مرگ و زندگی، درست و اشتباه.  با بررسی شخصیت او ما متوجه می شویم که نازی ها تنها به واسطه ی افرادی مانند جفری داهمر که قدرت فکر کردن داشتند توانستند تا حدودی به اهداف خود برسند.

اسپیلبرگ تصمیم گرفت به سبک فیلم های مستند، این فیلم را سیاه و سفید فیلم برداری کند (تمام اتفاق هایی که در کارخانه  شیندلر رخ میدهد واقعی هستند). او نشان می دهد که شیندلر چطور با سیستم دیوانه وار نازی ها مبارزه می کند. موفقیت های این فیلم حاصل کار همزمان کارگردانی، داستان پردازی، تدوین و هدایت سیاهی لشکر آن هستند. اما اسپیلبرگ کارگردانی که ما او را به واسطه صحنه های به یاد ماندنی و پرهزینه اش می شناسیم،  در عمق داستان محو می شود. نسون و کینگزلی و دیگر هنرپیشگان فیلم نیز همگی به یک سمت و جدا از ظهور قابلیت های شخصی به اجرای یک شاهکار می پردازند.

 

در انتهای فیلم صحنه های فوق العاده ایی را شاهد هستیم. دیدن افراد واقعی که شیندلر آنها را نجات داد زیبایی این فیلم را دو چندان می کند. در انتهای فیلم یادداشتی وجود دارد که به ما می گوید تعداد افرادی که شیندلر آنها را نجات داد با احتساب خانواده هایشان بیش از 6000 نفر است و یهودیان لهستان امروزه 4000 نفر می باشند. درسی که از این فیلم می گیریم این است که شیندلر به تنهایی بیش از یک کشور برای نجات جان یهودیان تلاش کرد. پیام فیلم این است که یک مرد در مواجهه با هولوکاست هر کاری که توانست کرد در جایی که دیگران تنها نظاره گر بودند. می توان فهمید که تنها یک مرد افسانه ای، بدون فکر و بی توجه به خطر، یک مرد حیله گر و بدون نقشه می توانست کاری را که اسکار شیندلر کرد را انجام دهد. هیچ مرد عاقل و با تجربه ایی تا این حد پیش نمی رود!

Image result for ‫عکس های فیلم فهرست شیندلر‬‎Image result for ‫عکس های فیلم فهرست شیندلر‬‎

کسب چند تجربه از (فهرست شیندلر)

منبع :سوره مهر

▪ تجربه‌ی ۱: رنگ، حرکت دوربین
«فهرست شیندلر» اثر تلخ و سیاهی درباره‌ی جنایات نازی‌ها و کوره‌های آدم‌سوزی آن‌هاست؛ گرچه به نظر می‌رسد کارگردان با تأکید بر اتفاقات خاص و نوع پردازش موضوع و نیز با بهره‌گیری از هم‌ذات‌پنداری تماشاگر قصد داشته به توجیه صهیونیسم بپردازد، اما فیلم به عنوان یک اثر هنری دارای ویژگی‌های برجسته‌یی است.
استفاده از رنگ سیاه و سفید و پرهیز از حرکات متعارف دوربین (حرکت روی سه‌پایه یا تراولینگ و ...) و رویکرد به فیلمبرداریِ روی دست باعث خلق فضاهای مستند در اثر شده و این دو عامل (رنگ سیاه و سفید و حرکات روی دست دوربین) نقش مهمی در انتقال حس حاکم فیلم و القای مفهوم مورد نظر فیلمساز دارند.
▪ تجربه‌ی ۲: لحظات شاعرانه
- صحنه‌ی زیبای بارش خاکستر سرد و سوخته‌ی ده‌ها هزار اسیر به همراه دانه‌های برف بر شهر سرد و یخ‌زده‌ی کراکوو
- سکانس پایانی فیلم؛ اهدای هدیه‌یی از طرف ۱۱۰۰ کارگر (اسیر) به اسکار شیندلر، حلقه‌یی که از طلای دندان‌های خود ساخته‌اند و جمله‌یی زیبا با این مضمون روی آن حک کرده‌اند: «آن کس که جانی را نجات دهد جهانی را نجات داده است».
این صحنه‌ها با پرداختی شاعرانه که کنتراست شدیدی با لحن گزنده‌ و تلخ فیلم دارد به‌شدت اثرگذار هستند. لحظات ناب سینما همچون قطعاتی شاعرانه در بطن آثار می‌درخشند و هرگز از حافظه پاک نمی‌شوند.
▪ تجربه‌ی ۳: رنگ، طراحی لباس
طراحی لباس و هم‌چنین رنگ، به شیوه‌یی بسیار بدیع و نو در یکی از سکانس‌های فیلم مورد استفاده قرار گرفته‌اند. اسکار شیندلر از فراز تپه‌یی شاهد دستگیری و قتل عام مردم کراکوو توسط نازی‌هاست؛ در این میان در حالی که شیوه‌ی فیلمبرداری و ثبت تصاویر سیاه و سفید است، دختربچه‌یی با لباس سرخ به چشم می‌خورد که موج جمعیت او را نیز همراه با خود به جلو می‌برد. رنگ لباس دختربچه در این صحنه نمادی از حضور حیات و زندگی است که در کوران مرگ و تباهی جریان دارد. دختربچه در نهایت خود را از سیل جمعیت رها می‌سازد و برای گریز از مرگ زیر تختخوابی در یک خانه‌ی متروک پناه می‌گیرد.
▪ تجربه‌ی ۴: ایجاز
در فضای وحشت‌زا و مرگبار اردوگاه پلازف در شهر کراکوو، در اوج منحنی مرگ و وحشت، عشق چند ثانیه‌یی خود را به نمایش می‌گذارد؛ این چند ثانیه حکم قطره‌ی آبی را در کویری سوزناک دارد و به همان اندازه اثرگذار است. یک زن و فرزند خردسالش با سوت زدن از پشت سیم‌‌های خاردار مرد زندگی‌شان را متوجه خود می‌کنند. نگاه‌های عاطفی این سه نفر با ورود آمون گوئت و قرار گرفتن اسبش در فاصله‌ی بین آن‌ها قطع می‌شود. لذت آن چند ثانیه تنها با ورود مردی سوار بر اسب به تلخی عظیمی تبدیل می‌گردد و این یکی از رازهای سینماست؛ توانایی تغییر احساسات تماشاگر فقط در عرض چند ثانیه ...
▪ تجربه‌ی ۵: ایهام، فضاسازی
در یکی از سکانس‌های فیلم، تراژدی سرنوشت اسرای اردوگاه‌های نازی به اوج خود می‌رسد. زمانی که پزشکان آلمانی مشغول تفکیک اسرا برای انتقالشان به آشویتس - کوره‌ی آدم‌سوزی - و یا ادامه‌ی کار در اردوگاه - مرگ تدریجی - هستند، اتفاقی در کمپ زنان به وقوع می‌پیوندد؛ زنان برای این که سرحال و جوان به نظر بیایند تا از این طریق از آشویتس نجات یابند، سر و صورتشان را تمیز ‌کرده و یک عده از آن‌ها با مالیدن خون خود به روی گونه و لب‌هایشان سعی می‌کنند خود را سرزنده‌تر از دیگران نشان بدهند. تلاش انسان برای زنده ماندن (در هر شرایطی و به هر قیمتی) در این فضاسازی به بهترین، زیباترین و در عین حال دردناک‌ترین و زجرآورترین شکل ممکن نمود می‌یابد.
▪ تجربه‌ی ۶: طراحی صحنه، میزانسن
آمون گوئت (افسر نازی) صبح از خواب بیدار می‌شود، به بالکن خانه‌اش که مشرف به اردوگاه است می‌رود و لحظه‌یی بعد با اسلحه‌ی دوربین‌دار خود به شکار اسرا می‌پردازد؛ طراحی صحنه و میزانسن خوب این سکانس، که بازی خونسردانه‌ی «رالف فاینز» در نقش گوئت بر میزان تأثیر آن افزوده، القاکننده‌ی مفاهیم خاصی است. آمون گوئت در بالکن مشرف به اردوگاه همچون عقابی تیزچشم و تیزچنگ (با آن اسلحه‌ی دوربین‌دارش) بر فراز سر شکار خود که اسرای اردوگاه نقش آن را بازی می‌کنند ایستاده و هر از گاهی یکی از آن‌ها را انتخاب کرده و می‌کشد؛ در این میان، تلاش سخت اسرا برای فرار از تیررس او تکان‌دهنده است .

Image result for ‫عکس های فیلم فهرست شیندلر‬‎(

    (عکسی از شیندلر واقعی)


 
 
تعداد بازدید از این مطلب: 8080
موضوعات مرتبط: سینمای غرب , ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1

یک شنبه 16 آذر 1393 ساعت : 8:54 بعد از ظهر | نویسنده : م.م
نقد(کمپ ایکس ری )بابازی پیمان معادی
نظرات

 نقدی برفیلم:

Camp X-Ray

(کمپ ایکس-ری) 

----  

 

 منبع:نقدفارسی (وباتشکر از این سایت)

 

کارگردان: Peter Sattler

نویسنده : Peter Sattler

بازیگران : Kristen Stewart, Peyman Moaadi, Lane Garrison

    (کریستین استوارت.پیمان معادی.لین گریسون)

مدت : 117 دقیقه

 

خلاصه داستان : سربازی که به تازگی به زندان گوانتانامو منتقل شده است، با یک زندانی که به مدت 8 سال حبس کشیده دوست می‌شود و ...

 

media/kunena/attachments/5976/camp-x-ray-movie-poster.jpg

 

 

منتقد: اریک کان

 

 

media/kunena/attachments/5976/campx-ray1.jpgقبل از نقش‌آفرینی‌اش در سری «گرگ و میش» که «کریستین استوارت» را به یک ستاره‌ی جهانی تبدیل کرد، او توانایی خودش را به عنوان بازیگری درخور توجه ، ثابت کرده بود، با آن نگاه‌های سرد و جدی‌اش، او برای بازی در نقش زنی جوان که در زندگی ناکام است بسیار ایده‌آل به نظر می‌رسید، درحالی‌که به بازی در پروژه‌هایی چند برابر کوچک‌تر از آن سری پرفروش مشغول بود.مقدار اندکی از آن استعداد سرشار در فیلم «کمپ ایکس-رِی» به چشم می‌خورد، اثری که اولین فیلمیست که «پیتر سَتلِر» آن را کارگردانی کرده و در آن استوارت نقشی نامتعارف یعنی یکی از سربازان زندان گوانتانامو را ایفا می‌کند.متاسفانه، فیلمنامه‌ی بد سَتلِر - که در آن شخصیت استوارت تیمی را با یکی از زندانیان سیاسی (با بازی «پیمان معادی») که چندان هم کمک حال دوستانش نیست تشکیل می‌دهد - تنها استعداد استوارت را به نمایش در می‌آورد، وگرنه خود فیلم یک درام خام است.

media/kunena/attachments/5976/campx-ray2.jpgدر ابتدا، در هرصورت، «کمپ ایکس-ری» کیفیت قابل قبولی را به‌خاطر مهارت بازیگر نقش اولش به نمایش می‌گذارد، فیلم با زندانی شدن آن مسلمانی که در بالا به او اشاره شد، به‌نام علی، آغاز می‌شود، کسی که جرمش، همدستی داشتن در حادثه‌ی یازدهم سپتامبر [ابودی برج‌های دوقلوی مرکز تجارت جهانی در نیویورک توسط تروریست‌های القائده] است.این سکانس با منتقل کردن زندانیان نارنجی‌پوش از زمین به دریا تا رسیدنشان به خانه‌ی جدید آن‌ها که سراسر آن بوی ناامیدی می‌دهد و تمام وقایع فیلم در آن رخ می‌دهد، ادامه می‌یابد.سپس سَتلر به ما اِیمی (با بازی «کریستین استوارت» را معرفی می‌کند که یک تازه‌وارد است.فیلمبردار فیلم «جیمز لَکستون»، که سابقه‌ی همکاری در آثاری همچون «دارویی برای مالیخولیا» و «افسانه‌ی خوابگرد آمریکایی» که از نظر جو و اتمسفر به این فیلم شباهت داشتند را دارد، توانسته به‌خوبی فضاهای بسته‌ و دلگیر داخل زندان و محیط‌های لم‌یزرع اطراف را به خوبی به تصویر بکشد و حس همذات‌پنداری را برای مخاطب به وجود آورد.

media/kunena/attachments/5976/campx-ray3.jpgنکته این است که موفقیت این اثر تنها تا زمانی است که داستان به‌طور جدی خودش را نمایان می‌کند، اِیمی چند کتاب را به زندانی قصه از طریق سلولش می‌دهد، اما علی به‌خاطر آن کتاب‌ها با اِیمی دعوا می‌کند و به سر او ضربه می‌زند -علی درباره‌ی آن کتاب‌ها از اِیمی تعداد زیادی سوال می‌پرسد-، و او را به‌خاطر اینکه هفتمین کتاب «هری پاتر» را برای او نیاورده سرزنش می‌کند و او را مجبور می‌کند دیگر کتاب‌ها را با صدا بلند برای او بخواند.اما تغییراتی که در ماجرا به‌وجود می‌آیند با بی‌دقتی نوشته و به تصویر کشیده می‌شوند، تغییراتی که موجب تغییر رفتار این دو نفر با یکدیگر می‌شود و از آن‌جا به بعد فیلم به شکل سرگیجه‌آوری مدام بین کمدی و درام سوئیچ می‌شود.فیلمنامه‌ی فیلم تصفیه نشده و این امر کاملاً مشخص است علی‌الخصوص زمانی که فیلم به سمت محیط‌های جذاب‌تر اما بسته‌تری همچون یک کمپ که از نظر مکانی محلی برای مردان است تغییر جهت می‌دهد، جایی که اِیمی با مشکلاتی که با سرپرست مردسالارش (با بازی «لِین گَریسون») پیدا می‌کند روبرو می‌شود، کسی که مشخص است با علی از نظر مذهبی مشکلات و بالطبع حس تنفر زیادی دارد و داستان از این نظر به رسوایی زندان اَبوغریب در عراق شباهت زیادی دارد.

media/kunena/attachments/5976/campx-ray4.jpgدر تضاد با آن تغییراتی که در رابطه‌ی میان علی و اِیمی به ‌وجود می‌آید، این صحنه‌ها نوعی حس به دام افتادن که اِیمی نیز آن را تجربه کرده به وجود می‌آورد، که البته به اِیمی اجازه می‌دهد تا با پاسخ سوالاتی که راجع به شخصیت دوست جدیدش مطرح می‌شود، روبرو شود. به هر حال، «کمپ ایکس-ری» بر روی یکی از آن دسته روابط عجیب تمرکز کرده، که مثلاً در آن تغییرات و دعواهایی درباره‌ی مجازات رخ می‌دهد که به نظر می‌آید از اعماق وجود نیستند.بظاهر علی گناهکار نیست و اتهاماتی که به او زده‌اند درست نیست، و او اِیمی را به چشم یک محرم اسرار و کسی که می‌توان در کنارش خود را از نظر روانی تخلیه کرد می‌بیند.در حالی که این ایده توانایی همراه کردن مخاطب را دارد، سَتلر به‌طور خسته‌کننده‌ و روتینی روزانه طبیعت بیرون از گوانتانامو را به تصویر می‌کشد که فقط وقت تلف کردن است، البته سکانس‌های بازجویی اینطور نیستند.

media/kunena/attachments/5976/campx-ray5.jpgدر قسمتی که زندانیان به سمت نگهبانان بطری پرتاب می‌کنند انواع ایرادها به چشم می‌خورد، و به نوعی بر به هم ریختگی فیلم نیز می‌افزایند و کاملاً مغایر با آن روند ساکت فیلم هستند.معادی، که در فیلم «جدایی نادر از سیمین» اثر «اصغر فرهادی» بسیار خوب بود، اینجا در میان دیگر بازیگران فیلم سرآمدتر است و بازی بهتری به نمایش می‌گذارد.شخصیت او نیز طوری نوشته شده که نسبت به دیگر شخصیت‌ها که اِیمی سعی در درک کردنشان دارد، مدام طعنه می‌زند. با آنکه آن سکانس‌های کشمکش با اختلاف نظرات اِیمی و کلنل کم حرف کمپ (با بازی «جان کَرُل لینچ») بر سر نحوه‌ی رفتار او با زندانان باز هم ادامه می‌یابند، اما بعدتر، یک سکانس چشمگیر و هوشمندانه در یک کافه‌تریا وجود دارد که در آن اِیمی علایقش را بر زبان می‌آورد که نوعی مبارزه برای حفظ موقعیتش است.ناموفقیت این فیلم در به‌ تصویر کشیدن آن روابط پیچیده که وعده‌اش را داده بود، حقیقتاً مخاطبان را ناامید کرد.

media/kunena/attachments/5976/campx-ray6.jpgهمانگونه که یک سرباز از فضای آن زندان‌ها چنین می‌گوید: "ما فقط برای مراقبت از چند انسان ترسو به آنجا رفته بودیم"، حقیقتاً هیچ شانسی برای فرار از آنجا یا شورش کردن بر علیه سربازان در گوانتانامو وجود ندارد.سَتلر به طور پیوسته پایش را از فیلمنامه فراتر می‌گذارد و چیزهایی را به تصویر می‌کشد که قرار نبوده به تصویر کشیده شوند، مثلاً در صحنه‌هایی اِیمی و دیگر سربازان، مدام در راهروهای به ظاهر بی‌انتهای زندان این سمت و آن سمت می‌روند و تک تک سلول‌ها را زیر نظر می‌گیرند، تا جایی که مخاطب با خود می‌گوید یک قاتل سریالی هم به این مقدار مراقبت نیازی ندارد.این فیلم یک اعلامیه‌ی سرسخت از وضعیت افرادی است که به اشتباه دست به ارتکاب عملی می‌زنند، البته خود فیلم هم گمراه شده و نتوانسته آن را به درستی به تصویر بکشد.

مترجم:دانیال دهقانی

 

 

منبع: سایت نقد فارسی 

 

 

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 4546
موضوعات مرتبط: سینمای غرب , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

شنبه 14 آذر 1393 ساعت : 11:58 بعد از ظهر | نویسنده : م.م
اکران فیلم (بوپال،دعاگوئی برای باران)
نظرات

                                                           اکران (دعاگوئی برای باران) 

                                                            

بوپال یا بهوپال (در هندی: भोपाल در انگلیسی: Bhopāl در اردو: بهوبال) مرکز ایالت مادیا برادش و از شهرهای مهم کشور هندوستان است.

این شهر در حاشیهٔ دو دریاچهٔ زیبا، که به مناظر زیبا و طبیعی پیرامونشان در هند شهرت دارند، واقع شده‌است. ارگ فتحگر در این شهر واقع است. بوپال به دو قسمت تقسیم شده است: «شهر خاص» که دوست محمدخان افغان (با دوست محمدخان پادشاه افغانستان اشتباه نشود) دور آن حصار کشید؛ و محله‌های مسکونی جدید و حومه‌های جهانگیرآباد و احمدآباد که حکّام بعدی بر آن افزودند تا یاد جهانگیر محمدخان (شوهر سکندربگم) و احمدعلی خان (شوهر سلطان جهان بگم) را زنده نگه دارند. نوّاب فیض محمدخان (‎۱۱۶۸-۱۱۹۱ قمری، ‎۱۷۵۴-۱۷۷۷ میلادی) این شهر را مرکز ایالت قرار داد، اما مقر حکومت حکمرانان پیش از وی، اسلام نگر بود.[۱] درگذشته منطقه «نواب نشین» بوپال پس از حیدرآباد، مهمترین بخش مسلمان‌نشین شبه قاره هند به‌شمار می‌رفت.[۲]

بوپال اکنون شهری صنعتی و تجاری است که تولید منسوجات و جواهرسازی از صنایع مهم آن به‌شمار می‌آید.

در شبهای ۲ و ۳ دسامبر ۱۹۸۴ (آذرماه ۱۳۶۳)، ابر مسموم ناشی از نشت گاز سمی صنعتی خطرناکی، بر فراز شهر بوپال به حرکت درآمد که وخیم‌ترین حادثه صنعتی جهان نام گرفت. نوعی گاز سمی از کارخانه حشره‌کش‌سازی شرکت آمریکایی( یونیون کارباید) نشت کرد واین فاجعه چندین هزار کشته و بیش از ۳۰۰ هزار بیمار برجای گذاشت، که بسیاری از آنها کاملاً معلولند و در شرایط دشواری زندگی می‌کنند.

گاز سمی نخست خانه‌های نزدیک را پوشاند. خیلی‌ها بلافاصله جان باختند، سپس ابری ضخیم همه اطراف را پوشاند. همه اهالی شهر در خیابان‌ها در حال خفگی بودند.

پس از فاجعه، رسوایی بزرگی بر سر موضوع مصونیت قضایی مدیران شرکت یونیون کارباید مطرح شد: هیچ مسئولیتی متوجه مدیران آن نگردید، گویا فاجعه طبیعی و غیر قابل پیش بینی بوده است و مدیران شرکت نمی‌توانسته‌اند هیچ اقدامی برای جلوگیری از بروز آن انجام دهند. در فوریه ۱۹۸۹ دیوان عالی هند طرف آمریکایی را به پرداخت ۴۷۰ میلیون دلار محکوم کرد، که ۵۰ میلیون دلار آن را دفتر یونیون کارباید در هند و ۴۱۵ میلیون دلار آن را دفتر اصلی شرکت در آمریکا می‌بایست پرداخت کند. از این مبلغ ۲۵۰ میلیون دلار آن را شرکت‌های بیمه پرداخت کردند. بازماندگان قربانیان این فاجعه تنها مبلغ ۲۵۰۰۰روپیه ( تقریباً معادل ۵۴۰ دلار) غرامت دریافت کردند که در مقابل بیست سال درد کشیدن بسیار ناچیز است.

نشت گاز از این کارخانه حشره‌کش‌سازی به کشته شدن دست کم ۱۸ هزار نفر از سال ۱۹۸۴ تا کنون منجر شده و بیش از دویست هزارنفر دیگر هنوز در اثر آن با مشکلات جسمانی گریبانگیر هستند. یونیون کارباید در بوپال اکنون کارخانه‌ای متروکه است اما هنوز حدود ۲۵ تن مواد سمی در محل باقی مانده‌است و شرکت یونیون کارباید از زیر تمیزکاری محل حادثه شانه خالی می‌کند. افراد زیادی برای حقوق قربانیان این فاجعه شیمیایی تلاش می‌کنند، 

 

 

وفیلم (بوپال دعاگویی برای باران) که سی سال بعداز فاجعه بوپال در هندوستان تهیه شده است روایتگر این حادثه غمبارمیباشد. 

راوی کومار، کارگردان فیلم که خود اهل ایالت مادیا پرادش به مرکزیت بوپال است، می گوید که مدتها بوده که قصد ساختن این فیلم را داشته است، اما فکر می کند اکنون زمان مناسبی برای تعریف آن داستان است.

وی می افزاید: «بوپال طی سی سال گذشته در ضمیر ما حاضر بوده است و فکر کنم الان وقت آن رسیده است که آن اتفاق را تعریف کنیم. چرا که زمان گذشته و احساسات کمرنگ شده اند و ما می توانیم آن اتفاق را از نقطه نظری بی طرفانه روایت کنیم.»

