تصویری آرمانگرایانه ازهنر متعالی
[ ]
داستان: ناگهانی
نظرات

      ناگهانی! 

نوشته:مهردادمیخبر  

تقدیم به عزیزسفرکرده ام (فاطمه) که درآتش انتظار دیداردوباره اش درلحظه ای ناگهانی میسوزم ومیسازم.    

  _________________________________________________________

ای رستخیز ناگهان،وی رحمت بی منتها

ای آتشی افروخته،دربیشه اندیشه ها...

(دردقایق انتهائی بیست و چهارمین ساعت ازآخرین روز تابستان ۱۳۹۵خورشیدی خوابی مرادرربودکه رویائی شگرف برایم بهمراه داشت .در آن رویا که به اندازه عمری طولانی بود تجربه ای بکر،عمیق  وغیرقابل وصف را از سر گذراندم وصبح که از خواب بر خاستم پیرمردی سپید مو و سپید ریش بودم درحالیکه کل معمای هستی را در یک بسته سربه مهرباخود حمل میکردم.)

    ۱

مانندمن درذهن سیال وپویایتان تصور کنید صندوقچه ای پولادین و مقاوم وجوددارد که در برابر شدید ترین ضربات و گدازنده ترین شعله هامقاوم است.قفلی ضخیم برآن است و مهری معتبر بر قفل .مهری که به دستورمقامی والا بر صندوقچه زده شده و محال است کسی جرات خدشه دار نمودنش را بخود بدهد.این بود حکایت اسرار غیرقابل دسترسی که برمن عرضه شده بود. میدانستم محتویات آن صندوقچه مجازی تاچه حد ارزشمنداست اما هیچ تصوری از آن نداشتم زیرا بمحض بیدارشدن حافظه ام پاک شد و علیرغم سعی فراوان چیزی از رویایم را بخاطرنیاوردم.

مشکل من در اولین لحظات پس از بیداری وحتی مدتها پس از آن ،تحمل نااگاهی از راز سر به مهر صندوقچه اسرارنبود بلکه  بیشتر از هر چیزی به این می اندیشیدم که هویت جدید خودرا چگونه به خانواده و اطرافیانم عرضه نمایم.آخرمن قراربود چند روز دیگر به خواستگاری بروم و ناسلامتی دامادشوم.

ابتدا برادرم سام درراکوفت وبلافاصله کلماتش چشمان مرا معطوف به ساعت دیواری کرد:

- ماشالا....ساعت یازده اس و داداش ما هنوز از خواب ناز بیدار نشده ...واللهه که تحفه ای !

فورا سرم را بردم زیر پتو که اگر دررا باز کردمرا نبیند...دررا باز کرد :

- بابا تو دیگه کی هستی؟

همانطورماندم تادررا بست ورفت.خوب شدکه جلو نیامد و پتوراکنار نزد.فورااز جا پریدم  چون باید سریعا سروریشم رارنگ میکردم که کسی متوجه فاجعه نشود.زنگی به دوست صمیمیم صابرزدم و ازاوخواستم که برایم رنگ مو بخردوبیاورد دم در خانه.

- دهه!!..رنگ مو چرا؟خل شدی؟

- برای مورنگ کردن که نیست بابا .برای یه کاردیگه میخوام.

- چه کاری؟

-بماند صابر...بماند.بعدا مفصل برات تعریف میکنم.

قبول کرد. نیم ساعت بعد زنگ زدو اعلام کرد که توی کوچه منتظر ایستاده.در حالیکه هنوزگوشی راقطع نکرده بودم رفتم پشت پنجره.صورتم را پوشانده بودم.دستم رااز پنجره باز بیرون بردم وتوی گوشی گفتم:

- بده بیاد صابر جان.

توی گوشی گفت:

- این مسخره بازیا چیه پسرخوب؟ببینمت...چی بسرت اومده؟

- نپرس .بعدا میگم..

- نگرانت شدم...

- جائی واسه نگرانی نیست .

- لااقل خودت رو نشون بده .نصف عمرم کردی...

- خواهش میکنن برو صابر جون.بعدامیبینمت.باشه؟.

صابررفت و من فوراپنجره را بستم.چپیدم زیر دوش و رنگ را زدم به موهایم .موها   ی سرو ریشم که رنگ شدمشکلی دیگر نمود کرد:چروکیدگی صورت!!

حقیقتا پیرشده بودم آنهم ناگهان در بیست و هشت سالگی. 

      ۲  

مادرم به سینه میکوفت و میگریست وبقیه مبهوت مرانگاه میکردند.سام داشت دیوانه میشد.زیر لب غرید:

- یک میلیون بار گفتم زیادتوی بحر این کتابهای فلسفی و عرفانی غوطه ور نشو ...دیدی آخرش غرق شدی بدبخت!

حرفی نداشتم بزنم ولی خیلی گرسنه ام بود .تکه ای نان بدهان گذاشتم و گفتم :

- راستشو بخواین من بهیچوجه علائم فرتوت بودن رودر خودم حس نمیکنم...جدی میگم!

بطرزی جدی همگی داشتندبرایم دل میسوزاندند.باخودم فکرکردم که اگرآن زال سپیدموی ساعتی قبل جلویشان نشسته بود عجب حال نزاری پیداکرده بودند...

- ازکی متوجه شدی؟

این سوال خواهرم آوابود.جواب دادم:

- بلافاصله پس ازبیدارشدن از خواب.

- این یعنی پیش از دیدن خودت توی آینه؟

- ها!؟آره دیگه...

- گویا بااین جواب نقض نظریه عدم احساس فرتوت بودنم رااعلام کرده بودم چون همگی آه از نهادشان بلندشد.آواکه بغض کرده بود گفت:

- پس علائم و نشانه های ضعف و پیری رو احساس کردی وگرنه از کجا فهمیدی؟!

بدون شک همگی به نتیجه رسیدندکه این یک مشکل فیزیولوژیکی ساده و جاری درسطح نیست بلکه کنه ذات سلولهای تشکیل دهنده مرا متاثرکرده .بادرک عمق فاجعه خواهرم آوا نیز مانندمادرم به گریه افتاد