 

 

طبق آمار رسمی، ۵۲۹۵ در جریان فاجعه بوپال کشته شدند. اما فعالان تخمین می زنند که ۲۵۰۰۰ نفر در سالیان بعد از بین رفتند. تعداد بیشتری به گفته آنها با سرطان، نابینایی، مشکلات تنفسی و مشکلات سیستم ایمنی و عصبی دست و پنجه نرم می کنند و حمایتی هم از آنان نمی شود.

در فیلم بوپال، راجپال یاداو، هنرپیشه هندی که به خاطر نقشهای طنزآمیزش شناخته می شود نقش کارگری از اتحادیه کارگران کارخانه را بازی می کند. او می گوید: «آنچه برای من جالب بود این بود که سازندگان فیلم کل اتفاق را از دید یک زوج فقیر که به عنوان کارگر کار می کنند روایت می کند.»

تانیشتا چاترجی، هنرپیشه فیلم، نقش همسر کارگر کارخانه را بازی می کند. او می گوید: «ما به دلیل حرص برای کسب منفعت و ثروت، انسانیت خودمان را از دست داده ایم. فکر می کنم تصویر کلی تری که فیلم پدید می آورد و برای من خیلی مهم است این سوال است که بله ما تجارت داریم، بله زندگی بهتر داریم و بله سود داریم ولی به چه قیمتی؟»

شرکت آمریکایی داو کمیکال که اکنون صاحب اتحادیه کاربید است مسئولیت خود را انکار می کند و می گوید که اتحادیه را وقتی خریده است که ده سال از پرداخت خسارت ۴۷۰ میلیون دلاری توسط اتحادیه به دولت هند در سال ۱۹۸۹، می گذشته است. این شرکت می گوید مسئولیت آلودگی در محل با شرکت داو کمیکال نیست بلکه متوجه مقامات هندی است که در سال ۱۹۹۸ مسئولیت این محل را برعهده گرفتند.

در این فیلم مارتین شین، بازیگر آمریکایی در نقش وارن اندرسون، مدیر اجرایی اتحادیه کارباید و میشا بارتون، بازیگر انگلیسی-ایرلندی در نقش اوا گسکن، خبرنگار «پاری مچ» ایفای نقش می کنند.    

                                   منابع:ویکی پدیا.یورونیوز

 

تعداد بازدید از این مطلب: 4486
موضوعات مرتبط: سینمای غرب , سینمای شرق , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

جمعه 14 آذر 1393 ساعت : 8:51 بعد از ظهر | نویسنده : م.م
قصرویران (رمان) بخش ششم
نظرات

                                                                    قصرویران (داستان دنباله دار) 

                                                               بخش ششم

                                                                                         نوشته :مهرداد میخبر

  هرگونه اقتباس و کپی برداری از این داستان اکیدا" ممنوع بوده و موجب پیگرد قانونی خواهدشد .

                                            

                      *******************************************************************************************

 

 

در آن لحظه ناگهان معجزه ای رخ داد که تجلیگاه  آن عمق وجود من بود. بیکباره آن قلب مرتعش  که شدت و تداوم طپش های غیر معمول و مخرب داشت به سکون و مرگ نزدیکش می کرد آرامشی شگرف یافت و از رعشه سرکش دستانم بطور محسوسی کاسته شد. لحظه تولد این معجزه  آن هنگام بود که صورت پدر را دیدم . نگاه نافذش را به نقطه ای نا معلوم دوخته بود  و پلک نمی زد.آن نگاه وچهره نمیتوانست از آن مردی  باشد که ترسی  را در لابلای  زوایای ذهن خود پنهان کرده است. این یک مکاشفه دیگر بود که بطرزی اعجازگونه مرا برنفس خود مسلط نمود و همه آن ترسها و لرزشها را از من دور کرد .درآن دقایق حساس و مشقت بار  که هر زنی و هر (ضعیفه) ای ممکن است خود را ببازد،پشت آن گلوله ای که در جان لوله  یکی از ان اسلحه ها انتظار اشاره یک انگشت سبابه را می کشید تا جانم را بگبرد حقایق دیگری را دیدم . دریافتم که آن همه کبکبه و دبدبه،پوشالی،دروغین وفانیست و آنگونه که همواره بزرگان دین ما گفته اند  عاقبت حق بر باطل پیروز میشود و شکی در حقیقت این جمله نمیتوان کرد. بقول آن ضرب المثل معروف (دیروزوددارداماسوخت وسوزندارد).دلیل محکم من حماسه جاودان حسین(ع) بود .حسین(ع)ولشکر کوچکش آنچنان بر لشگر بزرگ یزید پیروز شدند که تاابد در حافظه تاریخ جاودان گشتند وبنی امیه به چنان ننگی دچار گشتند که تاابدالدهرلعنت عالمیان راباخودهمراه ساختند.پیروزی صرفا" فتح خاک و آب نیست بلکه تسخیر قلوب است و چنین پیروزی ای تنها نصیب کسانی میگردد که بر حقند .  

 

در پرتر ه ای که از صورت پدر در نگاه خود قاب گرفته بودم آرامش و طمأنینه ای قوی وجود داشت وهمچون یک جریان الکتریکی که لامپ خاموشی را روشن کند به من منتقل شد و منورم کرد .پدر هنگامیکه سنگینی نگاه مرا روی خود احساس کردباحرکات کوچک ومعنی داری که به چشمها و دهانش داد و مانند یک سری کد و علامت قرار دادی برایم قابل درک بود،به من فهماندکه چیزی برای ترسیدن وجود ندارد.من آن اشارات معناداررا بعنوان حقیقت محض  و بی چون  چرا پذیرفتم و به ارامش رسیدم .

به همین سرعت و به همین سادگی از آن حال نزار خارج شده ،نیروئی تازه  گرفتم و به خود مسلط شدم. آن ( من ) سازنده ای که نیرومند شده بود به ( من )مخربی که تا چند  لحظه قبل بر تمامی وجودم احاطه پیدا کرده بود واکنون در حال ترک وجودم بود نهیب زد که :

-(بینوا !.... این مجموعه دهشتناک فولاد و باروت و شقاوت که در مقابل تو قد علم کرده است و این لشگر تا بن دندان مسلح که عظمت  پوک و پوشالی  خود را  از قدرت حاکم  براین جهان مادی وام گرفته ،در مقابل قانون  ثابت و اراده لایزال الهی و قدرت مطلق و حقیقی اونه تنها بسیار کوچک و ناچیز است بلکه اصلا" بچشم نمی آید و در واقع هیچ و پوچ است! تازه ... این ها طلایه داران سپاه خصمند و بسیار بزرگتراز اینها را نیز بزودی خواهی دید .تو و خانواد ه ات  در برابر این جلال و جبروت ظاهری و این ابزارهای پیشرفته و کم نظیر  کشتار  بجز  ایمانتان  به خداوند متعال  هیچ ندارید پس حواست جمع باشد که خسر الدنیا و الآخرت نشوی و ایمان  و اعتمادی را که  از پروردگار خویش وام گرفته ای براحتی از  دست ندهی . برای شهادت در کمال شهامت  آماده  باش  و توکل همیشگیت به خدا ، پیامبر و معصومین را در خود حفظ  کن و نگذار خللی برآن واردآید. اینها تمامی دارائی و ثروت تو در این موقعیت بحرانی هستندکه اگر از دستشان بدهی در واقع خودت خویشتن  را خلع سلاح کرده ای . این رانیز بدان که فی الحال تو نماینده یک ملت با شرف،آزاده ومسلمان هستی و چشم امیدپیرجماران به تو و امثال توست .)

هنگامی که این نهیب در فضای  ذهنم فریاد شد  و مرا به خودآورد، همزمان  به سرچشمه قدرتی بکر و عظیم دست یافتم . در بنای دلم چنان استحکامی پدیدآمد که احساس امنیت کردم و آنی شدم که باید میشدم و میبودم .

مادر مکث کوتاهی کرد و بعد انگار که بخواهد  مستقیما چیزی حالی کند رو به او کرد و ادامه داد :

- حالا پس از این همه سال، هنگامی که به آن  باور ها و تفکرات  می اندیشیم بیشتر و بهتر از آن هنگام در میابم که همگی حقایق محض بوده اند . سپاه صدام واقعا پوشالی ، دروغین و توخالی بودوگرنه عمری به آن کوتاهی و بی ثمری نمیداشت . به یک عده مزدورفاقد بصیرت ، لباس نظامی پوشانیده  و مدرن ترین سلاح ها را در اختیار شان نهاده بودند . آنها نیز با تکیه بر سلاحها و ماشین آلات پیشرفته جنگی وپیروی کورکورانه از دیسیپلین دیکته شده توسط یک دیوانه زنجیری، افکار نادرستی را در ذهن معیوب خود میپروراندند . همانطور که تاریخ گواه است آنان هرگز نه تنها به اهدافی که برای تجاوز دامنه دار و وحشیانه شان معین کرده بودند نرسیدند بلکه در ادامه جنگ تحمیلی شکست های پی در پی و مفتضحانه ای را تجربه کرده  و در نهایت  کارشان  به جائی کشید  که برای  رهائی از تنگنایی که در آن گرفتار شده بودند،سازش و صلح را التماس کردند ،چون از شجاعت و درایت  رزمندگان و فرماندهای جنگی ایران  بستوه آمده بودند و ادامه جنگ  برایشان ممکن نبود .  به گواهی تاریخ ،دیدیم صدامی که رویای سردار قادسیه شدن را در مغز معیوبش میپروراند بعد ها توسط همان اربابانش که زمانی نه چندان دوربه او بال و پر  تجاوز و وحشی گری داده بودند مورد غضب قرار گرفت و عاقبت در کمال ذلت و خواری او را از دخمه ای که مثل یک موش کور برای خود حفر کرده بود بیرون کشیده و به دار مجازات آویختند . اینها را میگویم که بدانی وقتی که صفت پوشالی بودن رابه آن  ارتش تجاوز گر میدهم دارم حقیقتی را بیان می کنم که گذر تاریخ بوضوح و روشنی آن را در معرض قضاوت ما قرار داده است.

 فی الواقع اکثر اوقات شعار همان شعور  است . حقیقتیست که در پس حجاب زمانه نهان شده و بالاخره روزی گذر زمان آنرا آشکار خواهدساخت .

عاطفه که تحت تأثیر منطق و استدلال بی نقص مادر قرار گرفته بود گفت :

- بله حاج خانم...اگر به سیر تاریخ با دقت توجه کنیم می بینیم که همواره بلااستثناءظالمین و ناحقان به خاک مذلت افتاده اندو  مظلومان و حقداران رستگار شده و خوشنام مانده اند .

مادر مجددا" به خاطراتش بازگشت:

- افسر فرمانده پس از آنکه نگاهش راحسابی روی جمعیت چرخاند با صدائی نعره  مانند بدون  آنکه رویش را به عقب برگرداند کسی را به نام صدا زد،سپس بازهم آن لبخند تمسخر آمیز و اعصاب  خرد کن را بر لب الصاق نمود و عینکش را قدری   روی بینی جابجا کرد . گرچه بسیاری از مردم خود را کاملا باخته بودند و نزدیک بود قالب تهی کنند ولی خیلی هایشان  هم آرام و خونسرد  خود را بدست  سرنوشت سپرده بودند .

درجه دار چاق سیبیلوی شکم گنده  ای که راننده  کامیون حامل نیروهای کلاه بره برسر بود  بزحمت خود را پشت فرمان جابجا کرد و پیاده  شدوآنگاه در حالیکه معلوم بود هیکل سنگینش را بزور دنبال خود می کشد دوان دوان خود را به فرمانده رساند؛  سلام نظامی داد، پا چسباند و "نعم سیدی" محکمی گفت .

افسر بعثی باحرکت  انگشت اشاره ،سر درجه دار چاق را بطرف خود کشاند .آن سر گنده و چاق طوری جلو آمد که آدم فکر میکرد نخی محکم و نامرئی انگشت افسر را به آن وصل کرده است . فرمانده  چیز هائی در گوش متصل به آن سر گنده و چاق گفت .در حین حرف زدن ،دستانش را آرام آرام تکان میداد.فکر کنم داشت سعی می کرد  توضیحاتش را به کمک حرکات دست  کاملتر و دقیقتر به درجه دار_که احتمالا"بنظرش خنگ و کند ذهن بود_ حالی کند .

درجه دار در حین گوش دادن  به حرفهای افسر فرمانده ،متملقانه سرش را میجنباند و نگاهش را روی مردم  سیر میداد. پس از اتمام آن سخنان  در گوشی،درجه دارچاق مجددا" پا چسباند و دستش را برای سلام دادن کنار گوشش برد. سپس سینه ای صاف کرد و هیکل گنده اش را کاملا"بطرف مردم چرخاند .

فرمانده در حالیکه مدام روی پنجه پاهایش بلند می شد و پشت بندآن پاشنه های پوتینش را برزمین میکوبید منتظر بود درجه دار حرفهایش را برای ما ترجمه کند و هنگامی که مکث مردک بیش از حد  انتظارش طول کشید نگاهی غضبناک حواله اش کرد.درجه دارباعجله برسستی و تردیدش فائق آمد ،خودش را جمع و جور نمود وهول هولکی  شروع به صحبت کرد . لهجه اش  نشان میداد  که از کرد های (خانقین)  است .خانقین شهریست در خاک عراق که با شهرما همجوار میباشد و ساکنانش از نقطه نظر  زبان و فرهنگ تشابهات زیادی با مردم قصرشیرین دارند .

او ابتدا با لحنی مهربانانه ولی کاملا" تصنعی از مردم خواست  اگر خسته هستند روی زمین بنشینند .کسی ما را مجبور به  ایستاده ماندن نکرده بودبلکه دلیل ننشستنمان بهت و حیرت حاصل از آن غافلگیری شوم بود که هنوز با آن دست به گریبان بودیم.بادعوت آن درجه دار همه مردم روی زمین نشستند .پدرهمچنان سرپاایستاده بود.وقتیکه دیدم او قصدنشستن ندارد راستش را بخواهید کمی ترس برم داشت چون فهمیدم امتناع او بیشتر به یک آئین مقاومتی شبیه است تا چیز ی دیگر.اونمیخواست خواسته دشمن را بجای آورد.

درجه دار که متوجه پدر شده بود به او اشاره کرد بنشیند .پدر جواب داد :

- خسته نیستم ، اینطور راحت ترم .

حالادیگرخیلی بیشتر ازچند لحظه قبل که دلیل امتناعش ازنشستن را حدس زده بودم احساس خطرمیکردم چون از مقصودش مطمئن شده بودم. با لحنی ملتمسانه در حالیکه مچ پایش را گرفته بودم و تکان میدادم گفتم :

- باباجان... قسمت میدهم به ابالفضل  که بنشینی .

پدروقتی حال نزارم رادید تسلیم خواسته ام شد وزیر نگاه غضبناک درجه دار و افسر فرمانده کنار من به زمین نشست . خیالم راحت شدچون دوست نداشتم حالا که گیر عراقیها افتاده ایم پدر در مرکز توجهشان قرار بگیردوخدای ناکرده آن سنگدلان گزندی باو برسانندچون پدر کاغذی نیز در جیب داشت که کروکی منطقه و وضعیت دشمن در آن تشریح شده بود و اگر بدست عراقیها می افتاد محال بود باپدر مثل یک فرد عادی رفتار کنند.مسلما" گمان میکردند او از نیروهای سپاه است و...نه...اصلا" دوست نداشتم راجع به اینچنین احتمالی حتی فکر هم بکنم.

درجه دار شروع به صحبت کرد :

- مردم قصری !... ما ارتش حزب بعث عراق به رهبری قائد اعظم جناب صدام حسین هستیم و آمده ایم که شما را  از اسارت خمینی آزاد کنیم ...

نگاهم متوجه پدر بود که مبادا بخواهد چیزی بگوید و خودش را گرفتار کند. معلوم بود که از نوع حرف زدن درجه دار خیلی ناراحت شده  است ولی دارد جلو ی خودش را می گیرد  که چیزی نگوید. منهم هر چه خواهش و التماس بود توی چشمهایم ریختم وبه پدر نگاه کردم تا شاید به آن وسیله بتوانم کنترلش کنم .

درجه دار  ادامه داد :

- ....ما با شما دوست  هستیم و قصد اذیت کردنتان را نداریم ولی این تا هنگامیست که شما  هم با ما دوست  باشید و اقدامی بر علیه ارتش پیروز عراق انجام ندهید .

مجددا" افسر عراقی  با اشاره انگشت کله مردک  را پیش کشید و چیزهای دیگری توی گوشش گفت.درجه دار ادامه داد:

- یادتان باشد... اینجا از این پس خاک عراق عجم و استان حلوان می باشد !الآن هم به شما اجازه داده می شود به شهر و خانه هایتان  باز گردید و به عنوان شهروندان عراقی بزندگی خودتان ادامه دهید!

پدر در عکس العمل به این حرفها  پوز خندی  زد. دل توی دلم نبود. میترسیدم حواس عراقیها جلب  حرکات پدرشود و او را اذیت کنند.خوشبختانه هیچکدامشان  متوجه نشدند و بخیر گذشت. پدر پس از اتمام سخنان درجه دار،جوری که نفرات اطراف هم  بشنوندزیر لب  گفت :

- زهی خیال باطل ! کور خو اند ه اید ! همیشه اینطور نخواهد ماند و بزودی نیروهای ایران روی سرتان خراب خواهند شد .

با اشاره و دستور افسر بعثی ،سرباز های کلاه بره پوش سر اسلحه هارا پائین آورده و درحالت پا فنگ  باقی ماندند .

عاطفه صحبتهای مادر را قطع کرد و گفت :

- باز هم خداراشکرکه رفتار بدی با شما نداشتند . من همیشه تصور میکردم عراقیها خیلی جنایتکار بوده اند و رفتار نا مناسبی با مردم داشته اند. ولی انگار اشتباه میکردم... نه ؟

مادرم جواب داد:

- عاطفه جان زیاد عجله نکن. فعلا" اول ماجراست . آنچه که آن افسر بعثی  و درجه دار زیر دستش به ما گفتند از سر لطف  و شفقت و یا نشانه مودت و دوستی نبود بلکه فقط از روی ترس و وحشت از مردمی بود که وصف شجاعتها و فداکاریهایشان را شنیده بودند.در ضمن آنها داشتند قدم به شهری می گذاشتند که از همه  لحاظ برایشان غریب و نا شناخته بود، پس طبیعتا"مجبور بودند احتیاط کنند.شاید این را از حرکتی که در اولین برخورد با مردم انجام دادند و زیر تهدید لوله های اسلحه سربازان  با ما صحبت کردند فهمیده باشی .دشمن مجبور بود در اولین گامهایش رفتار بظاهر  دوستانه ای با مردم داشته باشد که مباداخطری متوجه نیروهایش گشته و مثلا"درگیر جنگهای  خیابانی طولانی مدت با نیروهای مردمی بشود . آنها قصد داشتند پس از احاطه  کامل بر شهر  و مستحکم نمودن مواضعشان، نسبت به نوع رفتار و برخورد با غیر نظامیان گرفتاردر شهر  تصمیم گیری و برنامه ریزی کنند .

نکته مهم  دیگر این بود : حضور مردم عادی وهمچنین زنان  و کودکان باعث میشد مدافعین و نیروهای باقیمانده  خودی که در داخل و اطراف شهر قصد ادامه نبرد و مقاومت را داشتند نتوانندآنطور که باید و شاید به عراقیها ضربه های کاری وارد سازند .در حقیقت آن از خدابی خبران  قصدداشتندبا جلو انداختن مردم از وجودآنها بمثابه یک سپر انسانی  استفاده کرده و جان بی مقدار خود را حفظ  نمایند. طبعا"خود یها با دیدن خیل کثیر مردم در میانه ی سپاه دشمن  ترجیح میدادند که موقتا" دست از نبرد بکشند و در نتیجه عراقیها بدون هیچ مانع و مشکلی وارد  شهر میشدند. برای دشمن چه چیزی بهتروایده آل تر از این بود ؟

به دستور آن افسر  فرمانده متکبر و ترجمه درجه دار کرد زبان ،قرارشدکه مردم مسیرشهر را در پیش گرفته و راه رفته را باز گردند  . جیپ فرمانده و سایر کامیونها و نفر بر ها به سرعت از ما سبقت گرفتند. فقط  یک جیب که تیر بار کالیبر پنجاهی روی آن سوار بود  با ما همراه شد ودرحالیکه همچنان لوله مسلسل را بسمت ما گرفته بودتا درون شهر مشایعتمان کرد .

نفرات سوار برآن جیپ خیلی بیرحم وبی ملاحظه بودند .آنها مردم خسته و کوفته را مجبور به سریع راه رفتن نموده و مدام مارا با سلاحهایشان تهدید میکردند که اگر آهسته راه برویم بسویمان شلیک میکنند.حتی چندین بار نیز جلوی پاهایمان تیر خالی کرده و مجبور به دویدنمان کردند. هنگامی که به داخل شهر و آنسوی پل نصر آباد رسیدیم دیگر توانی در پاها و رمقی در جانهایمان باقی نمانده بود. پاهای من باد کرده بود و حسین و دائی مرتضی هم که مجبور شده بودند مهدی و نرگس را  کول کنند آنقدر خسته و کوفته بودندکه حتی نای حرف زدن هم نداشتند . جوان ترکش خورده که خون زیادی از دست داده بوداز همان آغاز مسیر بازگشت نتوانست طاقت بیاوردو از شدت ضعف  بیهوش بزمین افتاد.مردهای جوانترو قدرتمندتر گروه وحتی پدرکه توان بدنی خوبی داشت، مجبور شدنددر کل مسیر تا داخل شهر، به نوبت اوراروی دوششان حمل کنند.

مناظر ناخوشایند و غم انگیزی جلوی چشمهایمان در حال شکل گرفتن بود .عراقیهامانند مور و ملخ از محور های دیگری نظیر جاده خسروی و مرز هدایت و پرویز و همچنین از راه کوره های گچ و محلات غفور آباد و محمود آباد توی شهر سرازیر شده بودند و در همه خیابانها و محلات  حضور نحس و شومشان  را به رخ مردم می کشیدند.مردمی نیز که ازطریق جاده سرپلذهاب قصد خروج از شهر را کرده بودند به شهر بازگردانده شده بودند و داشتند به خانه هایشان میرفتند. فعلا"همگی بایدبه یک حبس خانگی اجباری تن میدادیم و به انتظار آینده ای  نا معلوم  مینشستیم . فضای شهرآرام بود.عراقیهاباخیال راحت ترددمیکردندومقر هاومواضعشان را برمی گزیدند،ولی زیر پوست شهر وقایعی در جریان بود. درجای  جای شهرهنوزجوانان غیوری وجود داشتند که لحظه شماری میکردندوانتظار میکشیدندکه مردم به خانه هایشان بروندتاآنان مبارزه خود را مجددا"از سر بگیرند و نگذارند آب خوش از گلوی متجاوزان  پائین برود .

هنگامی که وارد خانه شدیم شریعت را آنجا دیدیم. افسرده و غمگین گوشه ای از زیر زمین  چهار زانو نشسته ودرحالیکه چانه اش را روی قنداق اسحله اش قرار داده بود فکر میکرد. او هنگامی که با حسین ، پدر و دائی مرتضی مواجه  گشت بلند شد، پدر را در آغوش گرفت و در حالیکه آرام آرام بغضش داشت میشکست و اشک توی چشمانش  حلقه میزد با صدائی لرزان گفت :

-   دیدی حاج اصغر ؟ عاقبت آمدند . حالا باید چکار کنیم ؟

                                

                                   *                                            *                                             *

 

 

 

مادر آخرین جرعه چائی اش را نوشید وادامه داد:

-  هرچه آذوقه و خوردنی در خانه هایمان داشتیم  جمع کردیم وبه خانه دائی رفتیم .دائی مرتضی معتقد بودکه نه خانه پدر و نه خانه ما دیگر امنیت ندارد زیرا هیچ بعیدنیست که شریعت و پدر بزودی شناسائی شده وتحت تعقیب قرار بگیرند.

غمگینترین غروب زندگیم رادر انتهای آن روز نامیمون دیدم وشب که شد  گوئی تاریک ترین و شوم ترین شب زندگی من فرا رسیده  بود.ظلمتی غریب و خفقان آور مانندچادری سیاه و ضخیم که حتی اجازه عبور اکسیژن و هوای تازه را از خود نمیدهد بختک وار  تن لشش را روی تن شهر  انداخته بود .

آنچنان دلم تنگ بود که مایل بودم درسکوت اشک بریزم وتنهاباشم.این فقط من نبودم که دلتنگ وبیحوصله بودم. همه ، حتی د ائی مرتضی که همیشه در سخت ترین شرایط باب مزاح و مطایبه  را باز  میکردوبه دلها شادی  میبخشید ، اکنون افسرده و مغموم در گوشه کنارهای زیر زمین جدا جدا  نشسته بودند و در عوالم خاصی که بیشک سرشار از دلتنگی و دلشکستگی بود سیر میکردند.

سکوت حاکم بر فضای شهر هنگامی شکست که میگهای عراقی در هجومی برق آسا و وحشیانه اطراف شهر را بشدت بمباران کردند. این بمباران سنگین  و طولانی مدت مانند زلزله ای مهیب و قدرتمند مدام زمین را میلرزاند و روانهای  حساس وناتوان  ما را نیز همزمان به ارتعاشاتی دردناک وامیداشت.پس از پایان گرفتن بمباران ،شهرو اطراف آن درسکوتی  خرد کننده و نامیمون غرق شد. مسلما" از این پس دیگر قرار نبود هیچ گلوله توپ  یا خمپاره ای به سمت شهر شلیک شودزیرا بعثیهادر جای جای قصرشیرین حضور داشتند و پس از آن بمباران وحشیانه که باقی مانده مواضع و استحکامات نیروهای ما رانیز از بین برده بود،خیال اشغالگران تقریبا" راحت  بود که خطری تهدیدشان نمی کند.

همانگونه که گفتم نیروهای مردمی در دل شهر حضور داشتندو هنگامی که حاج  آقا شریعت خودش را جمع و جور کرد وبلند شد که از خانه خارج شود فهمیدم  عراقیهای بزدل باید منتظر  ضربه های جانانه ای از سوی اوونیروهایش باشند و امشب نخواهند  توانست آسوده سر بر بالین بنهند.

شریعت اینگونه از مشاهداتش هنگام وروداشغالگران به شهر میگفت :

- من همان موقع که ازدور ورود نیروهای عراقی  را  از روی بام  مهدیه با دوربین  دیدم پائین آمدم و بسرعت  غسل  شهادت  کردم زیرا  با سایر برادران عهد کرده ایم که اجازه ندهیم آب خوش از گلوی اشغالگران پائین برود .البته ما فکر میکردیم آنها از طرف کوههای یکه کشان به شهر وارد شوند . من و چند تا از فرماندهان روی پشت بام مهدیه داشتیم  با دوربین اطراف را رصد می کردیم که عراقیهابرخلاف انتظارما از طرف  محمود آباد  و غفور آباد در حالیکه  پرچم ایران را حمل می کردند پیدایشان شد . اولش  فکر کردیم نیروی کمکی رسیده است ولی درست وقتی  متوجه شدیم آنهانیروهای عراقی هستند، آتش شدید پشتیبانی شان هم شروع شد .یک نفر از بچه ها با آرپی جی توانست یک دستگاه تانکشان را هدف قرار دهد ولی بزودی بقدری نزدیک شدند و آنچنان آتششان شدید و پرحجم شد که نتوانستیم آنجا بمانیم، این بود که تصمیم گرفتیم پنهان شویم  و در فرصتی مناسب مقاومت و مبارزه را شروع کنیم چون اولا"  تعداد نیروهائی  که به شهر وارد شدند بسیار زیاد بود و ثانیا" در دقایق بعدی پس از اشغال شهر،وجود  مردم و زنان  و کودکان  در میانه سپاه دشمن اجازه نمیداد هیچ گلوله ای به سمت آنان شلیک کنیم .

حسین و دائی مرتضی سعی کردند شریعت را فعلا"از بیرون رفتن منصرف کنند. از او خواستند یک امشب را بی خیال  شود و لااقل اجازه دهد چند ساعت دیگر بگذرد شاید از هشیاری عراقیها کاسته شود ولی او تصمیم خودش را گرفته بود وطبق  قرار مدا ری که بایارانش  گذاشته بود باید میرفت.

کسی نمیتوانست جلودارش باشد . شریعت در حالیکه از شیشه ای کوچک،عطرخوشبوی گل محمدی  به سر و رویش میمالید گفت :

- حسین آقا، آقا مرتضی ، من که گفته بودم... تا  حتی یک نفر  مدافع  توی شهر  هست من هم خواهم جنگید. این عهدی است که با خدای خود بسته ام  .

پدر تصمیم گرفت با شریعت همراه شود و این بار من و مادر و خواهرانم بودیم که به تکاپو افتادیم تا مانعش شویم . ماد ربلند شد و رفت جلوی درب زیر زمین بست نشست .آنگاه گفت :

- حالا ببینم کی جرأتش را دارد من پیر زن را کنار بزند و از این در بیرون برود ! الله و بالله نمیگذارم نه تو  و نه حاج آقاشریعت از این زیرزمین خارج گردیدمگر اینکه از روی جنازه من رد شوید .آخرشما دو نفر در مقابل آن شیاطین و توپ و تانکشان چه کاری از دستتان ساخته است ؟

شریعت که خنده اش گرفته  بودخطاب به پدر گفت؟

- میبینی حاج اصغر آقا ؟ دیدی عاقبت نان ما هم آجرشد ؟!

سپس روبه مادر کرد و ادامه داد:

- آخر حاج خانم، من چه گناهی کرده ام  که باید به آتش حاج اصغر بسوزم ؟منم و یک مادر پیر ، نه زنی  دارم و نه فرزندی . اگر  شهید شوم مایه افتخارمادرم میشوم.پس چرا نروم ؟

مادر که گوشش بدهکار حرفهای شریعت نبودهمچنان  طرف خطابش پدر بود:

- من پیر زن و این پنج دختر را میخواهی میان  دسته ی گرگها تنها بگذاری وبروی آقا؟

آنگاه رویش را بطرف شریعت کرد واورا واسطه قرار داد:

- شما بگو حاج آقا... جنگیدن بر اوواجب است؟ شصت سال عمراز خداگرفته . کی وقت جنگیدنش  است ؟

شریعت که میدانست تنها راه رهائیش ازمخمصه ای که مادر بوجود آورده راضی کردن پدر به ماندن است،در حالی که پدر را در آغوش گرفته بود و میبوسید  گفت :

- حاج خانمتان درست می گویدآقاجان . والله ،بالله،جنگیدن بر شما واجب نیست . من به قربانتان بروم... الآن بچه ها منتظر هستند. اگر تا چند دقیقه دیگر سر قرار حاضر نشوم  کل برنامه ها بهم میریزدو دشمن شاد میشویم  . شما تشریف داشته باش حاجی .فعلا"ما جوانها هستیم .ماشالله تعدادمان  هم که کم نیست ،نگران نباشید.

عاقبت ممانعتهای مصرانه  مادر باعث شد شریعت  برای رها شدن خودش هم که شده  پدر را از  همراه شدن با خود  منصرف کند.پدر که بر زمین نشست ، شریعت با همه وداع کرده و از خانه خارج شد.بعداز رفتن شریعت و فقط پس از گذشت حدود نیم ساعت،یعنی حدودساعت یک نیمه شب ،درگیری آغاز شد و صدای  شلیک سلاحها و انفجار نارنجک ها در فضای شهر طنین اندازشد .

آن شب احساس ناامنی شدیدی که دربطن وجود همه مابود نگذاشت هیچکداممان چشم بر هم بگذاریم و بخوابیم .پدر تا خود صبح توی حیاط قدم میزد و با شنیدن کوچکترین صدائی از داخل کوچه  همه را خبر دار میکرد .او از ما خواسته بود کوکتل مولوتوف هائی را که از قبل آماده کرده بودیم کنار خودمان آماده نگاه داریم و در صورت ورود دشمن به  حریم  خانه همه جا را به آتش بکشیم .نزدیکیهای صبح بعداز نماز، دائی مرتضی و حسین پدر را  وادار کردند که چرتی بزند و خودشان  قول دادند  که حواسشان به همه چیز باشد .

صدای درگیریها تا حدود 5 صبح ادامه داشت  وبعدازآن  کم کم ساکت شد . هوا تازه روشن شده بود  که صدائی از داخل کوچه همه را متوجه خود کرد .دائی مرتضی لای در حیاط را باز کرده  بود و داشت بیرون را دید میزد . یکی از جیپهای عراقی  در حالیکه بلند گوئی روی آن سوار بود  داشت  طول کوچه را میپیمود و یک نفر  به زبانهای کردی و فارسی این جملات را تکرار میکرد :

- اهالی قصر ...اجازه ندهید فرزندان و جوانان شما خود را به کشتن بدهند. از آنها بخواهید دست ازمقاومت بردارنددیشب عده ای فریب خورده در حین نبرد با ارتش پیروزمند  عراق هلاک شده اند . مقاومت بیهوده است .ما به  مردم غیرنظامی و غیر مسلح کاری نداریم. هدف  ما تصرف تهران و ساقط کردن رژیم خمینی است. مردم قصرشیرین میتوانند آزدانه به خیابانها بیابند و زندگی و کسب و کارخودشان را ادامه دهند .

دائی مرتضی درب حیاط را  که بست، گفت :

-  این کلک جدیدشان است . با یک تیر دونشان میزنند . میخواهند آزادی بدهند  که جوانها را شناسائی کنند و به اسیری ببرند،در ضمن با تردد  مردم در کوچه ها و خیابانها مانع نبرد و مقاومت  مدافعین شوند چون تیر اندازی در خیابانها موجب کشته و مجروح شدن مردم عادی خواهد شدوبچه های خودمان این را نمیخواهند .

آن روز ، روز پنجم مهر ماه بود و ما تا نزدیکیهای ظهر هم چنان توی خانه حبس بودیم. خیلی گرسنه مان بود چون از دیشب هیچکداممان لب به غذاو آب نزده بودیم . مادر با کمی برنج و سیب زمینی و آب الوند که توی  دبه ها موجود  بود  سیب پلوی بد بوئی  درست کرد که  لاجرم از شدت گرسنگی با رغبت و اشتهای فراوان آنرا خوردیم !.آب الوند همینجوری هم بد مزه و بوگندو بود.بقول بتول (مزه ماهی گندیده میداد)حال شما فکرش را بکنید که این آب جوش برودوبه غلظت آن افزوده گردد .... خیلی بد مزه تراز قبل میشد.

پس از خوردن نهار، دائی مرتضی تصمیم گرفت  سری بداخل شهر بزند  :

- همینطوری که نمیشود  از همه چیز  و همه  جا بی خبر  بمانیم. در ضمن باید سری هم به خانه ی فوزیه بزنم .

حسین تصمیم گرفت با دائی  مرتضی همراه شود :

- من هم چند روز  است از حال مصطفی  برادرم بی خبرم.با هم میرویم  به هر دو یشان سر میزنیم.

- حسین جان  تو لازم نیست  بیائی .خودم  به در خانه  مصطفی  هم خواهم رفت. تو جوان هستی ،اگر عراقیهاتوراببینند اسیرت میکنند .

پدر از دائی خواست که خبری هم از حاج آقا شریعت بگیرد ، همینکه دائی خواست از خانه بیرون بزند درگیریهامجددا" شروع شد . مادرپیش آمد که مانعش شود ولی او تصمیمش را گرفته بود :

- نگران نباش  آبجی ، حواسم جمع است. از جاهائی که درگیری هست عبور نخواهم کرد . خوب...بهر حال باید بروم.فکرهای بدنکن...اگر نروم نگرانی و دلشوره خیلی عذابمان خواهد داد  .

دائی مرتضی رفت و پس از  یک ساعت که بر ما  به اندازه یکسال گذشت به خانه بازگشت .وقتیکه رسید  هنوز صدای  شلیکها و در گیریها قطع نشده بود .اوبقدری خسته و کوفته بود که نمیتوانست سر پا بایستد . میگفت برای سر زدن به خانه خاله فوزیه و اقا مصطفی زجر زیادی را متحمل شده است :

- توی اکثر محلات درگیری  در جریان است . در بالای آبشار و محدوده  ضلع جنوبی تپه موسی و کارخانه یخ  تا اطراف پل نصر آباد بیشترین حجم  درگیریها وجودداردو در محلات دیگر هم مدافعین کوچه به کوچه در تعقیب عراقیها  هستند و به آنها ضربه میزنند . چندین بار  مجبور شدم دقایق زیادی را در جاهای امن سنگر بگیرم تا مورد اصابت گلوله طرفین قرار نگیرم. حتی چند بار  خطر از بیخ گوشم رد شد و گلوله های  سرگردان به اطرافم اصابت کردند .

پدر پرسید :

-  وضعیت کلی شهر چگونه است ؟تو فکرمیکنی میتوان امیدی به بیرون راندن بعثیون داشت ؟

دائی در حالیکه سرش را بعلامت تأسف تکان میداد گفت :

-  اصغرآقا...کل شهر در دست  دشمن است وآنها بااعتماد بنفسی که بدست آورده اندچند ساختمان را در نقاط مختلف بعنوان مقر فرماندهی  خود اشغال نموده اندو بقول معروف حسابی جاگیر شده اند. یکی از مقرها یشان ساختمان مسجد مهدیه است ودیگری خانه بزرگیست که اول کوچه قرنطینه کمی پائینتر از میدان شاه  سابق قرار دارد.مقر سومشان یکی از ساختمانهای واقع در محله  تازه آباد  است. مقاومتها تقریبا"در هم شکسته اند  و اگر جوانان  ما هنوز با دشمن میجنگند به این  خاطر است که غیرتشان اجازه نمیدهد ساکت بنشینندوگرنه اینطوری و با این عده قلیل نمیتوان شهررا از دست بعثی ها بیرون کشید.

دائی مرتضی توضیح داد که عراقیها پس از اشغال شهر ما ، حالا درتدارک تصرف  سرپلذهاب و گیلانغرب هستند .البته ما در اخبار ظهر گاهی  رادیو تهران  خبرش  را شنیده بودیم و میدانستیم نبرد شدیدی پیرامون  آن دو شهر در جریان است و مناطق مسکونیشان نیز زیر آتش سنگین توپخانه عراق قرار دارد .

حسین ، مادر و پدر  احوال آقا مصطفی  و خاله فوزیه  و حاج اقا شریعت را از دائی جویا شدند . دائی توضیح داد که آقا مصطفی و خانواده اش  را در منزلشان نیافته است .شریعت را نیز در گیر و دار تیر اندازیها نتوانسته بود پیدا کند ولی خاله فوزیه و خانواده اش را دیده و توانسته بودسری به آنها بزند .

 چند روزی میشد که حسین ازبرادرش آقا مصطفی بی خبر بود.آخرین بار در دیدار بااوشنیده بود که میخو اهد از راه سرپلذهاب خانواده اش را به کرمانشاه ببردولی پس از آن با یکدیگر ملاقات نکرده بودند.اونه تنها سخت دلواپس و نگران بودبلکه خیالات بدبینانه ای هم توی سرش وول میخوردند :

- صدیقه ، نکند توی راه سرپل اسیرشان کرده باشند... نکند خدای نکرده انفجار توپ آنها را کشته باشد ؟ ...عاقبت این نگرانیها مرا خواهد  کشت . چندین بار از  او خواستم که بیاید پیش خودمان ولی قبول نکرد. بس که یکدنده و خود رأی است .

برای اینکه به او امید داده باشم گفتم :

- آقا مصطفی مرد با جربزه و جنم داری است . من اطمینان د ارم الآن درکرمانشاه ومنزل خواهرتان هستند . در اصل کسی که باید نگران باشد اوست که فکر و خیال تو  آرام و قرارش را گرفته است. فکرش را بکن ... از رادیو و تلویزیون می شنوند که قصراشغال شده است. مید انی چقدر  برای او و خواهر بیچاره ات نگران کننده  است که ما اینجا گیر افتاده ایم ؟ کجای کاری حسین آقا ؟! وضعیت خودمان از همه بدتر است .

حرفهای  من قدری به حسین آآآآآرا مش بخشید  . دائی مرتضی در ادامه صحبتهایش از جوانانی سخن گفت که آن روز وهمچنین روز قبل به اسارت بعثیون در آمده بودند . عده ای از آنها را به داخل خاک عراق منتقل کرده بودند و یک تعداد دیگرشان راهم در مسجد مهدیه و مقرهای دیگر به بندکشیده بودند .

 

 

                                                                                            *                                            *                                            *                       

 

 

 

آن روز هم شب شدوحتی  در دل سیاه  شب نیز درگیریها  ادامه پیدا کرد . خیلی بما سخت میگذشت  . بنده خدا دائی مرتضی دو بار برای آوردن اب به دل میدانهای پر خطر درگیری زد تا دو دبه بیست لیتری رااز آب الوند پر کرده و به ما برساند.  آن مرد فداکار و پر جرأت چون نگران  امنیت و سلامت پدر و حسین بود اجازه نمیداد  آندو  همراهیش کنند و خود به تنهائی آن مسیر طولانی و نا امن  را به کرات میپیمود.

آن شب  پدر یکی دو بار خواست در پی شریعت  از خانه بیرون بزند که باز هم  با ممانعت همه ما روبرو شد. آنقدر بی تابی می کرد  که حسین و دائی مرتضی عاقبت مجبور شدند توی ظلمات شب تا نزدیکیهای  میدان  مرزبانی بروند و دنبال  حاج آقا شریعت بگردند . آنها نتوانستند اثر و نشانی  از شریعت پیدا کنند زیرا انسجامی در هسته های مقاومت  باقی نمانده بود که بتوانند از کسی سراغ وی را بگیرند . تشکلهای مسلح مردمی متلاشی شده بودند و نفرات بدون ارتباط با یکدیگر بصورت تک تک یا در گروهای دو و سه نفره داشتند آخرین گلوله ها و مهمات  خود را  به مصرف  می رسانیدند . در حقیقت هیچکدامشان امید پیروزی نداشتند و فقط و فقط به انتظار  لحظه شهادت خود ثانیه ها را میشمردند .

پدر می خواست  آن شب  را هم تا صبح بیدار بماند  اما دائی مرتضی و حسین از او خواستند که بخواید و نگهبانی را به اندو محول سازد  . پدر  گر چه قبول  کرد ولی همچنان تا نزدیکی های  سحر بیدار  ماند. او به هر صدای کوچکی عکس العمل نشان میداد،بر می خواست  و بیرون  را نگاه می کرد .

بایداز خودم هم بگویم که  به معضل کمبود شیر خشک برای محمد احسان دچار شده بودم .فقط به اندازه سه یا چهار  شیشه شیر توی قوطی شیر خشک موجود  بود  و این  مقدار ، در صورت صرفه جوئی کفاف یک روز وو نیم را میداد.میبایست  فعلا" با آن  مدارا می کردم که شاید فرجی شود .

کل روز بعد راهم تا غروب توی خانه حبس بودیم. داشتیم دیوانه  می شدیم. هنوز خورشید کاملا" از خط افق پائین نرفته بود که بتدریج از شدت صدای درگیرهای داخل شهر کاسته شد و هنگامی که قرص سرخ خورشیددرخونابه مغرب  غرق شد سکوت مطلق  همه جا را فرا گرفت و... شهر من مرد !

 

   

 

 

 

                                                         

 

 

                                                                                                              (آدم فروشها)

 

 

 

 

 

 

آنقدر محکم در را می کوبیدند  که یک لحظه شک توی دلهایمان افتاد نکند عراقیها باشند بهمین دلیل هم دائی مرتضی  پشت در ایستاد و فریاد کشید :

- کیست ؟

- منم آقا مرتضی ... شریعت...عجله کن...

پدر با شنیدن صدای شریعت باعجله از پله های زیر زمین بالاآمد. دائی مرتضی قبل از رسیدن پدردر را باز کردو پدربمحض دیدن شریعت  هیکل خونین و خاک آلود ش را در آغوش گرفت. شریعت که خستگی و غصه از سرو رویش میباریدنفس نفس زنان گفت :

- اقا مرتضی زود در را ببند ، عراقیها دو سه کوچه بالاترند،داشتند تعقیبم میکردند.بزحمت  توانستم از دستشان فرار کنم.

اولش همه فکر کردیم زخمی شده  است ولی بعدا با توضیح خودش معلوم شد آن لکه های خون مال یکی از همرزمانش می باشد  که توی آغوش او به شهادت رسیده است .

 هنگامیکه همه وارد زیر زمین شدیم و شریعت پس از نوشیدن چند جرعه آب چگونگی اوضاع را برایمان تشریح کرد،فهمیدیم  مقاومت کاملا" در هم شکسته است . شهر  زیبا و تاریخی  و باستانی من در میان  آتش و دود  و انفجارهای  مرگبار  به سقوطی غم انگیز  تن در داده و باغهای لیمو ، نخل های بلند قامت  ،مزارع  پر بار و ساختمانها  و خیابانها و کوچه های زیبایش جولانگاه صدامیان متحاوز شده است .

- حاج اصغر ، مشکل (جاشها) روز به روز دارد جدی تر میشود. همان خدا نشناسها که قصرشیرین را به صدامیها تقدیم کردندحالا دارند برایشان خوش رقصی میکنند ...

شریعت با چشمهای خودش دیده بود چند نفر از کسانی که بخوبی میشناختشان وتا همین چند روز پیش میان مردم زندگی می کردندحالا دوش بدوش بعثیها اسلحه بدوش انداخته و دارند و در پی افراد سر شناس شهر و نیروهای سپاه میگردند.

ساعتی بعد دوباره در خانه کوبیده شد . این بار هم محکم و پی در پی .

حسین دوید و پس از آنکه مطمئن  شد کی پشت درایستاده است آن را باز کرد. عبدالرضا رادیدم که شوریده حال و غمزده  آمد و گوشه ای چمپاتمه زد.

یک استکان چای جلوی عبدالرضا گذاشتیم . همینکه خواست یک جرعه بخورد توی گلویش پرید و به گریه افتاد  . خیلی دلم برایش سوخت . اصلا" نمیتوانستم باور کنم او  همان عبدالرضای پر انرژی و خستگی ناپذیر باشدکه همیشه خدا دوست داشت به همه کمک کند و باری از روی دوش اطرافیانش بر دارد، عبدالرضای مقاوم و شاد... هرگز گریستن  او را ندید ه بودم و در باورم نمیگنجید که بتواند گریه کند و یا نا امیدی قادر  باشد  دروجودش رسوخ کند .

او پس از چند دقیقه  که  بارهنگفت غم تلنبار شده روی دلش  را با های های گریه  و اشکهای  تلخ خالی  کرد شروع به صحبت نمود :

- نمیدانید چه قیامتی  بود. به خود خدا سوگند اگر مهمات یا نیروی کمکی میرسید این عراقیها کافر و مزدور نمیتوانستند قدمهای نحسشان را روی خاک پاک قصر بگذارند .خیلی ها مظلومانه  بشهادت  رسیده  و  مجروح  شدند...محشر کبری بود...صحرای کربلا بود...اگر از من بپرسند  میگویم  از این  به بعد هر کس میخواهد توی کوچه و خیابانهای قصرشیرین قدم بگذارد باید وضو بگیرد  و آیات  قرآن  ورد زبانش باشدچون این خاک مقدس است وباخون شهداء تطهیر شده است . این نظر را من میدهم که دیده ام چگونه در وجب به وجب  خاک شهرم پیکر پاک جوانان  مانند شاخه های گل سرخ بر خاک افتادو خون پاکشان خاک کوچه ها و آسفالت خیابانها را گلگون کرد.

عبدالرضا حاج آقا شریعت را طرف خطاب قرار دادو گفت :

- حاج حسن... گروه تحت فرماندهی  علی آقا را که خاطرتان هست ...

- بله ... خسرو ، منصور ، حسین ... مگر میشود آنها را بیاد نداشت ؟شیرهای قصر...

- خوب اسمهاخاطرتان مانده است حاج آقا...کریم  ومحمودهم بودند،لقب شیرهای قصررا حاج مصیب فرمانده گردان مقدادبه آنها داد،بس که این بچه هاشجاع و شیر دل بودند.آنها به گروهی از عراقیهاکه قصدداشتنددرب یکی ازخانه های متروکه کوچه ی (( دارخرما)) را بشکنند  حمله کرده و چند تایشان را به درک فرستادند، ولی یکدفعه  و ناغافل گروهی دیگر از عراقیها از کوچه پشتی سررسیده و بچه هارا به رگبار بستند . همه را در جا شهید کردند .

اشک توی چشمان شریعت حلقه بست  و در حالیکه قطرات  آن داشت روی گونه هایش سرازیر می شد فاتحه ای برای  شهدای مزبور بر زبان جاری ساخت ، سپس گفت :

-         - رضا جان آنها آنچنان غیور و دلیر بودند که من همیشه بحالشان غبطه میخوردم . خداوند با اباعبدالله الحسین محشور شان سازد .عبدالرضا در ادامه گفت :

-         - بسیاری از مجروحان همین الآن بهمراه سایر نیروهائی که گلوله ای در تفنگهایشان باقی  نمانده است در کوه و بیابان سر گردانند و نمیدانم  در این شب  ظلماتی و میان  این همه  گلوله ای که از آسمان بر سرشان  میباردو باوجودزخمهائی که برتن دارند چگونه خواهند توانست خود را به سرپلذهاب برسانند . من خود  شاهد بودم که همگی تا آخرین گلوله جنگیدند و در نهایت مجبورشدندعقب بنشینند.من هم به همراه عباس ، پسر استاد  امجد بنا سعی کردیم خودمان رابه خانه هایمان برسانیم .آخر استاد امجد هم هنوز  مثل پدر من توی خانه اش است .پشت پارک فرح سابق به دو سرباز ارتشی که از یگانشان جدا مانده بودند  بر خورد کردیم. اول فکر کردند ما عراقی هستیم ولی وقتی بزبان فارسی  صدایشان زدیم و برادر  خطابشان کردیم  ایستادند. بنده های خدا دو تا اسلحه ژ – 3  خالی از فشنگ روی دستهایشان بود و سرگردان مانده بودند.  نمیدانستند کجا باید بروند.بنده های خداهنگامیکه فهمیدند ما از بچه های قصرشیرین هستیم و میتوانندبه خانه هایمان بیایند خیلی خوشحال شدند. یکیشان گفت : بخدا دو روز است  که یک لقمه غذا نخورده ایم . حدود نصف روز می شود که قطره ای آب  به زبانمان نرسیده است.

-          وقتی که لبهای  ترک خورده شان را دیدم رنج تشنگی آنهارا کاملا درک و احساس کردم، ولی حیف ...ما آبی همراه نداشتیم که به آنها بنوشانیم ولی تصمیم گرفتیم آنها را همراه با خودمان به خانه ببریم. هنگامی که خواستیم از خیابان اصلی روبروی  پارک به سوی دیگرش برویم متوجه یک عده عراقی شدیم که داشتند درست از وسط خیابان به طرف ما می آمدند. صبر کردیم تا رد شوند، بعد  اینطور برنامه ریزی کردیم که اول من و عباس پشت ساختمان مهدکودک کنارپارک مخفی شویم و آن  دو سرباز از عرض خیابان عبور کنند و پشت کیوسکی که در آنسوی خیابان قرار داشت  پناه بگیرندوبعد از آن در مرحله دوم، من و عباس هم بهمان ترتیب عبور کرده و به آندو ملحق شویم چون از آنجا میتوانستیم خودمان را داخل کوچه تاریک و خلوتی که کنار کیوسک بود انداخته و از میانبرهائی که من بلد بودم به خانه برسیم .

-         خیابان گرچه روشن نبود  ولی  چشم انداز ما به گونه ای بود  که محدوده وسیعی را میتوانستیم ببینیم و کنترل کنیم . سربازها یا علی گفتند ، تمام قدرتشان را در پاهایشان جمع کرده و به داخل خیابان دویدند ولی ناگهان از داخل کوچه امیدوار چهار سرباز عراقی پیدایشان شد.غافلگیر شده بودیم...اصلا"فکر نمیکردیم که از آن کوچه سوت و کور و خلوت کسی بیرون بیاید. شش دانگ حواس ما به دو سوی خیابان و مخصوصا سمتی بود که به مهدیه منتهی می شود، چون میدانستیم آنجا یکی از مقر های عراقیهاست...به تنها چیری که فکر نمیکردیم این بود که نیروهای گشتی عراقیها داخل کوچه باشندو اینطور ناگهانی سربرسند  .عراقیها همینکه آن دو سرباز را درحال دویدن دیدند، با زبان عربی به آنهاایست دادند ونامردها بدون آنکه لحظه ای درنگ کنندویا فرصت ایستادن به آنهابدهند هر چهار تائی اسلحه های کلاشینکفشان را به سوی سربازهای نگون بخت نشانه رفته و آنهارابه رگبار بستند. درست کنار کیوسک مطبوعاتی،هر دوی آن جوانهای تشنه لب و خسته  با سر به زمین سقوط کرد ند و خونشان سطح آسفالت را رنگین نمود . من و عباس هاج و واج مانده بودیم  که چکار کنیم ،فی الواقع کاری از دستمان بر نمیآمد  . سربازهای بعثی که به جسد آن دو  شهید رسیدند خنده و شوخی کنان  با نوک پوتین پیکر هایشان را به کنار کیوسک هل داده و  اسلحه هایشان را برداشتند.بعد یکی از آن لامروتها توی جیبهایشان را با دقت تمام وارسی نمودو یکی دو تکه کاغذ و چند سکه پول خرد پیداکرد. اوبا حالتی تمسخر آلود چیزهائی به زبان عربی میگفت و بقیه همقطارهایش کر و کر می خندیدند.عاقبت آن جانیان از خدا بی خبرکاغذهاو پول خردها را کنارپیکر شهدا بزمین ریخته،راهشان را کشیدند و رفتند ، انگار  نه انگار که اینچنین ساده جان شیرین دو جوان  رشید را گرفته و خانوداه هائی را  به عزانشانده اند .

-         عبدالرضا مجددا"کنترلش را از دست داد و در حالیکه بشدت میگریست فریادزد:

-         - به عصمت فاطمه  زهرا سوگند  اگر گلوله ای درخشاب  اسلحه  عباس بود ازش میگرفتمش و هر  چهار تا یشان را به درک  واصل میکردم .من از عراقیها نمیترسم که...

-         چند لحظه ای سکوت برقرار شدو عبدالرضا همچنان داشت گریه میکرد .همه مااندوهگین بودیم.از هیچکس صدائی در نمیآمد. هنگامیکه عبدالرضا توانست قدری بر خود مسلط گرددبه بازگو نمودن ادامه ماجرا پرداخت:

-          

- وقتی سربازهای بعثی  گورشان را گم کردند،چون صلاح نبود  از عرض خیابان بگذریم همینطور سمت خودمان را گرفتیم  و  بطرف چار قاپی حرکت کردیم.عاقبت به نقطه ای از خیابان رسیدیم که دید اطراف کاملا"روی آن کور بود و آنگاه بود که توانستیم از عرض خیابان عبور کنیم .حالاما توی نقطه ای بین محله تازه آباد و بالای  آبشارایستاده بودیم. من کوچه های  شهر را مثل کف دستم بلد بودم وخوب میدانستم چطور و از چه راههائی خودم را به خانه برسانم که حتی الامکان به خیابانهای اصلی بر نخوریم و دیده نشویم .مسیر زیادی را راه  رفتیم و هنگامیکه به نزدیکیهای میدان شاه سابق رسیدیم متوجه حضور چنددستگاه  نفر بر عراقی شدیم و دریافتیم که عملا" راهمان بسوی خانه ی ماسد شده است.

 تصمیم بعدیمان این بود که به خانه عباس برویم . گرچه دور تر  بود ولی لااقل خیابانی یا میدانی در مسیرش قرار نداشت . راحت تا نزدیکیهای  خانه عباس رفتیم و به کسی بر خورد نکردیم ولی یک کوچه مانده به کوچه آنها یک جیب عراقی ناغافل جلویمان سبز شد  و نفراتش ما  را به رگبار کلاشینکف بستند . همان لحظه اول متوجه شدم عباس گلوله خورد و بی صدا نقش زمین شد.حتی یک اخ هم از او نشنیدم فکر کنم گلوله به مغزش اصابت کرد .

 من مجبور بودم با تمام  قوا فقط  بدوم و بدوم . تمام قدرت  موجود در بدنم را روی پاهایم متمرکز کرده بودم و آنقدر سریع میدویدم که بعضی لحظات حس می کردم دارم از زمین بلند میشوم و پرواز میکنم.جلوی چشمم گلوله ها به دیوارها و تیرهای برق توی کوچه ها یا جلوی پایم اصابت کرده و بعضا"با زوزه ای ظریف و کوتاه کمانه می کردند . نمیدانم چقدر دویدم،  ولی هنگامیکه پایم به پاره آهنی  که بر اثر تخریب یکی از خانه ها وسط کوچه افتاده بود گیر کرد و با سینه به زمین  خوردم  دیگر صدای تیر اندازی بگوش نمیرسید.فقط بانگ همهمه نیروهای عراقی از جائی دور بگوشم میخورد. دقت که کردم متوجه شدم مسیر بسیار زیادی را در مدتی کوتاه  دویده ام.خیلی از این بابت دچار حیرت شدم ،بلند شدم و به دیواری تکیه زدم. نفسم بزوربالا میآمد .انگار هنگام خروج از گلویم  به یک دیواره بتونی میخورد و متوقف میشد  و من مجبور بودم  آنرا در مسیر نای عقب ببرم و مثل  یک دونده  پرش از مانع وادارش کنم  دور خیز کند تا بتواند  از آن دیوار بتونی عبور کند و بیرون بیاید . لحظاتی با تنفس منقطع و کم زورم درگیربودم تا اینکه عاقبت توانستم سر ور سامانش دهم و به ریتم طبیعی بازگردانمش . فکر کنم شانس آوردم که پایم گیر کرد  و زمین افتادم وگرنه در حین دویدن نفسم میبریدو قلبم از کار می افتاد.

 خلاصه... وقتی دیدم نزدیکیهای خانه شما هستم  تصمیم گرفتم امشب را مزاحمتان شوم تا فردا ببینم چطور میتوانم خودم را به خانه و نزدپدر برسانم .

                             

                                    *                                               *                                                   *

 

 

 

آن شب را  نیز به سختی گذراندیم . پدر  اجازه نداد کسی بیدار بماندو خودش تا صبح علی الطلوع روی پله های  بهار خواب  نشست و نگهبانی داد .

صبح روز بعد دائی مرتضی ،عبدالرضا را از راههائی که بلد بودبه خانه شان رساند و برگشت.طبق معمول و همانطور که انتظار می رفت باز هم حامل  خبر های تکان دهنده و غم انگیزی بود :

- دیروز غروب ، ابوالفضل پسر جوان کربلائی حبیب ،موذن مسجدجامع، میرود روی پشت بام مسجد جامع که اذان بگوید ، عراقی های بی دین به خیال آنکه از آنجا قصد دارد بطرفشان تیر اندازی کند باشلیک گلوله او را شهید میکنند .گرچه گلوله ای که به او اصابت می کند او را نمیکشد ولی جوان بیچاره بر اثر سقوط از روی پشت بام شهید میشود .

همگی برای آن شهیدعزیز فاتحه ای خواندیم. دائی مرتضی در ادامه صحبت هایش اینگونه تعریف کرد:

- عراقیها  هر جوانی  را که توی  خیابانها میبینند بعنوان عسگر خمینی به بند میکشند و در محل مسجد مهدیه و ساختمان اداره مرزبانی زندانی میکنند .چند نفر را هم  که حین درگیریها به اسارت گرفته بودند محاکمه صحرائی کرده و همانجا توی  خیابان به تیر بسته  بودند،خدابه تیر غیب گرفتارشان کند ...

 دائی مرتضی شنیده بود که بسیاری از جوانان  اسیر شده رابه زندانهای بعقوبه،نینوا و سایر ارودگاهها فرستاده اند اومیگفت که در میان اسراء ،پرستاران بیمارستان ، کارگران روز مزد و حتی  معلمان و روستائیان را نیز دیده است .دائی هم مثل شریعت از نگرانی بزرگی رنج میبرد:

- اصغرآقاجان ،همانطورکه حاج آقاشریعت گفت،فعالیت خائنین وخبرچینهای خود فروش به معضل بزرگی تبدیل شده است. آنها همه جا با فرماندهان بعثی همراهند و آدرس و نشانی کسانی را که از اعضای  سپاه یا فعالان حزب اللهی میباشند و یا در ارگانی انقلابی به کار مشغول بوده انددراختیارشان قرار میدهند.جستجوی خانه به خانه  آغاز شده است وهر خانه ای که یک یا چند تن ازساکنانش به اسارت گرفته میشودبه چپاول میرود .صحبتهای دائی مرتضی در مورد غارت منازل مردم مرا به یاد  ادعاهای کذب آن افسر عراقی در جاده گیلانغرب  انداخت و بخاطر دروغهائی که در مورد دوستی با مردم به ما تحویل داده بود لعنتی نثارش کردم ، د ائی مرتضی  هنوز داشت تعریف می کرد :

-....عراقی های  غارتگر اموال و اثاثیه مردم را بار کامیونها یشان میکنند و اگر کسی بخواهد  مانعشان شود جلوی پایش تیر خالی کرده و اور را به باد نا سزا می گیرند،درگیرو داراین مجادلات خیلیها پاهایشان تیر خورده و یا دست و پایشان شکسته است ،نمیدانم عاقبتمان چه خواهدشد،خدابه خیر بگذراند این روزهای سیاه را...

دائی مرتضی خودش در محله قرنطینه دیده بود پسر جوانی را که فقط 18 سال  داشته از خانه ای  به اسارت گرفته بودند .

-...هر چقدر پدر و مادرش التماس میکردندو توضیح میدادندکه او هنوز بچه است مگر بخرجشان میرفت؟موهای صورت  پسرک بیچاره کمی زودتر از موعدپر پشت شده بودواز بخت بد ،طفلک ریش پر و پیمانی  هم گذاشته بود!

شیون وزاری مادر آن پسرحتی ذره ای کارساز نبود .درآنجا من فرق بین هموطن  و اجنبی رادرک کردم....حاجی... آن بی  دین ها  هیچ حس ترحم و شفقتی نسبت به مردم ما ندارند . گریه و زنجموره مادر آن جوان که دل سنگ راآب میکرد کوچکترین تأثیری بر آن حیوان صفتان نمیگذاشت . پسرک را دست بسته پشت کامیونی  سوار کرده ،بردندو پشت بندش سربازان مشغول  چپاول  خانه آن بیچاره ها شدند . مردم و همسایه ها جلو آمدند، من هم پیش رفتم و باتفاق از سربازها خواهش کردیم لااقل حالا که جوان آن خانه را به بند کشیده اند دیگرراحتشان بگذارند ولااقل وسایل زندگیشان را به یغما نبرند.اصغرآقا یکباره چیزی دیدیم که برق از کله مان پراند...در کمال تعجب مشاهده کردیم عراقیها پشیمان شده اند و بازبان اشاره دارند به ما میفهمانند که میتوانیم اثاثیه ای را که بیرون آورده شده مجددا به داخل خانه باز گردانیم !

من و چند نفردیگراز مردم همراه با پدر آن جوان فورا"دست بکارشدیم که تاقبل از پشیمان شدن عراقیها اثاثیه را بر داشته وبه داخل خانه بازگردانیم ولی چشمتان روز بد نبیند ،آن موذیهای خدانشناس چند تا باتوم میخکوبی شده بزرگ از داخل یکی از جیپ ها بیرون آورده و وحشیانه ما را بباد کتک گرفتند .ضرب و شتم با آن باتومها بقدری دردناک و بیرحمانه بود که من یکی دیگر پشت سرم را هم نگاه نکردم وبا نهایت قدرتی که در پاهایم مانده بود دویدم و از آن محل دور شدم .

دائی مرتضی که داشت ماجرای کتک خوردنش راتعریف میکردمن نمیدانستم باید بخندم یا گریه کنم .صحنه کتک خوردنش را که توی ذهنم مجسم می کردم باآن پیش زمینه ذهنی که از تعریفهای خنده دار همیشگیش داشتم دلم میخواست یک دل سیر بخندم ،ولی از طرف دیگر ظلم و ستمی که بر آن پدر و مادر وارد شده بود  حال خندیدن را از من میگرفت.فی الواقع  هیچ چیز خنده داری وجود نداشت و در اصل همه چیز غم انگیز و مخرب روحیه بود.دائی در ادامه گفت :

- ....دو کوچه  آنورتر از حمام حاج اصغر تانکی را دیدم که جلوی چشمان من براحتی وارد خانه کوچک و محقری  شد و آنرا با خاک یکسان کرد . البته معلوم بودکه قبلا"آن خانه راچپاول کرده اندچون میان آوارهااسباب واثاثیه بدرد بخوری ندیدم .خلاصه هرخانه ای که خالی باشد چپاول میشود و اگر وقت  و حوصله اش راهم داشته باشند آن خانه را ویران میکنند و میروند سراغ یک خانه دیگر . روبروی شهربانی و کنار ساختمان ساواک قدیم هم یک ردیف کامیون پر از اسباب اثاثیه مردم به ردیف ایستاده اند که غنیمتهای جنگی را به داخل خاک عراق منتقل کنند... حرامشان باشد،آخر مگر مردم قصرشیرین کدام مال عراقیها را خورده بودند که حالا اموالشان دارد غارت می شود؟ خدا جای حق نشسته است، عاقبت جواب اینهمه ظلم را خواهند داد  و هر خانه ای که توی عراق از اسباب و اثاثیه این مردم زحمتکش پر شود آتش خواهد گرفت .

همه ناراحت بودیم ،مخصوصا پدر و شریعت . کاردشان می زدی خونشان در نمیآمد .پدر پرسید :

- از میان خائنین کدامشان را شناختی ؟

- یکیشان را خوب شناختم ، شما هم باید او را بشناسید . یکی از پسر های (حمه چرچی) بود .

- کدامشان ؟ حتما احمد؟

- بله... فقط احمدشان توی شهر است .

بعد دائی مرتضی یواشکی و در گوشی چیزی  به پدر گفت . مادر با دلخوری گفت :

- مرتضی جان،اگر چیزی هست بگوکه همه بدانند .

من هم گفتم :

- دائی جان الآن دیگر موقعیتمان طور ی نیست که صلاح باشدچیزی از یکدیگر پنهان کنیم .

قبل از آنکه دائی بخواهد چیزی بگوید پدر جواب داد :

- میگوید آن احمد خائن عراقیها را برده و خانه خودمان را نشانشان داده است ...

مادر دست بردست کوبید و نفرین کرد :

- یا صاحب الزمان به زمین گرمشان بزن...حتما" خانه را نشان داده که غارت شود.

دائی درحالیکه کلمات را بزور ادا میکرد گفت:

- خانه را غارت کرده اند خواهر...لامروت نام و نشان اصغر آقارا هم به بعثیها داده.

آه از نهاد همه بلند شدچون پدر در لیست عراقیها قرار گرفته بود.وی باخونسردی  گفت :

- فدای سرتان... دیر یا زود  خانه ما هم غارت میشد .خیالمان را زودتر راحت کرده اند. مرگ که همیشه فقط نباید برای همسایه خوب باشد .

من که از شدت نگرانی دل توی دلم نبود گفتم:

- جانم فدایت پدر جان... ما همگی  نگران سلامتی و امنیت شما هستیم. کسی به اسباب و اثاثیه فکر نمی کندکه.آن خائن حتما" باز هم پی شما خواهد گشت .

دائی مرتضی گفت :

- هر جا که میرفتم اسم اصغر میخبر  و شریعت ورد زبان عراقیها و جاسوسهایشان بود. بارها دیدمشان که از مردم سراغ شما و چند نفر دیگر را می گرفتند،حتی از من هم پرسیدند . نگرانی صدیقه بی دلیل نیست ،باید مراقب باشیم که این خانه هم لو نرود .

                    

                                             *                                        *                                               *

 

آنشب راباچندتکه نان خشک بیات  ومقداری سیب زمینی پلاسیده سرکردیم.هیچکس میل به غذا نداشت،حتی بچه ها.  لقمه ها را بزحمت فرو میدادیم. یک دلواپسی و دلشوره جدید گریبانگیر مان شده بود که بسیار خرد کننده تر از دلشوره های قبلی بود.این ترس دل و دماغ  راازهمه گرفته  بودوعرصه راداشت روز بروز و ساعت به ساعت بر همه تنگ و تنگتر میکرد، بخصوص بر من که مشکل تغذیه و نگهداری محمد احسان را هم داشتم. هر وقت که به قوطی شیر خشک محمد احسان نگاه میکردم  و میخواستم چند قاشق از داخل آن بر دارم، نگرانی نا جور و کشنده ای به دلم چنگ میزد.از خودم میپرسیدم که بعد از اتمام محتویات قوطی میخواهم چکار کنم و طفلک معصومم بعد از آنکه آخرین شیشه شیر را خورد چگونه میخواهدبه زندگیش ادامه دهد ؟

از رادیو ترانزیستوری پدر صدای مارش پیروزی و نعره ی گوینده رادیو بغداد را می شنیدم که مکررا" پیغام صدام را ابلاغ میکرد . او مدام تاکید داشت  که صدام قصد صدمه زدن به ملت ایران را ندارد بلکه در اندیشه نجات و آزاد نمودن ماست ! من نمیدانم صدام با چه عقل و منطقی داشت چنین مزخرفاتی را بیان میکرد .ایرانیها هنوز دو سال نشده بود که انقلاب اسلامی را با خون صدها هزار شهید و مجروح به ثمر نشانده بودند . ما خود را آزاد و مستقل میدانستیم و احتیاج نداشتیم کسی نقش دایه مهربان تر از مادر را برایمان ایفاء کند .

اگر الآن نیز پس از سی سال که از پیروزی انقلاب اسلامی ایران میگذرد به نوع ادبیات و شیوه لفاظی دشمنان انقلاب توجه کنید میبینید که باز هم همان آش است  و همان کاسه .هنوز دشمنان گرگ صفت خودرادر لباس چوپان نشان میدهند و هر از چند گاهی  با یک  داعیه جدید و دهان پر کن  پیش میآیند و خود را منجی موعودملت جا میزنند. گاه حمایت از حقوق بشر را بهانه می کنند و گاهی خود را مخالفان دو آتشه سلاح های اتمی جا زده و اتهامی را که انگ خودشان است به ما نسبت میدهند.آن زمان در باور هیچکدام از ایرانیانی که طعم ددمنشیها و جنایات صدام را چشیده بودند نمیجنگید که متجاوزی همچون صدام ، اوئی که مثل نقل و نبات گلوله روی سر زنان و کودکان بیدفاع  میریخت اندیشه ای غیر از  غصب کردن سر زمین مادری ما و غارت نمودن دارو ندارمان را در ذهن بیمار خود داشته باشد .

هم اکنون  و در این برهه از زمان نیز که قدرتهای جنگ افروز مسلط براین کره خاکی با داعیه نجات  ملت ایران پا پیش گذارده و حمایت از حقوق بشر یا مبارزه با جنگ افزارهای هسته ای  را بهانه دخالتهای بیجا و تحریم های ظالمانه خود قرار داده اند، فقط کسانی به پوچ بودن آن بهانه ها وعدم  حسن نیت  این جهانخواران پر طمع واقفند که آثارزخم خنجر هایشان را بر پشت خود دارند و میدانند که در هیچ کجای تاریخ ملل هیچ بیگانه ای ملتی را به استقلال و خوشبخی نرسانده است و همواره آنچه که از دخالت بیگانگان در کشوری باقی مانده است  جهل،فساد و ویرانی بوده است و بس ...

محمد احسان که از شدت گرسنگی به گریه افتاد فهمیدم  وقتش رسیده و باز هم باید یکی دو قاشق از آن پودر گرانبها و کمیاب را در آب جوش ریخته و به حلقومش سرازیر کنم .در کمال زرنگی و خست مقداری  کمی شیر خشک را با مقدار  زیادی آب جوش  رقیق نموده، شیرین کردم و توی شیشه ریختم . یک آن حس کردم خیلی از خودم بدم میآید . باوجود اینکه محمد احسان سیر شد و کم کم پلکهایش روی هم افتاد ولی برای من کاملا"آشکار بود که طفل بینوا را گول زده ام و مواد غذائی کافی به بدنش نرسیده است. گرچه میدانستم چاره ای جز این کار نداشته ام ولی باز هم بعنوان یک مادر نمیتوانستم خودم را ببخشم . بهرحال من وظیفه داشتم حتی اززیرسنگ هم که شده خوراک آن زبان بسته راتأمین کنم.وابستگی شدید کودک به والدین بار بزرگیست بر دوش آنان و موظفشان میکندکه حتی از جان شیرین خود برای ارتزاق اولاد مایه بگذارند.

...و حالا من داشتم کوتاهی میکردم...نه...نه...بهیچوجه نمیتوانستم با این مسئله کنار بیایم.

محمد احسان که خوابید او را کنار مهدی و نرگس که گوشه ای از زیر زمین در خو اب سنگینی فرو رفته بودند گذاشتم . وقتیکه به صورت و اندام بچه هایم نگاه کردم  جگرم آتش گرفت . فقط یک مادر میتواند بفهمد آنهنگام که بوضوح آب شدگی گوشت تن کودکان خردسالم را بر اثر سوء تغذیه و اضطرابات روحی و روانی  دیدم چه حالی  پیدا کردم . پوست بازوهای گوشتالووسفید نرگس کوچک  من آویزان شده و لپهای همیشه گل انداخته و برجسته اش چال رفته بود . رنگ صورت او ومهدی زرد شده و لکه های سیاهی زیر چشمان هردویشان دیده میشد. دم و بازدمهایشان آن شتاب،چالاکی ونظم و ترتیب قبل را نداشت،بگونه ای که گاهی اوقات باید دقت زیادی میکردم تا مطمئن شوم دارند نفس میکشند. دلم میخواست خدا دو بال قدرتمند  و بزرگ به من میداد  تا میتوانستم از بالای سر عراقیها دردل آسمان  سیاه شب پرواز کنم،بروم و مقدار زیادی خوراکیهای  تازه و سالم  و میوه و لبنیات برایشان تهیه کنم  و بیاورم تا جان بگیرند و آبی زیر پوستشان بدود... ولی افسوس و صد افسوس که قدرتش را نداشتم و دستم به جائی بند نبود ،فقط مجبور بودم خود خوری کنم و انتظار بکشم که شاید فرجی شود و از جائی کمکی برسد .

همگی زیر نور یک شمع کوچک و کم جان نشسته و ساکت بودیم . کسی حوصله حرف زدن نداشت و هر کس در افکار و خیالات خودش غرق بود . بیرون از خانه سکوت کامل  برقرار بود . صدای درگیریهای و غرش آتشبارها از فواصلی بسیار دور بگوش میرسد و همین باعث میشد بفهمیم که از نیروهای خودمان خیلی فاصله داریم ... آه که این واقعیت چقدردلسرد کننده وبیرحم بود.

به چهره خواهرانم  که مینگریستم ، زیر پرتو لرزان وضعیف شمع استخوان گونه هایشان  را مشاهده  میکردم که حالتی تکیده و رنجور به صورتهای زیبایشان داده است .عجیب نبود... حدود ده روزبود که آن دختران جوان و با طراوت  غذای درست و حسابی نخورده و استراحت کافی نکرده بودند . دلم بیشتر ازهمه شان برای بتول کوچک میسوخت. تازه مدتی بود که داشت مثل یک نهال نورس قد میکشید و هیکلی بهم میزد .مادرم همیشه قربان صدقه اش میرفت و برایش غش و ضعف میکرد،هر چه باشد بالاخره او ته تغاری  حاج اصغر بود و همه مان  دوستش داشتیم . بتول همانطور که بین مادر و اشرف نشسته بود هی پلکهایش بی اراده بسته میشد ، سرش به زیر می افتاد  و مثل آدمی که محکومش کرده اند بیدار بماند  سرش را بالا میآورد  و به زور چشمهایش را باز نگاه می داشت .بلندشدم،رفتم زیر بغلش راگرفته ودرایستادن کمکش کردم:

- بتول جان ، برو پیش نرگس بخواب ، خسته ای عزیزم.

بر خاست، تلوتلو خوران رفت کنار نرگس و مهدی  خودش را زمین  زد و فورا"درخواب عمیقی غرق شد .

شمع داشت تمام میشد.شعله رو به موتش درافت و خیز  بود تاعاقبت در یکی از آن افتهای ناگزیر،در حوضچه کوچک  پارافین توی نعلبکی غرق شود و بمیرد . من تصمیم گرفتم حالا که سر پا هستم بروم و شمعی بیاورم.اعلام کردم :

- باز هم شمع داریم، الآن میآورم ...

پدر مانعم شد و در حالیکه نگاهش را از من به شریعت انتقال میداد گفت :

- لازم نیست دخترم . بگذار خاموش  شود . شاید حاج حسن بیاد شام غریبان  حسین (ع) ذکر مصیبتی مهمانمان کند .

آنگاه شریعت در حالیکه تا لحظه خاموش شدن شمع چشم ازآن بر نمیداشت ، با صدائی که یک دنیا غم  و درد از آن میبارید ما را  به شام ظلماتی قتلگاه غریبان کربلا برد . از دلتنگیهای زینب  و سکینه (س) گفت : از سر منور ابا عبدا... در تنور خانه خولی ملعون و از خیمه  سوزان اشقیاء و رقص شادیشان بر تنهای  بی سر شهدای دشت  نینوا ...

 او گفت و گفت و گفت . صدایش میلرزید  و ما نیز  که آتش  بر خیمه های دلمان افتاده بود  همراه با او  سرشک غم از دیده باریدیم و باریدیم ...

-  (الا لعنه الله علی القوم الظالمین وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون)

آن شب در میان تاریکی محض به حدی گریستم نقدر آ

 که سبک سبک شدم. به یاد مصائب سنگین خاندان امام حسین که میفتادم از خودم خجالت میکشیدم.شرمم می آمد خود را شیعه حسین (ع) بدانم ولی از سختیها گله کنم .من که به میل خوددردل میدان جنگ مانده بودم چرابایدازخودضعف وبیتابی  نشان میدادم؟گله مندی من ازچه بود؟مگرمن تا این لحظه کدامین مصیبت را به خود دیده بودم که همواره زبانم به شکوه باز بود؟ آیا واقعا" جفا کشیده بودم یا فقط اینگونه فرض میکردم؟پدر ، مادر ، خواهران ، شوهر  و فرزندانم همگی صحیح و سالم در کنارم بودندو با وجود اینهمه نا امنی ، گرسنگی ، بیم مریضی و ناراحتیهای دیگر باز هم کرور کرور لطف خداوند متعال شامل حال ما بودولی من گاهی اوقات بقدری غافل  بودم که کوچکترین توجهی به آنها نداشتم.از خودم شرمم می آمد که یک وقتهائی مینشستم و از خداوند گله گذاری میکردم .. نه ، من حق گله و شکایت نداشتم ،من فقط و فقط باید روزی هزار مرتبه خدا را شکر میگفتم و دیگر هیچ ...

وقتی که همه آماده خوابیدن  شدند آخر های شب بود . شریعت مصر بود که نگهبانی آن شب را بعهده بگیرد :

- امشب میخواهم تا خود صبح عبادت کنم ... حاجتی دارم که  امیدوارم خداوند  اجابتش کند .شاید این حاجت حاجت همه شما نیزباشد. از او خواسته ام اگر قرار نیست از این مهلکه رهائی پیدا کنم شهادتی با افتخار نصیبم کند و نگذارد طعم خفت و ذلت را بچشم.

حسین که شدیدا" تحت تأثیر روح پاک و بی آلایش شریعت قرار گرفت بود، در حالیکه مشخص بود  بغضی هنگفت بر گلویش  چنگ انداخته  است گفت :

- خدا خیرت دهد. انشاالله که مستجاب الدعوه باشی و خداوند عنایتی ویژه به تو بنماید .

پدرکه بسیارخسته بنظر میرسیدآمین گفت. صدای رخوتناکش نشان میدادکه ولع خواب وجودش رادربرگرفته است.اودرحالیکه بالش رازیر سرش جابجا میکرد گفت :

- از روزی که شهر در محاصره قرار گرفت تا حالا یک شب هم نتوانسته ام با خیال  راحت چشم  بر هم بگذارم، ولی باور کنید نفس گرم حاج  حسن آنچنان  روحم  را جلا داده و چنان آرامشی به من ارزانی نموده که امشب میتوانم  مانند یک کودک،  سبک و راحت سر بر بالین نهاده و خستگی را از تن خویش  بدر کنم .

 ... و من نیز  آنشب  همانند پدر توانستم  یک خواب  عمیق و آسوده را تجربه کنم .

                                

                                    

 

 

 

                                     *                                             *                                                  *                                     

 

 

 

 

 

 

صبح ، توی تاریک روشن سحر با صدای گریه محمد احسان سرآسیمه از خواب پریدم . گرسنه اش بود .بااینکه میدانستم دارم کار بیهوده ای انجام میدهم  بغلش کرده ومایوسانه سعی نمودم از شیر خودم به او بخورانم ، ولی مثل همیشه سینه ام خشک خشک بود .واقعیتی وحشتناک وجودداشت... ته قوطی فقط به اندازه یک وعده شیرخشک باقی مانده بود. با عجله آب جوش  را آماده کردم.آخرین ذرات شیرخشک را بادستان لرزانم توی شیشه شیرش ریخته،بهم زدم وبعداز کمی خنک شدن به او خوراندم . این وعده ی آخر غلیظ و پر ملات از آب در آمده بود و حسابی کیفورش کرد! بعد از اینکه عارقش را زد و با شکم سیر مشغول دست و پا جنباندن و بازی کردن شد هول و هراس عجیبی به دلم افتاد . چند ساعت دیگر که محمد احسان مجددا" گرسنه میشد و بگریه میافتاد چه خاکی باید بر سرم می ریختم ؟! چگونه میتوانستم برای پسرم شیر خشک تهیه کنم ؟از کجا ؟

چادرم را سرم انداختم و خواستم از خانه خارج شوم . اصلا" حواسم نبود در چه موقعیتی هستیم . تمام فکر و ذکرم محمد احسان بود. مادر که از صدای گریه بچه بیدار شده بودو تا حالا داشت تماشا لا لا می کرد همینکه متوجه شد شال و کلاه کرده ام ومیخواهم  از خانه بیرون بزنم از جا پریدو مانعم شد .

- چکار می کنی دختردیوانه؟! مگر به سرت زده است ؟

- مادر جان همه شیرخشکها مصرف شد.دیگر غذایی برای سیر کردن شکم این طفل معصوم وجودندارد.باید بروم،با توی خانه نشستن که مشکلی حل نمیشود.از آسمان که قوطی شیر خشک برزمین نمیفتد...

- چه عقلی داری تو؟یادت رفته شهررا گرفته اند؟ بیرون رفتن از خانه مصلحت نیست بگذار مردها بیدار شوند . حسین یا مرتضی را میفرستیم بروند چیزی گیر بیاورند .

با وجود اینکه سر جایم نشستم و بظاهرآرام گرفتم ولی بیقراری و بی طاقتی  داشت از من سرریز میکرد و بیرون میریخت. همینطور که نگاهم داشت روی قوطی شیر خشک مویه می کرد ، لغزید و رفت روی گالن چهار لیتری آبی که کنارش بود . این مقدار آب  پاکیزه را برای محمد احسان نگهداشته بودم چون میترسیدم معده کوچکش تاب تحمل آب الوند را نداشته باشد یا توی معد ه و روده اش کرم بگذارد . آب زیادی  توی گالن باقی نمانده بود. حدود یک چهارم . این  یکی هم کم مشکلی نبود. تهیه کردن آب پاک و تصفیه شده هم مانند تهیه شیر خشک سخت بود .

همینطور دراز کشیده بودم وچشمهایم داشت گرم  میشد که حول و حوش  ساعت هفت بامداد ، صدای رگبار مسلسلی  از آن نزدیکیها مرا از جاپراند . معلوم بود که آن صدابقیه را هم از خواب پرانده است چون همگی توی بسترهایشان جابجاشدند.صدای گرفته و خواب آلوده مادر بگوشم خورد:

- خدالعنتتان کند که روز و شب نمیشناسید.

طبق معمول بعد از نگاه کردن به محمد احسان و بعد نرگس وومهدی ، چشمهایم  دوید سمت پدر و حسین  ، پدر داشت قرآن میخواند ولی حسین  زیر چادر گلدار کهنه ای که برسرش کشیده بود هنوز خواب مانده بود. چه عجب !...صدای بلند رگبار مسلسل او را مثل بقیه از خواب نپرانده بود.باشناختی که از حسین داشتم باید الآن دم درحیاط در حال نگاه کردن به داخل کوچه میبود نه شق ورق و بیحرکت  زیر چادر . رفتم بالای سرش و صدایش زدم . وقتی که تکان مختصری در او پیدا شد یک راحتی خیال کوتاه مدت هم در من پدید آمد ورفتم که بساط صبحانه را مهیا سازم .

داشتم کبریت به سماور میزدم و نمیدانم  زدم یا نه ،که ناخودآگاه دوباره نگاهم روی هیکل کشیده حسین درزیر چادرلغزید.نکند آن تکان مختصر زیر چادر توهمی بیش نبوده باشد....

ناگهان اندام حسین را مثل یک جسد تصور کردم .این تصویرناخوشایند به زور و برخلاف میل من در ذهنم ظهور کردوشش دانگ حواسم را بلعید. دست خودم نبود  هیکل جسد گونه زیر چادر بدجوری تخیل مرا به چالش کشیده بود . بدون آنکه سماورراروشن کرده باشم رفتم کنارحسین نشستم .خواستم تکانش بدهم که صدای دائی مرتضی را شنیدم :

-بگذار بخوابد صدیقه ،انقدرنگران نباش. خودم الآن میزنم بیرون و فکری برای سوروسات محمد احسان میکنم .

معلوم بودکه او همان کله سحرمکالمه بین من و مادر را شنیده وحالا فکرمیکند قصددارم حسین را بیدارکرده وبرای گیر آوردن شیر خشک به بیرون بفرستم .درحالیکه کاملا"مقهورتصویر ناخوشایند و ترسناک پرداخته شده درخیالم بودم ،بدون آنکه به دائی توجهی داشته باشم شانه های حسین را گرفته  و تکان دادم:

-حسین .... حسین ...

صدای ناله منقطع  و ضعیفی بگوشم خورد و حتم پیدا کردم که یک چیزیش می شود .

-حالت خوب است حسین ؟

باز هم صدای ناله دیگری ، این بار  کمی بلند تر  بگوشم خورد . پدر و دائی مرتضی هم که احساس  خطر کرده بودند پیش تر آمده و کنار ما نشستند. بآرامی چادر را از روی صورت حسین کنار زدم. رنگ صورتش بوضوح زرد بود و هوار می کرد که از آن یک آدم نا خوش  احوال است . ریتم تنفس تندی داشت و هنوز نتوانسته بود پلکهایش پف کرده اش را از هم باز کند. این بار  پدر شانه اش را گرفته،با قدرت بیشتری تکان داد و او را با نام صدازد . آرام آرام لبه های سرخ پلکهایش از هم گشوده شدند .

و اولین نگاه کم جان و بی فروغش را توی صورت نگران من پاشید .

نگاه بی حال و مریضش دلم را هری پائین ریخت .شریعت هم که تا آن لحظه فقط داشت حرکات ما را مینگریست جلو آمد و قبل از هر کاری  کف دستش را روی پیشانی حسین نهاد .

- تبش بالاست .... حسین آقا درد داری ؟ کجایت درد میکند ؟

پدر هم کف دستش را روی پیشانی حسین گذاشته و با چهره ای در هم گفت :

- دارد توی آتش میسوزد ، رنگ و رویش نشان  میدهد که حال ندار است. باید فکری برایش کرد . نمیشود دست روی دست گذاشت. پدرسپس رو به من و مادر کرد و پرسید :

- بروید بگردیدو ببینید چه داروهائی در منزل هست ، من هم داروهائی را که در خانه خودمان داشتیم همه را توی آن ساک ریخته و با خودم آورده ام ...

و اشاره به ساکش که از میخ بزرگ کوبیده شده به دیوار سیمانی زیر زمین آویزان بود کرد ، مادر بلند شد؛ساک را آورد و من هم برای پیدا کردن دارو بلند شدم که به طبقه همکف بروم . حسین با حرکت دست مرا متوقف کرد و بعد با زحمت  فراوان  سعی کرد نیم خیز شده و بنشیند. شریعت که متوجه تلاش آمیخته با ضعف او شده بود کمکش کرد . حسین هنگامی که نشست لب بالائیش را آرام به دندان گزید و عضلات چهره اش رادرهم کشید.بعد در حالیکه بزحمت کلمات را ادا میکرد و با حرکات چرخشی دست نشان میداد که حالش دارد بهم میخورد به من گفت :

- صدیقه ...حالت تهوع دارم ...

طوری هول شده بودم که یک آن دست و پایم  را گم کردم، ولی چون سطل  کوچکی که جای شستن استکان  نعلبکیها بود کنار سماور قرار داشت فورا"به خود مسلط شدم . خیز  کوچک  و سریعی برداشته، سطل را آوردم و جلوی دهانش گرفتم . همزمان ، شریعت سر پا ایستاده و مشغول مالیدن  شانه ها وعضلات پشت حسین شد ...

همین که عق زد و بالا آورد مردمک چشمش بالا رفت و سفیدی جایشان را گرفت. پدر این حالتش را که دید نگرانتر شدو توی ساک داروها را گشت ، انگار چیزی پیدا نکرده بود . شریعت اسم داروئی را برد و پدر باز هم گشت و نا امیدانه انگشتهایش را کنار شقیقه اش گذاشت و در فکر فرو رفت ، بعد رو به من کرد و پرسید :

- توی داروهای شمااز آن دارو  نیست ؟

منظورش داروئی بود که شریعت نام برده بود و احتمالا" یک قرص ضد تهوع بود. جواب  منفی  دادم . پدر از جا بلند شد :

- نمیشود دست روی دست گذاشت ، آقا مرتضی اگر میتوانی با من بیا ...

دائی مرتضی وشریعت هردوبرخاستند ،حسین با آن حال خرابش کوشش کرد از جا برخیزد ولی نتوانست. فقط توانست با صدای بیحالی پدر را از رفتن بازدارد :

- پدر جان شما نه ... شما نباید بروی ، حالم بهتر  شده است .

 مادر هم طبق عادت فورا" دست بکار شد و جلو آمدکه مانع پدرشود .او در ضمن با نگاهی ملتمسانه من و شریعت را نیز به کمک فرا خواند . شریعت گفت :

- حاج اصغر کمی تأمل کن ببینم چکار باید کرد.خواهش میکنم عجله نکن .

- نگران نباش حسن آقا ،طوری میروم و بر میگردم که آب از آب تکان نخورد....

بعد در حالیکه به خودش و دائی اشاره میکرد ادامه داد:

- کسی با ما  دو تا پیرمرد کاری ندارد ...

حسین مجددا"گفت :

- به این سادگیها نیست. آن نا مرد ... پسر حمه چرچی شمار ا خوب میشناسد.فقط کافیست لحظه ای ببیندتان ، بیست و چهار ساعته خدا توی کوچه و خیابان دنبال شکارمیگردد.

خیر ، انگار پدر واقعا" میخواست بیرون برودو عزمش را جدا"جزم کرده بود .همیشه آخرین تیرهای ترکش من یکی التماس  و دیگری جلب ترحم پدر بود. دستش را محکم گرفتم :

- ترا به عصمت فاطمه زهرا نروید پدر جان ...

مادر گفت :

- لزومی ندارد تو دنبال دارو بروی ، مرتضی هست. من هستم. صدیقه هست. نگران  نباش .

شریعت گفت :

-حاج اصغر حاج خانم درست می فرمایند ، رفتن شما  مثل  این است که خود را تسلیم صدام کرده باشید ، صبور باشید (( ان الله مع الصابرین)) .

و من که دیدم یواش یواش دارد نرم می شود آخرین تیر ترکشم را نیزرها کردم که:

- به دختر های بی پناهتان فکر کنید پدر جان .

پدر که معلوم بود در مقابل موج مخالفتها  خلع سلاح شده است  همانجا کناردرب زیر زمین پشتش را روی دیوار سیمانی سراند ،  زانوهایش را بغل کرده وروی زمین نشست .

- جان بی مقدار من و دخترانم فدای رهبرم . مگر ارزش زندگی ما بیشتر از این همه جوان رعنا و برناست که در خون خودشان غلطیده اند و الآن بی غسل و کفن  در سینه خاک خوابیده اند ؟ مگر خانواده من از بقیه خانواده های این مردم ستمدیده عزیزتر است؟.

شریعت  کنار پدر نشست وکمی به چهره غمگین و افسرده او نگریست .سپس سعی کرد یک جوری او را آرام کند :

- حاجی اگر با اسارت یا شهادت شما مشکلی حل میشود به والله لب تر کنید من هم با شما خواهم آمد و جانمان را فدای اسلام و انقلاب خواهیم کرد، ولی هر چقدر  که فکر میکنم میبینم توی این اوضاع و احوال   باید سنجیده تر عمل کنیم و به این راحتی خودمان را در دام دشمن کینه توز نیاندازیم . شهر تازه اشغال شده و وجود شما لازم است.خواهش میکنم صبور باشید . خداوند می داند که همیشه همه جا گفته ام و باز هم خواهم گفت  ، من صبر و تحمل را از حاج اصغر یاد گرفته ام الآن هم شرمم می آید با این سن و تجربه کم بنشینم و به شما درس بردباری بدهم .

حسین که تا آن موقع به زور خودش را در حالت نشسته نگه داشته بود حالا که مطمئن شده بود پدر به ماندن و بیرون نرفتن رضایت داده است مجددا" روی زمین دراز کش شد و با لحنی که معلوم بود دارد وانمود می کند که وضع مزاجیش روبراه شده  است گفت :

- حالت تهوعم بهتر شده است. فکر کنم بتوانم تحمل کنم. دیگر فکر هایتان را به ناخوشی من مشغول نکنید. شکر خداخطر رفع شده است .

در این هنگام در حیاط را کوبیدند و هنگامی که صدای خاله فوزیه را از پشت در شنیدیم بسیار متعجب  شدیم . برایمان باور کردنی نبود که اودست پسرخردسالش را گرفته،توی خیابانهاوکوچه ها ی قصرشیرین راه افتاده و آمده که به ماسربزند.

خاله وقتی نشست توضیح داد که از امروز صبح ، کم کم مردم دارند آزادانه در شهر تردد می کنند و کسی هم کاری به کارشان ندارد.او میگفت :

- به عده نیروهای کرد زبان عراقی اضافه شده است  و خوشبختانه اکثر آنها از اهالی خانقین هستند . آنها تا حدودی ملاحظه وضع و حال مردم را میکنند و خشونت زیادی بخرج نمیدهند . البته غارت و چپاول  اموال مردم کما فی سابق براه است و عراقیها هنوز هم نسبت به حضور جوانان حساسند و تا جوانی را ببیند او را دستگیر می کنند چون بیم آنرا دارند که باز هم هسته های مقاومت در دل شهر تشکیل شود و علیهشان اقدام نظامی صورت بگیرد .

مریم از او پرسید:

- از خانه خودتان تا خانه ما که آمدی کسی مزاحمتان نشد ؟

- نه... گفتم که ، کاری به کار زنها ، بچه ها و افراد سالمند ندارند . ولی خدا نکند جوانی در مسیرشان قرار بگیرد ...

نگاهی به حسین انداختم . میدانستم لا اقل تا وقتی که حالش خوش نیست خیالم از بابت او راحت است ولی پدر ... کنترل  او برای ما ازکنترل کردن  صد تا جوان هم مشکلتر بود. دم بساعت به بهانه های مختلف می خواست از خانه خارج شود و ما را جان به سر کند .

با توجه به به حرفهای خاله فوزیه یگانه کاری که میشد انجام داد این بود که من و خاله فوزیه برای تهیه شیر خشک و شاید داروئی برای حسین سری به سطح شهر بزنیم. بتول گریه و زاری می کرد که با ما همراه شود . مهدی و نرگس هم که مثل همیشه بهانه مرا میگرفتند و نمی خواستند تنها بمانند .غوغائی شده بود!

در نهایت محمد احسان را در آغوش گرفتم. خاله هم زنبیل را برداشت ودر حالیکه معوذتین بر زبان هر دویمان جاری بود در حیاط را باز کردیم. هنوز در را نبسته بودیم که صدای شیون و زاری مهدی ، پسر خاله ام که تقریبا همسن و سال مهدی من بود از داخل حیاط به گوشمان خورد. گفتم :

- همین را کم  اشتیم!خاله ، ترا به خدا در را ببند وگرنه نیم ساعت دیگر هم معطل او خواهیم شد ...

صدای اشرف و مریم را میشنیدیم که داشتند سعی می کردند مهدی را آرام کنند. خاله گرچه مهر مادری دودلش کرده بود که حرف مرا گوش بگیرد یا نه ولی عاقبت آرام و بی صدا  در را روی هم گذاشت ،بعد نفس عمیقی کشید و به من خیره شد . من که انگار منتظر دستور خاله بودم همینطور سر جایم خشکم زده بودو به او زل زده بودم .

- چه شده صدیقه ، نکند میترسی دختر؟

- دروغ چرا خاله ؟ میترسم. مگر خودت صبحی که از خانه تان بیرون زدی اولش نمیترسیدی؟

خاله خنده ریزی کرد و با کمی خجالت گفت :

- راستش را بخواهی سید تا سر کوچه شماهمراهم آمد.میدانست مشکلی پیش نمی آیدها...ولی دلش نیامد تنهائی روانه ام کند .

سید شوهرش بود. همیشه او را اینطور صدا میزد .حسابش را که کردم  دیدم برای هر دوی ما تجربه جدید و دلهره آور یست که تنهائی و بدون مرد ، درشهری که دست عراقیهاست  از خانه بیرون آمده ایم .

- خدا خیرت بدهد خاله ...البته کار خوبی  کردی که نگفتی سید همراهت بوده است وگرنه حسین و پدر محال بود بگذارند با هم ازخانه بیرون بیائیم... ولی ترس من حالا بیشتر شده است .

- صدیقه باور کن ترست بی مورد است .آنها سرشان بکار خودشان گرم است. فقط من وسید که توی خیابان نبودیم ،خیلی از زنها و بچه های دیگر هم بودند . کسی هم اذیتشان نمیکرد .بهمین دلیل است که من دیگر نمیترسم.

- با سید کاری نداشتند ؟ با آن ریش و پشمش ؟!

همین دیروز وادارش کردم ریشش را تیغ بیندازد. آنقدر سختش بود که انگار میخواستند با تیغ شاهرگش را بزنند ولی آخرش بخاطر  من قبول کرد .چهره اش از سنش بیشتر نشان میداد به همین دلیل هم عراقیها بعنوان یک جوان به او نگاه نمیکردند .

- ولی خاله ... من نمیتوانستم بگذارم حسین توی خیابان آفتابی شود. میدانم فوری اور را میگیرند .

- بله .. کار عاقلانه ای میکنی. آقا حسین نیست که لاغر اندام است، جوانتر به نظر می رسد .خدای ناکرده  اگر ببیندش فورا" اسیرش می کنند .

باز هم خنده ام گرفت . خاله همینطور سر جایش خشکش زده بود .

- خاله جان تا کی باید  همینجا بایستیم ؟

خاله بسم الله گفت ،من هم صلواتی فرستادم و هر دویمان براه افتادیم. پس از طی کردن طول کوچه خودمان وارد خیابان اصلی شدیم. با دیدن زن و مردی که داشتند از سمت دیگر خیابان برخلاف جهت ما حرکت میکردند حسابی دلم قرص شد و  ترسی که در دل داشتم بکلی ریخت. نگاهم که از آنها گرفته شد متوجه یک نفربر شدم که از دو سه کوچه بالاتر از ما پیچید توی خیابان و با گاز محکم و پر صدائی که در حال چرخش خورد،دود سیاهی از اگزوزش خارج کرد. یک لحظه ناخوداگاه متوقف شدم خاله گوشه لباسم را کشید .

- اصلا بهشان توجه نکن .فکر کن وجودندارند ، اینجوری هی بخواهی بایستی و توجه کنی نمیشود .معطل میشویم.

نفربر داشت بسرعت بطرف مامی آمد.خواستم چیزی بگویم ولی ترجیح دادم سکوت کنم وبرسرعت گامهایم بیافزایم .این کار را کردم و چشمم را به جلوی پاهایم دوختم . نفربر که از کنارمان عبور کرد صدای زننده موتوروزنجیرهایش گوشهایم راآزرد. صدا که دور شد پرسیدم :

- حالا کجا باید برویم ؟

- من هم درست نمیدانم ، یعنی جای بخصوصی را در نظر ندارم . فعلا میرویم تا ببینیم چه خواهد شد .

خیابان را که تا  انتها رفتیم ، نزدیکیهای خانه دو طبقه ای که فرو ریخته بود و آجر ها و در و پنجره هایش راه پیاده رورا سد کرده بودند، پیرمردی را همراه با یک زن جوان که طفلی در آغوش داشت دیدیم . انگار سعی داشتند از لابلای تل آجر ها و تیر آهنهای لوله شده که راه ورود به ساختمان را مسدود نموده بود وارد خانه نیمه ویران شوند. خواستیم بی اعتنا عبور کنیم که صدای پیرمرد ما را متوجه کرد .

- خانمها ، شما خبر ندارید  پسر من  چه به سرش آمده ؟...

من و خاله نگاهی با هم رد و بدل کردیم . انگار می خواستیم از هم بپرسیم: جواب این پیرمرد نگران  را چگونه باید داد؟    هنوز داشتیم دنبال کلمات مناسب برای پاسخ دادن می گشتیم که زن جوان در حالیکه کوشش میکرد ما صدایش را نشنویم خودش را به پیرمرد نزدیکتر کرد و گفت :

- بابا ... بابا جان ، این بنده های خدا از  کجا باید بدانند سیروس کجاست .

خاله فوزیه از زن جوان پرسید :

- خواهر... پی چه کسی می گردید ؟

زن آه سوزناکی از اعماق دل بیرون داد و گفت :

- سیروس برادرم...تا قبل از آمدن  عراقیها بعضی شبها توی خانه پدریمان یعنی  همین خانه میخوابید. من بابا را پیش  خودم برده بودم چون نمیتوانسم او را تنها بگذارم. سیروس سپاهی است . آخرین بار همین یکهفته پیش سری به ما زد ولی بعد از آن دیگراطلاعی از او نداریم. الآن  هم که میبینید،این خانه پدر است که توپ خورده و خراب  شده.پدرم خیلی پریشان است.هیچکس نمیداند چه بلائی بر سر برادرم آمده .

خاله فوزیه به پیرمرد نزدیک شد. او هنوز  داشت از لابلای ویرانه ها به داخل خانه سرک میکشید و از چشمهایش  یک دنیا نگرانی میبارید .

خاله پیرمرد راصدا زد:

- پدر جان ، پدر جان ...

پیرمرد انگار نمی شنید .دخترش که کمی بلند تر او را  صدا زد رویش را به طرف ما چرخاند .خاله ادامه داد :

- پدر جان ، فکر میکنم سیروس همراه با نیروهای سپاه عقب نشینی کرده است و الآن در سرپل ذهاب  است ..

وقتی خاله فوزیه داشت حرف  میزد  یک جیب عراقی که دو نفر جلو و دو نفر عقبش نشسته بودند با دیدن ما نیش ترمزی کرد و ایستاد. زن جوان صورتش را با چادرش پوشاند من و خاله  فوزیه هم همین کار را کردیم ، زن دست پدرش را گرفت  و یواشکی گفت :

- بابا ، عراقیها آمدند، راه بیفت برویم. سیروس حالش خوب است.

پیرمرد با اکراه همراه دخترش براه افتادو ما هم به حرکتمان ادامه دادیم. خاله فوزیه که چادرش را بدندان گرفته بو د تند تندراه  میرفت و من پشت سرش تقریبا" داشتم میدویدم. نفسم داشت بند می آمد.  یک آن به پشت سر نگاه کردم .اثری از جیب نبود.بالحنی شکوه آلود خاله را طرف خطاب قرارداده و گفتم :

- خاله جان نفسم برید. آهسته تر... عراقیها رفتند. چه خبرت است  دیگر؟

از سرعت قدمهایش کاست. شانه به شانه  او که رسیدم جیب دیگری از ته خیابان پیدایش شد. خیلی ارام پیش می آمد . بی پدر ها انگار داشتند توی خیابانها ی قصرشیرین سیر و سیاحت میکردند . خاله فوزیه به اولین کوچه که رسید پیچید داخلش و من هم پشت سرش رفتم .

توی کوچه از او پرسیدم :

- چرا از اینجا آمدی .

- نمیدانم صدیقه .فقط دوست ندارم جلوی چشم عراقیها باشم . اواسط  همین کوچه یک میان بر هست که دوباره میبردمان داخل  خیابان اصلی .

از کوچه فرعی که پیچیدیم، وارد یک کوچه پهن تر شدیم که زیاد  طولانی نبود. انتهای این کوچه میرسید به یک چهارراه.سر چهارراه ایستادیم.سمت راست را که نگاه کردیم دیدیم  صد متر جلوتر اسباب و اثاثیه مغازه ای را وسط خیابان ریخته اند و چند نفرازعراقیها دارند توی آنها را میگردند .خیابان پشتیمان هم سوت و کور بود و آدم میترسید پاداخلش بگذارد، ولی توی خیابان روبرویمان گویا مغازه ای بازبود . قبل از آنکه دهان باز کنم و چیزی بپرسم خاله فوزیه با شادی گفت:

- صدیقه... آن مغازه... آن مغازه ی خالو حسن است. می بینی ؟ باز است .

نگاه استفهام آمیزم را در چشمان خاله ریختم و او انگار که بداند چه چیزی برای من سئوال برانگیز است گفت :

- عجیب است ...نمیدانم خود خالو حسن  داخل مغازه است یا عراقیها  دارند غارتش میکنند .

شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:

چه بگویم خاله جان ، ولی ضرری ندارد ،برویم و سر و گوشی آب بدهیم .

وبلافاصله خواستم به آنسو حرکت کنم که خاله گوشه لباسم را محکم چسبید و متوقفم کرد .

- کجا خانه آباد ؟ شاید عراقیها آنجا باشند... مگر آن خیابان را ندیدی؟

و اشاره به خیابان سمت راستی کرد ....

- فعلا صبر کن .

ایستادم چند رهگذر از آنجا عبور کنند که اندکی دلگرم شوم و دل و جرأتم سر جایش بیاید ولی خبری نبود، تا چشم کار می کرد خیابان خلوت و سوت و کوربود . گفتم :

- خاله همینطور علاف ایستادن که کار درستی نیست. اگر عراقیها رد شوند و ما را اینجا ببینند چه فکر میکنند؟

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      ادامه دارد 

 

 

 

 

 

 

                                            

تعداد بازدید از این مطلب: 4722
موضوعات مرتبط: داستان قصرشیرین , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

جمعه 14 آذر 1393 ساعت : 8:37 بعد از ظهر | نویسنده : م.م
تیم برتون:مرد عجیب!
نظرات

تیم برتون :مرد عجیب! 

*********************************

Image result for ‫عکس تیم برتون‬‎

 

منابع :ویکیپدیا،http://www.balkon.ir

<><><><><><><><><><><><><>

تیموتی والتر (تیم) برتون زادهٔ۲۵اوت۱۹۵۸ کارگردان، تهیه‌کننده، نویسنده،طراح، نقاش و شاعر آمریکایی است. تیم برتون به دلیل دیدگاه متفاوت، سبک ویژه و منحصربه‌فرد در فیلمسازی و طراحی شخصیت‌هایی عجیب و متفاوت معروف شده‌است و از برجسته‌ترین کارگردان‌ها به شمار می‌رود. او تاکنون بارها برای جوایز گوناگونی از جمله گلدن گلوب و اسکار نامزد شده‌است و جوایزی را نیز دریافت کرده‌است. برتون همچنین نویسنده و نقاش کتاب شعر مرگ غم‌انگیز پسر صدفی و قصه‌های دیگر که در سال ۱۹۹۷ منتشر شد و نیز کتاب طراحی‌هایش یعنی هنر تیم برتون که در سال ۲۰۰۹ انتشار یافت، است.

تیم برتون در بربنک، کالیفرنیا زاده شد. او در کودکی به دیدن فیلم‌های ترسناک و علمی–تخیلی علاقه داشت و از نوجوانی شروع به ساخت پویانمایی‌هایی به روش استاپ موشن و فیلم‌های ۸ میلیمتری سیاه و سفید کرد. بعد از دبیرستان، برای یادگرفتن فیلمسازی و انیمیشن به صورت حرفه‌ای به موسسهٔ هنرهای کالیفرنیا رفت و سپس در استودیوی والت دیزنی مشغول به کار شد. او از سال ۱۹۸۲ تاکنون در عرصهٔ فیلمسازی فعال بوده‌است.

تیم برتون با فیلم‌های عجیبی مثل: بیتل جوس، ادوارد دست قیچی، کابوس قبل از کریسمس، اد وود، اسلیپی هالو، عروس مرده،سوئینی تاد: آرایشگر شیطانی خیابان فلیت، ۹، سایه‌های سیاه و فیلم‌های محبوب و موفقی مثل: ماجراجویی بزرگ پی وی، بتمن،بازگشت بتمن، سیارهٔ میمون‌ها، چارلی و کارخانهٔ شکلات سازی، آلیس در سرزمین عجایب و فرنکن‌وینی شناخته شده‌است. او همچنین علاوه بر کارگردانی و تهیه‌کنندگی، نویسندهٔ داستان فیلم‌های ادوارد دست قیچی، کابوس قبل از کریسمس و فرنکن‌وینی و طراح شخصیت‌های انیمیشن‌های عروس مرده و کابوس قبل از کریسمس بوده‌است.

برتون اغلب با تعداد خاصی از هنرمندان در آثارش همکاری می‌کند؛ مثل جانی دپ که از اولین همکاری‌شان در فیلم ادوارد دست قیچی تا به حال دوست صمیمی برتون بوده‌است و در ۸ فیلم با هم همکاری کرده‌اند، هلنا بونهام کارتر، شریک زندگیش که در بیشتر آثار او حضور دارد و موسیقیدانی به نام دنی الفمن که برای همهٔ آثار برتون در مقام کارگردان و/ یا تهیه‌کننده به جز ۵ فیلم، آهنگ ساخته‌است.

 

کودکی تا جوانی

*****************

تیم برتون ۲۵ اوت ۱۹۵۸ در بربنک، کالیفرنیا به دنیا آمد. مادرش جین برتون (اریکسون) مالک یک فروشگاه هدیه بود و پدرش بیل برتون در پارک بربنک و ادارهٔ تفریحات و سرگرمی کار می‌کرد. یک برادر به نام دنیل دارد که ۳ سال از او کوچکتر است و او هم هنرمند است. در کودکی خیلی درونگرا بود و به سینما رفتن و نقاشی کشیدن علاقه داشت. او همچنین به فیلم‌های ترسناک و علمی–تخیلی مثل گودزیلا و فرانکشتاین، محصولات شرکت همر، آثار ری هری‌هازن مثل جیسون و آرگونات‌ها و هفتمین سفر دریایی سندباد، فیلم‌های وینسنت پرایس و آثار ادگار آلن پو علاقه داشت و ساخته‌هایش هم تحت تاثیر این آثار قرار گرفته‌اند. برتون در کودکی در حیاط خانه‌شان فیلم‌های کوتاه به روش استاپ موشن و فیلم‌های ۸ میلیمتری سیاه و سفید می‌ساخت. یکی از فیلم‌های دورهٔ نوجوانیش جزیرهٔ دکتر آگر است که در سن ۱۳ سالگی آن را ساخت.او در دبیرستان بربنک تحصیل کرد اما دانش‌آموز خیلی خوبی نبود و به جای درس خواندن، فیلم می‌ساخت. استعداد هنری او زود آشکار شد، در نوجوانی در یک مسابقهٔ طراحی پوستر برای ترویج زباله نریختن شرکت کرد. علاوه بر این که اول شد و ۱۰ دلار جایزه گرفت، تا ۲ ماه هم از طرحش روی کامیون‌های حمل زبالهٔ شهر بربنک استفاده شد. با فرارسیدن کریسمس و هالووین هم ساکنین شهر به او پول می‌دادند تا برایشان روی شیشه، طرح‌های مناسب فصل، مثل کدوی هالووین، اسکلت، عنکبوت و آدم برفی بکشد.

تیم برتون در سن ۱۸ سالگی و بعد از فارغ‌التحصیلی از دبیرستان به موسسهٔ هنرهای کالیفرنیا که استودیوی والت دیزنی آن را تأسیس کرده بود، برای یادگیری انیمیشن رفت. او در زمان دانشجویی در موسسهٔ هنرهای کالیفرنیا فیلم‌های کوتاهی مثل ساقهٔ کرفس غول‌پیکر و پادشاه و اختاپوس را ساخت که از آنها فقط قسمت‌هایی باقی‌مانده‌است.

سال‌های ۱۹۸۰ تا ۱۹۹۰

************************

برتون سال ۱۹۷۹ از موسسهٔ هنرهای کالیفرنیا فارغ‌التحصیل شد و به عنوان انیمیشن‌ساز برای فیلم روباه و سگ شکاری به استودیو دیزنی پیوست. او انیمیشن‌ساز و ایده‌پرداز فیلم‌هایی مثل روباه و سگ شکاری، دیگ سیاه و ترون بوده‌است. در سال ۱۹۸۲ در حالی که در استودیو دیزنی کار می‌کرد اولین فیلم کوتاهش یعنی وینسنت که فیلمی ۶ دقیقه‌ای و سیاه و سفید بود را بر اساس شعری از خودش و به روش استاپ موشن ساخت. این فیلم داستان پسر جوانی است که در خیالش، خودش را به جای وینسنت پرایس، قهرمانش (و قهرمان برتون) می‌بیند. تیم برتون و پرایس راوی این فیلم بودند. پروژهٔ بعدی برتون فیلم کوتاه هنسل و گرتل بود که اقتباسی با تم ژاپنی از داستان برادران گریم بود که برای کانال دیزنی ساخته شد. این فیلم فقط یک بار در شب هالووین سال ۱۹۸۳ پخش شد و بعد از آن کنار گذاشته شد. فیلم کوتاه بعدی او، فرنکن‌وینی، فیلمی الهام‌گرفته از داستان فرانکشتاین است که سال ۱۹۸۴ اکران شد. داستان این فیلم دربارهٔ پسر جوانی است که سعی می‌کند سگش را بعد از اینکه با ماشین تصادف می‌کند، دوباره زنده کند. تیم برتون در سال ۱۹۸۴ و بعد از ساخت این فیلم، استودیو دیزنی را ترک کرد چون سبک شخصی او با استانداردهای دیزنی متفاوت بود و برتون علاقه داشت که در پروژه‌هایی کار کند که متناسب با دیدگاه خاص خودش باشد.

ماجراجویی بزرگ پی‌وی
*******************

کمی بعد از اینکه بازیگری به نام پل روبنس فیلم فرنکن‌وینی را دید، برتون را برای کارگردانی فیلمی سینمایی برگرفته از شخصیت مورد علاقه‌اش «پی‌وی هرمان» انتخاب کرد. تیم برتون که طرفدار گروه موسیقی عجیب و غریب اوینگو بوینگو بود از دنی الفمن، آهنگساز گروه خواست تا برای این فیلم آهنگسازی کند. بعد از آن الفمن، آهنگسازی همه به جز ۵ فیلم (پسر ملوان، اد وود، جیمز و هلوی غول پیکر، بتمن برای همیشه و سوئینی تاد: آرایشگر شیطانی خیابان فلیت) از آثار برتون در مقام کارگردان و/یا تهیه کننده را بر عهده داشته‌است. فیلم ماجراجویی بزرگ پی‌وی در سال ۱۹۸۵ و با بودجهٔ ۷ میلیون دلاری ساخته شد و بیش از ۴۰ میلیون دلار فروش کرد.

بیتل جوس
*********

بعد از کارگردانی چند اپیزود از مجموعهٔ تلویزیونی آلفرد هیچکاک تقدیم می‌کند و تئاتر افسانه پریان ساختهٔ شلی دووال، به برتون پروژهٔ بزرگ بعدیش یعنی بیتل جوس پیشنهاد داده شد. بیتل جوس یک کمدی ترسناک ماورائی دربارهٔ زوج جوانی است که بعد از مرگ مجبور می‌شوند در همین دنیا بمانند و خانواده‌ای مالک خانه‌شان می‌شوند اما دختر نوجوان خانواده روح آنها را می‌بیند. بازیگران این فیلم الک بالدوین، جینا دیویس، وینونا رایدر، گلن شادیکس و مایکل کیتون (بیتل جوس) هستند. فیلم با بودجهٔ ۱۳ میلیون دلاری، ۸۰ میلیون دلار فروش داشت و دهمین فیلم پرفروش سال ۱۹۸۸ شد بعد از موفقیت این فیلم، یک مجموعهٔ پویانمایی به همین نام از روی آن ساخته شد که برتون مدیر اجرایی تولید آن بود و از شبکهٔ ای‌بی‌سی و بعداً از شبکهٔ فاکس پخش شد.

بتمن
****
 
تیم برتون در جشنوارهٔ فیلم ونیز، ۵ سپتامبر ۲۰۰۷

توانایی تیم برتون در ساختن فیلم‌های موفق با بودجهٔ کم، مدیران استودیوها را تحت تاثیر قرار داد و به او فیلم بتمن که اولین فیلمش با بودجهٔ زیاد بود پیشنهاد داده شد. تولید فیلم با مشکلات زیادی مواجه شد به طوری‌که برتون از آن به عنوان «شکنجه و بدترین دوران زندگی‌ام» یاد می‌کند.اما بزرگترین مشکل در مورد بازیگران بود. برتون، مایکل کیتون را به دلیل همکاری قبلی‌شان دربیتل جوس با وجود جثهٔ متوسط، بی‌تجربگی در فیلم‌های اکشن و شهرتش به عنوان بازیگر کمدی، برای نقش بتمن انتخاب کرد. اگرچه برتون در نهایت پیروز شد اما طرفداران زیادی در ابتدا نسبت به این انتخاب خشمگین شدند، طوری که ۵۰٬۰۰۰ نامهٔ اعتراض‌آمیز به دفتر وارنر بروس فرستاده شد. برتون عنوان کرد که مسخره است که مردی درشت‌هیکل را برای نقش بتمن انتخاب کند و اصرار داشت که یک جنگجوی شنل‌دار باید فردی عادی (البته خیلی ثروتمند) باشد که لباسی خفاشی می‌پوشد تا با خلافکاران بجنگد. جک نیکلسون هم برای نقش ژوکر برگزیده شد. فیلم ژوئن ۱۹۸۹ منتشر شد و با فروش بیش از ۲۵۰ میلیون دلار در آمریکا و ۴۰۰ میلیون دلار در جهان یکی از پرفروش‌ترین فیلم‌های تاریخ شد. در نقدهای این فیلم بازی کیتون و نیکلسون و جنبه‌های تولید فیلم مورد تحسین قرار گرفت و جک نیکلسون نامزد جایزهٔ گلدن گلوب شد. موفقیت این فیلم، برتون را به عنوان کارگردانی سودآور معرفی کرد و الهام‌بخش پویانمایی بتمن که بعد از آن ساخته شد، بود. بتمن تاثیر زیادی بر فیلم‌های ابرقهرمانانه‌ای که بعداً ساخته‌شد گذاشت و تیم برتون دربارهٔ این تاثیرگذاری به شوخی گفته‌است: «وقتی من بتمن را ساختم مثل این بود که اولین فیلم سیاه از روی کتاب کمیک ساخته شده‌است. حالا همه می‌خواهند که فیلم ابرقهرمانانهٔ سیاه و جدی بسازند. فکر می کنم من مسئول این تغییر هستم.»

تیم برتون همچنین گفته‌است که از کتاب بتمن:کشتن ژوکر برای فیلم بتمن الهام گرفته‌است:

سال‌های ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۰

*************************

1-ادوارد دست قیچی

سال ۱۹۹۰ برتون، نویسندگی (به همراه کارولین تامپسون) و کارگردانی ادوارد دست قیچی را انجام داد. این فیلم که نشان‌دهندهٔ دید متفاوت برتون است، با موفقیت زیادی روبرو شد و در آمریکای شمالی حدود ۵۶ میلیون دلار و در جهان حدود ۸۶ میلیون دلار فروش کرد.وینونا رایدر برای دومین بار در این فیلم با او همکاری کرد و جانی دپ که در اواخر دههٔ ۱۹۸۰ به خاطر بازی در مجموعه تلویزیونی خیابان جامپ شمارهٔ ۲۱ به بازیگری محبوب تبدیل شده بود، نقش ادوارد را که اختراع جدید مخترعی عجیب (با بازی وینسنت پرایس) بود را ایفا کرد. ادوارد در ظاهر انسان بود اما به دلیل مرگ ناگهانی سازنده‌اش به جای دستانش قیچی داشت و به همین خاطر به تنهایی در قصری در اطراف شهر زندگی می‌کرد. قرار داشتن مکان فیلم در حومهٔ شهر و فیلمبرداری در لاتز کالیفرنیا، باعث شد که فیلم به عنوان زندگینامهٔ شخصی برتون از دوران کودکیش در بربنک دیده شود. پرایس عنوان کرده‌است که: «تیم همان ادوارد است.» جانی دپ هم نظری مشابه این گفته را با توجه به اولین ملاقاتش با تیم برتون برای این فیلم در مقدمهٔ کتاب برتون به روایت برتون نوشتهٔ مارک سالیسبری عنوان کرده‌است. در چندین نقد، ادوارد دست قیچی یکی از بهترین فیلم‌های برتون معرفی شده‌است. جانی دپ بعد از این فیلم در فیلم‌های اد وود، اسلیپی هالو، چارلی و کارخانهٔ شکلات سازی، عروس مرده، سوئینی تاد: آرایشگر شیطانی خیابان فلیت، آلیس در سرزمین عجایب و سایه‌های سیاه با برتون همکاری کرده‌است.

2-بازگشت بتمن

بعد از موفقیت فیلم بتمن، وارنر بروس پیشنهاد کارگردانی بازگشت بتمن را به برتون داد. برتون عنوان کرده‌بود: «پیشنهاد را قبول می‌کنم به شرطی که ادامهٔ آن چیزی جدید و هیجان‌انگیز ارائه کند، در غیر این صورت این متعحب‌کننده‌ترین پیشنهاد است.» درنهایت برتون پیشنهاد را پذیرفت و نتیجهٔ کار، بازگشت بتمن با بازی مایکل کیتون در نقش شوالیهٔ تاریکی و تبهکارانی جدید مثل دنی دیویتو (پنگوئن)، میشل فایفر (زن گربه‌ای) و کریستوفر واکن (مکس شرک) بودند. پل روبنس هم که نقش پی‌وی را در ماجراجویی بزرگ پی‌وی بازی کرده بود، نقش کوتاهی به عنوان پدر پنگوئن ایفا کرد. بازگشت بتمن که در سال ۱۹۹۲ اکران شد حدود ۲۶۷ میلیون دلار در جهان فروش کرد این فیلم، سومین فیلم پرفروش آن سال در آمریکا و ششمین فیلم پرفروش جهان شد و موفقیت دیگری برای برتون بود.

3-کابوس قبل از کریسمس

برتون نویسنده و تهیه‌کنندهٔ فیلم کابوس قبل از کریسمس (۱۹۹۳) است و به دلیل محدودیت‌های برنامهٔ کاری فیلم بازگشت بتمن نتوانست کارگردانی آن را انجام بدهد و کارگردانی آن را به هنری سلیک واگذار کرد. مایکل مک دووال و کارولین تامپسون بر اساس داستان، شخصیت‌ها و دنیایی که برتون ساخته‌است، فیلمنامهٔ آن را نوشته‌اند. دنی الفمن علاوه بر آهنگسازی و سرودن اشعار فیلم، آوازهای شخصیت جک اسکلینگتون را هم اجرا کرده‌است. الفمن این کار را این‌گونه توصیف کرد: «یکی از آسان‌ترین کارهایی که تا به حال انجام داده‌ام. من با جک اسکلینگتون شباهت‌های زیادی داشتم.» فیلم با نظرهای مثبتی دربارهٔ روش استاپ موشن انیمیشن، موسیقی و داستان اصلی مواجه شد و به موفقیت در گیشه دست‌یافت. این فیلم سال ۲۰۰۶ به صورت سه‌بعدی درآمد.

4-پسر ملوان
 
تیم برتون در حال قدم زدن بین مومیایی‌ها در موزه گواناخواتو، ۱۴ ژوئن ۲۰۰۹

برتون سال ۱۹۹۴ با دنیس دی نووی تهیه‌کنندگی فیلم کمدی–فانتزی پسر ملوان را به عهده گرفتند. آدام رزنیک، کارگردان و نویسندهٔ فیلم و کریس الیوت، نقش اول فیلم بود. در ابتدا برتون می‌خواست کارگردان این فیلم باشد اما وقتی فیلم اد وود به او پیشنهاد شد کارگردانی این فیلم را به رزنیک واگذار کرد. فیلم با موفقیت روبرو نشد و درنظرسنجی راتن تومیتوز نمرهٔ ۴۶ از ۱۰۰ گرفت.

5-اد وود

این فیلم که سال ۱۹۹۴ و به کارگردانی برتون ساخته شد، زندگی اد وود، فیلمسازی که از او به عنوان «بدترین کارگردان تاریخ» نام می‌برند را نشان می‌دهد. جانی دپ در این فیلم نقش اد وود را بازی کرد و دربارهٔ این فیلم بعداً گفت: «فقط با شنیدن ۱۰ دقیقه دربارهٔ پروژه، آن را قبول کردم.» آهنگسازی این فیلم به هاوارد شور سپرده شد. در حالی که اد وود با شکست تجاری مواجه شد اما با نقدهای مثبتی روبرو شد و مارتین لاندو جایزهٔ اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل را برای ایفای نقش بلا لوگاسی دریافت کرد.

6-بتمن برای همیشه

با وجود اینکه بازگشت بتمن به کارگردانی برتون، موفقیت زیادی کسب کرده بود، وارنر بروس، جوئل شوماخر را برای کارگردانی فیلم سوم بتمن یعنی بتمن برای همیشه استخدام کرد و برتون به همراه پیتر مک‌کروگراسکات، تهیه‌کنندگی آن را به عهده گرفت. به دنبال تغییر کارگردان، مایکل کیتون از نقش بتمن کناره گیری کرد و وال کیلمر جای او را گرفت. فیلم با بازیگران جدیدی مثل تامی لی جونز، نیکول کیدمن، کریس اودانل و جیم کری شناخته شد. این فیلم بافروش ۳۳۶ میلیون دلار به موفقیت بزرگی در گیشه دست یافت. شوماخر برای کارگردانی فیلم بعدی یعنی بتمن و رابین که فیلمی مشهور نشد، استخدام شد و برتون در این فیلم همکاری نکرد.

7-جیمز و هلوی غول‌پیکر

سال ۱۹۹۶ تیم برتون و سلیک در فیلم تخیلی و موزیکال جیمز و هلوی غول‌پیکر بر اساس کتاب رولد دال دوباره با هم همکاری کردند. برتون تهیه‌کننده و سلیک کارگردان این فیلم بودند. بازیگران و صداپیشگان فیلم پل تری، ریچارد دریفوس، سوزان ساراندون، دیوید تیولیس بودند. آهنگساز فیلم هم رندی نیومن است. فیلم حدود ۲۹ میلیون دلار فروش کرد.

8-مریخ حمله می‌کند!

مریخ حمله می‌کند! فیلمی علمی–تخیلی، کمدی و دلهره‌آور است که در سال ۱۹۹۶ ساخته شد. برتون و دنی الفمن در این فیلم دوباره با هم همکاری کردند. جک نیکلسون، پیرس برازنان، مایکل جی فاکس، سارا جسیکا پارکر، ناتالی پورتمن، آنت بنینگ، لوکاس هاس، گلن کلوز، آنت بنینگ، کریستینا اپل‌گیت، جک بلک و لیزا ماری بازیگران این فیلم بودند. این فیلم خیلی موفق نبود و در جهان ۱۰۱ میلیون دلار فروش کرد.

9-اسلیپی هالو

فیلم اسلیپی هالو به کارگردانی برتون که سال ۱۹۹۹ اکران شد، داستانی ماورائی دارد و بر اساس داستان کوتاه واشنگتن اروینگ ساخته شده‌است. جانی دپ در این فیلم نقش «ایکابد کرین»، کارآگاهی علاقه‌مند به تحقیقات جرم‌شناسی را ایفا کرده‌است (در حالی که در داستان اصلی واشنگتن اروینگ، ایکابد معلم است.) اسلیپی هالو نشان دهندهٔ مبارزهٔ تیم برتون با سیستم هالیوود بود. برتون با ساخت این فیلم ادای احترامی به فیلم‌های ترسناک کمپانی انگلیسی فیلم همر کرده‌است. کریستوفر لی که یکی از ستاره‌های کمپانی همر بود هم نقش کوتاهی در این فیلم ایفا کرده‌است. مایکل گاف، جفری جونز و کریستوفر واکن نقش‌های مکمل را بازی کرده‌اند. کریستینا ریچی هم که قبلاً با تهیه‌کنندهٔ فیلم، اسکات رودین همکاری کرده‌بود، نقش کاترینا ون‌تسل را ایفا کرد. آهنگسازی خاص دنی الفمن به سبک گوتیک هم به جذابیت فیلم افزود. اسلیپی هالو حدود ۲۰۶ میلیون دلار فروش کرد و با موفقیت زیادی روبرو شد. این فیلم برنده «جایزهٔ اسکار بهترین کارگردان هنری» و دو جایزهٔ بفتا برای «بهترین طراح لباس» و «بهترین طراح اجرایی» شد.

سال‌های ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۰

************************

1-سیارهٔ میمون‌ها

فیلم سیارهٔ میمون‌ها به کارگردانی برتون، فیلمی علمی–تخیلی است که در سال ۲۰۰۱ و بر اساس رمان پیر بول ساخته شد. این فیلم با فروش ۳۶۲ میلیون دلار در جهان به موفقیت دست یافت و نهمین فیلم پرفروش جهان در آن سال شد. آهنگساز این فیلم هم دنی الفمن است. در زمان فیلمبرداری سیارهٔ میمون‌ها برتون با هلنا بونهام کارتر آشنا شد که از آن زمان تا به حال شریک زندگی او بوده‌است.همچنین این فیلم اولین همکاری برتون با تهیه‌کننده، ریچارد دی زانوک بود.

2-ماهی بزرگ

ماهی بزرگ فیلمی تخیلی و ماجراجویانه به کارگردانی برتون است که در سال ۲۰۰۳ و بر اساس رمان «ماهی بزرگ:رمان تناسب‌های افسانه‌ای» نوشتهٔ دنیل والاس ساخته شده‌است. داستان فیلم دربارهٔ آشتی پسری با پدری در حال مرگ به نام ادوارد بلوم است که داستان‌هایی آمیخته با رنگ و مبالغه دربارهٔ زندگیش می‌گوید. نقش‌های اصلی فیلم ایوان مک‌گرگور در نقش جوانی ادوارد بلوم و آلبرت فینی در نقش پیری ادوارد بلوم هستند. جسیکا لنگ، بیلی کروداپ، دنی دیویتو، الیسون لومن، ماریون کاتیلرد و هلنا بونهام کارتر دیگر بازیگران فیلم هستند. ماهی بزرگ، ۱۲۲ میلیون دلار در جهان فروش کرد و نامزد ۴ جایزهٔ گولدن گلوب شد.دنی الفمن هم برای آهنگسازی این فیلم، نامزد جایزهٔ اسکار بهترین موسیقی فیلم و نامزد جایزهٔ گرمی بهترین موسیقی فیلم شد.

3-چارلی و کارخانهٔ شکلات سازی

چارلی و کارخانهٔ شکلات سازی که سال ۲۰۰۵ و به کارگردانی برتون ساخته‌شد، اقتباسی از کتابی به همین نام نوشتهٔ رولد دال است. جانی دپ در نقش ویلی وانکا، فردریک هایموردر نقش چارلی باکت، هلنا بونهام کارتر در نقش خانم باکت (مادر چارلی)، کریستوفر لی در نقش پدر ویلی وانکا و دیپ روی در نقش اومپا لومپا بازی کرده‌اند. این فیلم ۴۷۴ میلیون دلار در جهان فروش کرد و هشتمین فیلم پرفروش جهان در آن سال و نامزد جایزهٔ اسکار بهترین طراح لباس شد. جانی دپ هم برای این فیلم نامزد جایزهٔ گولدن گلوب بازیگر مرد نقش اصلی در ژانر موزیکال یا کمدی شد. دنی الفمن، آهنگساز فیلم و جان آگست، نویسندهٔ فیلمنامه، نامزد جایزهٔ گرمی برای قسمت موزیکال خوشامدگویی ویلی وانکا شدند. برتون و الفمن همزمان با این فیلم روی انیمیشن عروس مرده نیز کار می‌کردند.

4-عروس مرده

عروس مرده یک پویانمایی تخیلی و موزیکال به کارگردانی برتون و مایک جانسون است که در سال ۲۰۰۵ و به روش استاپ موشن ساخته شده‌است. جانی دپ صداپیشهٔ ویکتور ون دورت و هلنا بونهام کارتر صداپیشهٔ امیلی (عروس مرده) است. برتون در این فیلم، بار دیگر توانست که از سبک آشنا و مخصوص به خودش مثل تقابل پیچیدهٔ نور و تاریکی و گیر افتادن بین دو دنیای متفاوت و متضاد استفاده کند. عروس مرده با فروش ۱۱۷ میلیون دلاری به موفقیت در گیشه دست یافت.

5-استخوان‌ها

استخوان‌ها (۲۰۰۶) یک کلیپ موسیقی است که برتون آن را کارگردانی کرده‌است.استخوان‌ها یکی از تک‌آهنگ‌های گروه کیلرز از آلبوم دومشان یعنی شهر سام است. بازیگران این کلیپ ویدیویی مایکل استگر و دون آوکی هستند. در این کلیپ صحنه‌هایی هم از فیلم‌های موجودات مرداب سیاه، جیسون و آرگوناتها و لولیتا وجود دارد. گروه موسیقی به همراه استگر و آوکی در طول فیلم کم‌کم به اسکلت تبدیل می‌شوند.

6-سوئینی تاد،آرایشگر شیطانی خیابان فلیت
 
تیم برتون در افتتاحیهٔ نمایش سوئینی تاد در مادرید (اسپانیا)، سال ۲۰۰۷

سوئینی تاد، فیلمی ترسناک و موزیکال به کارگردانی برتون است که سال ۲۰۰۷ ساخته شد. این فیلم بازسازی فیلمی به همین نام است که سال ۱۹۷۹ ساخته شده بود. تهیه‌کنندگان آن دریم ورکز و برادران وارنر هستند. این فیلم موفق، حدود ۱۵۲ میلیون دلار در جهان فروش کردو نامزد ۲ جایزهٔ گولدن گلوب و برندهٔ ۲ جایزهٔ گولدن گلوب شد. برتون نامزد جایزهٔ گولدن گلوب بهترین کارگردان و برندهٔ جایزهٔ بهترین کارگردان از جوایز هیئت ملی بازبینی فیلم شد. همچنین این فیلم برندهٔ جایزهٔ گلدن گلوب بهترین فیلم موزیکال یا کمدی، نامزد دو جایزهٔبفتا در طراحی لباس و گریم، نامزد جایزهٔ اسکار بهترین دستاورد در طراحی لباس و برندهٔ جایزهٔ اسکار بهترین دستاورد برای کارگردان هنری شد.

جانی دپ برای ایفای نقش سوئینی تاد نامزد «جایزهٔ اسکار بهترین بازیگر نقش اول» برندهٔ جایزهٔ گلدن گلوب بهترین بازیگر مرد فیلم موزیکال یا کمدی، «برندهٔ جایزهٔ بهترین نقش منفی» از جوایز سینمایی ام‌تی‌وی و «برندهٔ جایزهٔ ملی فیلم انگلیس» شد. هلنا بونهام کارتر هم برای ایفای نقش خانم لاوت برندهٔ «جایزه فیلم‌های انگلیسی» و نامزد جایزهٔ گولدن گلوب شد.

کریس نشاویتی در نقدش در مجلهٔ انترتینمنت ویکلی به این فیلم نمرهٔ A منفی داده‌است و بیان کرد: «بالا و پایینی صدای دپ هنگام آواز خواندن باعث تحیر می‌شود و با خودت فکر می‌کنی که او دیگر چه مهارت‌هایی دارد که نشان نداده است. دیدن دپ در نقش آرایشگری که با تیغ کار می‌کند تو را یاد ۱۸ سال پیش می‌اندازد که ادوارد دست قیچی به سرعت درختان را به شکل‌های مختلف در می‌آورد و اگر تیم برتون و جانی دپ با هم آشنا نمی‌شدند ما همهٔ این زیبایی‌های عجیب را از دست می‌دادیم». 

7-ناین(9)

سال ۲۰۰۵ فیلمسازی به نام شان اکر فیلم کوتاهی به نام ۹ را منتشر کرد که دربارهٔ عروسکی با ادراک است که در دنیایی رو به نابودی در آینده، سعی می‌کند تا از نابودی خودش و ۸ عروسک دیگر توسط ماشین‌ها جلوگیری کند. این فیلم نامزد جایزهٔ اسکار بهترین فیلم کوتاه پویانمایی شد. تیم برتون و تیمر بکمامبتوف بعد از دیدن این فیلم کوتاه به ساخت فیلمی بلند بر اساس همین داستان علاقه نشان‌دادند. کارگردان فیلم بلند ۹، که فیلمی علمی–تخیلی، اکشن و ماجراجویانه است، شان آکر و تهیه‌کنندگان آن تیم برتون و تیمر بکمامبتوف هستند. آکر و پاملا پتلر فیلمنامهٔ آن را نوشتند و الیجا وود، جان سی ریلی، جنیفر کانلی،کریستوفر پلامر و مارتین لاندو صداپیشگان فیلم هستند. آهنگساز فیلم هم دنی الفمن است. این فیلم ۴۸ میلیون دلار در جهان فروش کرد.

سال‌های ۲۰۱۰ به بعد

************************

1-آلیس در سرزمین عجایب
 
تیم برتون در مراسم افتتاحیهٔ نمایش فرنکن‌وینی در فرانسه، ۲۳ اکتبر ۲۰۱۲

آلیس در سرزمین عجایب ترکیبی از فیلم و پویانمایی رایانه‌ای در ژانر تخیلی و ماجراجویانه است که سال ۲۰۱۰ به کارگردانی برتون ساخته شد. داستان این فیلم ۱۳ سال بعد از زمان داستان اصلی، نوشتهٔ لوئیس کارول اتفاق می‌افتد. زمان فیلم دورهٔ ویکتوریا است. در طول این مدت فیلمبرداری در خانهٔ آنتونی (مکانی تاریخی) در تورپوینت انجام شد. بقیهٔ کار تولید در لندن انجام شد. ابتدا قرار بود که اکران فیلم سال ۲۰۰۹ باشد اما به ۱۹ مارس ۲۰۱۰ موکول شد. میاواشیکوفسکا در نقش آلیس، جانی دپ در نقش کلاهدوز دیوانه، هلنا بونهام کارتر در نقش ملکهٔ قرمز، آن هاتاوی در نقش ملکهٔ سفید، و کریسپین گلوور در نقش شوالیهٔ قلب‌ها ایفای نقش کردند و استفن فرای صداپیشهٔ گربه چشایر، آلن ریکمن صداپیشهٔ هزارپایی به نام ابسولم، مایکل شین صداپیشهٔ خرگوش سفیدی به نام مک توئیسپ و مت لوکاس صداپیشهٔ دوقلوها بودند. این فیلم با بودجهٔ ۲۰۰ میلیون دلاری، یک میلیارد در جهان فروش کرد و یازدهمین فیلم پرفروش جهان و دومین فیلم پرفروش سال ۲۰۱۰ شد. این فیلم برندهٔ دو جایزهٔ اسکار برای «بهترین کارگردان هنری» و «بهترین طراح لباس» و نامزد «گلدن گلوب بهترین فیلم کمدی یا موزیکال» شده‌است. جانی دپ برای ایفای نقش کلاهدوز دیوانه، نامزد «جایزهٔ گلدن گلوب بهترین بازیگر مرد فیلم موزیکال یا کمدی» و دنی الفمن هم نامزد «جایزهٔ گلدن گلوب بهترین آهنگسازی» شد.

2-سایه‌های سیاه

سایه‌های سیاه فیلمی کمدی–ترسناک به کارگردانی برتون است که سال ۲۰۱۲ و براساس مجموعه‌ای گوتیک (۱۹۶۶–۱۹۷۱) به همین نام ساخته شده‌است. تهیه‌کنندگان فیلم، ریچارد دی زانوک، جانی دپ، کریستی دمبروفسکی، گراهام کینگ و دیوید کندی هستند. این فیلم، آخرین فیلمی بود که ریچارد دی زانوک پیش از مرگش تهیه‌کنندگی کرد. جانی دپ علاوه بر تهیه‌کنندگی این فیلم، نقش خون آشامی به نام بارناباس کالینز را نیز ایفا کرده‌است. هلنا بونهام کارتر، اوا گرین، میشل فایفر، جانی لی میلر، کلویی مورتز، جکی ارل هالی، بلا هتکوت و آلیس کوپر دیگر بازیگران این فیلم هستند. آهنگساز فیلم دنی الفمن است. سایه‌های سیاه ۱۰ مه ۲۰۱۲ اکران شد و با بودجهٔ ۱۵۰ میلیون دلاری، ۲۳۸٬۷۲۷٬۱۴۹ دلار در جهان فروش کرد.

3-آبراهام لینکلن شکارچی خون آشام

کارگردان این فیلم اکشن، ترسناک و سه بعدی تیمر بکمامبتوف است و برتون به همراه او تهیه‌کنندهٔ این فیلم بوده‌است. ست گراهام‌اسمیت فیلمنامهٔ آن را بر اساس رمان خودش نوشته‌است. بنجامین واکر (در نقش آبراهام لینکلن)، دومنیک کوپر، مری الیزابت وینستد و روفوس سیول بازیگران آن هستند. آبراهام لینکلن: شکارچی خون آشام ۲۲ ژوئن ۲۰۱۲ اکران شد.این فیلم با بودجهٔ ۶۹ میلیون دلاری، حدود ۱۱۶ میلیون دلار در جهان فروش کرد.

4-فرنکن‌وینی

فرنکن‌وینی انیمیشنی سه‌بعدی و سیاه و سفید به کارگردانی، تهیه‌کنندگی و نویسندگی برتون است که به روش استاپ موشن ساخته‌شده‌است و بازسازی فیلم کوتاه فرنکن‌وینی است که برتون در سال ۱۹۸۴ ساخت. با اینکه آن زمان دیزنی از این فیلم استقبال نکرد و برتون دیزنی را ترک کرد، اما توزیع‌کنندهٔ این فیلم دیزنی است. مراسم افتتاحیهٔ نمایش این فیلم ۲۰ سپتامبر ۲۰۱۲ در جشنوارهٔ فیلم فنتستک، در آستین، تگزاس برگزار شد. فرنکن‌وینی ۵ اکتبر ۲۰۱۲ در سینماهای آمریکا به نمایش درآمد.این فیلم با بودجهٔ ۳۹ میلیون دلاری، حدود ۸۱ میلیون دلار در جهان فروش کرد. و نامزد جایزهٔ اسکار بهترین پویانمایی سال ۲۰۱۳ شد.

زندگی خصوصی

*****************

سال ۱۹۸۹ برتون با هنرمندی آلمانی به نام لنا جیسک ازدواج کرد اما سال ۱۹۹۲ از هم جدا شدند. همان سال با بازیگر و مدلی با نام لیزا ماری آشنا شد و رابطه‌شان تا سال ۲۰۰۱ طول کشید. در این مدت لیزا ماری در فیلم‌های برتون مثل اد وود، مریخ حمله می‌کند!، اسلیپی هالو و سیارهٔ میمون‌ها بازی کرد. بعد از آن در زمان ساخت فیلم سیارهٔ میمون‌ها با هلنا بونهام کارتر آشنا شد که رابطه‌شان تا به حال دوام داشته‌است. برتون و هلنا دو فرزند دارند: پسری به نام بیلی ریموند (ترکیب اسم پدر هلنا و اسم پدر برتون)، زادهٔ ۴ اکتبر ۲۰۰۳ و دختری به نام نل، زادهٔ ۱۵ دسامبر ۲۰۰۷.

جانی دپ که دوست صمیمی تیم برتون است، پدرخواندگی فرزندان آنها را به عهده گرفته‌است. در مقدمهٔ کتاب «برتون به روایت برتون» جانی دپ عنوان کرده‌است: «دربارهٔ او دیگر چه می‌توانم بگویم؟ او برادر، دوست و پدر فرزندخوانده‌ام است. او بی نظیر و شجاع است. او کسی است که به خاطرش تا آخر دنیا می‌روم و به خوبی می‌دانم که او هم برای من همین کار را خواهد کرد.»

 

تیم برتون رئیس هیئت داوران شصت و سومین جشنوارهٔ فیلم کن ۲۰۱۰ که از ۱۲ تا ۲۴ مه ۲۰۱۲ در کن (فرانسه) برگزار شد، بود. او همچنین ۱۵ مارس ۲۰۱۰ نشان افتخار «شوالیهٔ هنر و ادب» را از وزیر فرهنگ فرانسه، فردریک میتران دریافت کرد.

تیم برتون و زندگی شخصی عجیب او

******************************

تیم برتون دنیایی اعجاب‌برانگیز دارد. دنیای فانتزی او همه‌ی مخاطبانش را به جایی جز آن چه در آن زندگی می‌کنند می‌بَرد. این امتیازِ متفاوت اندیشیدن و خلاقیتی که در این موجود وجود دارد برایش اقبال زیادی هم به همراه داشته. امروزه ژانر فانتزی را بیشتر از همه با کارهای تیم برتون می‌شناسیم. نیویورک تایمز از او مصاحبه‌ای در منزل مسکونی خودش که در لندن قرار دارد منتشر کرده که برای مخاطبین ایرانی این کارگردان مشهور دارای جذابیت‌های خاص می‌باشد:

ناامیدیِ شگرفی خواهد بود اگر خلوتگاه تیم برتون محیطی استریل شده، و خشک و خالی باشد، که در آن به جز یک تلفن سفید رنگ که بر سطح سرد اتاقش جا خوش کرده، یا طاقچه‌ای که در آن یک فنجان قهوه قرار دارد با این نوشته: «بهترین پدر دنیا» چیز دیگری نباشد. در عوض، کارگاه فیلم سازی‌اش که به طرز ترسناکی شبیه فضاسازی‌های «Beetlejuice» و «ادوارد دست قیچی» نورپردازی شده، تعریف کاملی از یک تجربه‌ی تیم برتونی را به ارمغان می‌آورد: بالای یک تپه مشرف بر شمال لندن، پشت یک دیوار آجری و یک درخت ماتم زده، در یک منطقه‌ی مسکونیِ با سبکِ ویکتوریایی که زمانی متعلق به تصویرگرِ کتابِ کودکان، یعنی آرتور راکهام بوده، در بالای پله‌های پر پیچ و خمی که توسط پرتره‌هایی از بوریس کارلوف و کریستوفر لی محافظت می‌شود پنهان شده. طراحی داخلی‌اش به بهترین نحو مخالفتش با طراحی‌های مدرن را نشان می‌دهد (به جز اسباب‌بازی‌های Ultraman و مدل‌هایی از اسکلت جنگجویان)؛ و هنگامی که میزبان شما را به نوشیدنی دعوت می‌کند، روی لیوان، تصویر خرسِ پوستر فیلم «نفرین فرانکشتاین» خودنمایی می‌کند.

در اینجا به جاست که از واژه‌ی «Burtonesque / برتون‎ـ‎‎ وار» استفاده کنیم، آن‌چه که از فرهنگ واژگان برآمده و نشانگر تاثیرگذاری شگرف آقای برتونِ ۵۴ ساله، که تا به حال ۱۶ شخصیتِ شناخته شده و منحصر به فرد را در طول فعالیت ۳۰ ساله‌اش کارگردانی کرده می‌باشد. در طی پخش فیلم‌های مختلفش، از جمله «اد وود»، «آلیس در سرزمین عجایب» و «ماهی بزرگ» ـ که هر کدام به طور مجزا نظرات و انتقادات متفاوتی را در میان سینماگران بر انگیخته‌اند ـ او به طرز فوق‌العاده‌ای خود را تکمیل کرده، هرچند که نمی‌توان به راحتی از حساسیت‌های رو به کاهش صرف نظر کرد. سبک او قویاً بصری ـ دیداری، کمدی تلخ ـ یا همان طنز سیاه ـ و نشانگر هموارگیِ بداقبالی‌ها است، که به وضوح تاثیرش را در خلق شخصیت‌های هیولاگون و نامتجانس می‌توان مشاهده کرد (شخصیت‌هایی که در طول آثار سینمایی‌اش معمولاً به یک سرنوشت مشخص ختم می‌شوند). او تمامیِ فرهنگ واژگانِ قهرمان پروریِ داستان گویی‌های مدرن را در طی شخصیت‌پردازی «بتمن» ابداع کرد، و سپس با «عروس مرده» و «کابوس پیش از کریسمس»، روح تازه‌ای به دنیای مسکوت پویانمایی دمید. این شد که وی تبدیل به فردی همراه، برای تمامِ بهترین‌ها یا بدترین‌ها، با هر آنچه که پست‌مایه یا رنگ‌باخته بود شد، تا آن‌ها را از دنیای عدم موفقیت‌ها/ دیده نشدن‌ها رهایی دهد. احتمالاً باید او را وسیع‌ترین آغوش برای تمامیِ تنهایی‌های همواره، در سینما به حساب آورد.

موفقیت‌های اولیه‌ی تیم برتونِ جوان باعث شد او را از یک آدمِ خواب‌زده، ساکن در حومه‌ی کالیفرنیای جنوبی، که دوران نوجوانی و جوانی را در آن سپری کرده و همان‌جا هم از موسسه‌ی هنر کالیفرنیا فارغ التحصیل شده، به لندن بَرد، جایی که همراه با همسرش هلنا بونهام کارتر و دو فرزند نوجوانش زندگی می‌کند، تا شور بروز برون‌گرایی‌اش را در آغوش کشد.

«احساس یک خارجی را داشتم»، تیم برتون این‌ها را در زمان خوش یُمنی‌هایش در زندگی جدیدش گفت. «حس این که یک خارجی سحرآمیز هستید، شما را در خانه غریبانه‌تر می‌سازد».

در آن صبح دل انگیز، آقای برتون، که تماماً مشکی پوشیده بود، در مورد اثر جدیدش «فرانکنوینی» می‌گفت، فیلمی که در ۵ اکتبر توسط والت دیزنی منتشر شد، داستان افسونگری‌های یک پسر بچه را روایت می‌کند (که نامش ویکتور فرانکشتاین است)، که دست به بازآفرینی سگ خانگی مرده‌اش می‌زند.

کارگردانیِ دلنشین «فرانکنوینی» موازیاً مدرن و قفایی است؛ فیلم که به صورت سه بعدی و سیاه ـ سفید اکران خواهد شد، بازسازی‌شده‌ی یک پویانمایی کوتاه و پرتحرک است، که در سال ۱۹۸۴، آقای برتون در حالی که یک کارگردانِ مبتدی در امر پویانمایی بود ساخته است. آن اثر، برای تیمِ جوان امیدوارکننده نبود، اما منجر به کارگردانی اولین اثرش در این زمینه، در همان سال، یعنی «افسانه ی بزرگِ پی‌ـ وی» شد.

در حین مصاحبه (که مستمراً با خارش موهای مجعدِ به طرز وحشیانه‌ای نامرتب و ته ریشش همراه بود)، آقای برتون با حسی نوستالژی ـ گون، که به طرزی جسورانه در کنه وجودش تغییر شکل داده بود صحبت می‌کرد. شاید دلیل این عجیب و غریب بودنش اکران اخیر فیلم «سایه‌های تاریک» که با بودجه‌ی هنگفتی ساخته شده‌است، و برایش برخی اکراه‌های خواسته و ناخواسته به همراه آورده، بود، و هم چنین کنجکاوی‌اش در پی بردن به چند و چون میزان علاقه‌مندی مخاطبین به آن. چه در مورد کودکی‌اش در «بوربانک» صحبت می‌کرد، چه اولین سرخوردگی‌اش در دیزنی، یا افتخارآفرینیِ غیرمنتظره‌ی یک گذشته ـ نگرِ حرفه‌ای، که آثارش در موزه‌ی هنرهای مدرن و دیگر موسسات به نمایش در آمده بود، فرقی نمی‌کرد، آقای برتون همواره همچنان خود را یک بیگانه تلقی می‌کرد.

 

«این که مردم شما را دوست داشته باشند خوشایند است، اما من مطمئنم که همیشه اتفاقاتی رخ می‌دهد که مانع از این مهم می‌شود». او در حالی که به طرز مرگ‌آوری شوخی می‌کرد، همراه با یک غرور واقعی، اذعان داشت: «اما من همیشه قادر به استمرار آن خواهم بود».

تعداد بازدید از این مطلب: 4479
موضوعات مرتبط: سینمای غرب , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

سه شنبه 11 آذر 1393 ساعت : 1:56 بعد از ظهر | نویسنده : م.م
چیزهائی درباره (سیاره میمونها 2001)
نظرات

 

چیزهائی درباره:

سیاره میمون‌ها (محصول ۲۰۰۱)

منابع:(ویکی پدیا،وبلاگ سینما و صهیونیسمhttp://cinemazion.blogfa.com)

 
 
 
Planet of the Apes (2001) poster.jpg
پوستر فیلم سیاره میمون‌ها
کارگردان تیم برتون
تهیه‌کننده ریچارد دی زانوک
رالف وینتر
نویسنده ویلیام برویلس
لارنس کانر
مارک روزنتهال
بازیگران مارک والبرگ
تیم راث
هلنا بونهام کارتر
مایکل کلارک دانکن
پل جیاماتی
استلا وارن
کریس کریستوفرسون
موسیقی دنی الفمن
فیلم‌برداری فیلیپ روسلوت
تدوین کریس لبنزون
جوئل نگرون
توزیع‌کننده فاکس قرن بیستم
مدت زمان ۱۱۹ دقیقه
کشور  آمریکا
زبان انگلیسی
بودجه ۱۰۰ میلیون دلار
   

سیاره میمون‌ها (Planet of the Apes) فیلمی علمی- تخیلی است که در سال ۲۰۰۱ ساخته شد. این فیلم بر اساس رمان سیاره میمون‌ها اثر «پیر بول» و بازسازی فیلم سیاره میمون‌ها (اثر فرانکلین جی شافنر محصول۱۹۶۸) می‌باشد.  داستان فیلم دربارهٔ فضانوردی به نام «لئو دیویدسون» است که سفینه‌اش روی سیاره‌ای که ساکنانش میمون‌هایی هوشمند هستند سقوط می‌کند. در این سیاره میمون‌ها با انسان‌ها مثل برده رفتار می‌کنند اما لئو با کمک میمونی به نام «اری» شورش به راه می‌اندازد.

«ویلیام برویلس» نویسندهٔ فیلمنامه‌است و «لارنس کانر» و «مارک روزنتهال» فیلمنامه را بازنویسی کردند. فیلمبرداری از نوامبر ۲۰۰۰ تا آوریل ۲۰۰۱ انجام شد. سیاره میمون‌ها بعد از اکران با نظرات مثبت و منفی روبرو شد اما فروش موفقیت آمیزی داشت. بیشتر انتقادها به دلیل پایان سردرگم کنندهٔ فیلم بود. همچنین طرح‌های گریم «ریک بیکر» مورد تحسین قرار گرفت. با وجود فروش موفقیت آمیز، استودیو فاکس قرن بیستم ادامه‌ای برای این فیلم نساخت و در سال ۲۰۱۱ فیلم ظهور سیاره میمون‌ها را با داستانی جدید تولید کرد.

 

داستان فیلم:

در سال ۲۰۲۹ در «ابرون»، ایستگاه فضایی نیروی هوایی آمریکا «لئو دیویدسون» با نخستی‌ها که برای ماموریت فضایی آموزش دیده‌اند کار می‌کند. میمون همکار مورد علاقه او شامپانزه‌ای به نام «پریکلیز» است. با نزدیک شدن یک طوفان الکترومغناطیسی کشنده به ایستگاه، پریکلیز با ربات فضایی کوچکی برای بررسی طوفان می‌رود. پریکلیز به سمت طوفان می‌رود و ناپدید می‌شود. لئو با سرپیچی از دستور فرماندهانش با یک ربات دیگر به دنبال پریکلیز می‌رود. با وارد شدن به طوفان ارتباط لئو با «ابرون» قطع می‌شود و در سیاره‌ای به نام «اشلر» در سال ۵۰۲۱ سقوط می‌کند! او درمی یابد دنیا به دست میمون‌هایی شبیه انسان که می‌توانند به زبان انسان‌ها صحبت کنند و با انسان‌ها مثل برده رفتار می‌کنند، اداره می‌شود.

لئو با شامپانزه‌ای به نام «آری» (با بازی هلنا بونهام کارتر) که به رفتار وحشتناکی که با انسان‌ها می‌شود اعتراض می‌کند، آشنا می‌شود. آری تصمیم می‌گیرد لئو و یک بردهٔ زن به نام «دینا» را به عنوان خدمتکار بخرد تا در خانه پدرش سناتور سندر، کار کنند. لئو از قفسش فرار می‌کند و بقیه انسان‌ها را هم آزاد می‌کند. آری آن‌ها را می‌بیند اما لئو موفق می‌شود تا آری را متقاعد کند تا به شورش انسان‌ها بر ضد میمون‌ها بپیوندد. «جنرال تید» و «کلونل اتر» میمون‌های جنگجو را به دنبال انسان‌ها می‌فرستند.

لئو «کالیما»(معبد سیموس) را که مکانی ممنوع اما مقدس برای میمون‌هاست پیدا می‌کند. کالیما بقایای ابرون همان ایستگاه فضایی اش است که در این سیاره سقوط کرده‌است و حالا باستانی به نظر می‌رسد(اسم کالیما از حروفی از علامت "CAutionLIve aniMAls" که با غبار پوشیده نشده، گرفته شده‌است). طبق اطلاعات کامپیوتر این ایستگاه از هزاران سال پیش آنجا بوده‌است. لئو نتیجه می‌گیرد که وقتی که او وارد جریان طوفان شده‌است در زمان به سمت آینده رفته‌است در حالی که ابرون در جستجوی او نبوده بلکه خیلی قبل از او روی این سیاره سقوط کرده‌است. داده‌های ابرون نشان می‌دهد که میمون‌ها به فرماندهی سیموس شورش به راه می‌اندازند و کنترل آن را به دست می‌گیرند. انسان‌ها و میمون‌هایی که از این درگیری جان سالم به در می‌برند سفینه را ترک می‌کنند و فرزندان آنها همان مردمی هستند که لئو از زمان سقوطش تا به حال آن‌ها را دیده‌است.

بلافاصله جنگی بین انسان‌ها و میمون‌ها در می‌گیرد. سفینه‌ای آشنا در آسمان دیده می‌شود و لئو فوراً آن را می‌شناسد. سفینه همان ربات پریکلیز، شامپانزه فضانورد است. پریکلیز هم مثل لئو در جریان طوفان به آینده سفر کرده‌است و تازه رسیده‌است. وقتی پریکلیز فرود می‌آید میمون‌ها فکر می‌کنند که او سیموس اولین میمون و ارباب آنهاست که بازگشته‌است. میمون‌ها تعظیم می‌کنند و دشمنی بین انسان‌ها و میمون‌ها تمام می‌شود.

پریکلیز وارد ابرون می‌شود و لئو هم به دنبالش می‌رود در حالی که جنرال تید به دنبال لئو است. داخل معبد لئو و تید با هم درگیر می‌شوند و پریکلیز که می‌خواست به لئو کمک کند محکم به دیوار کوبیده م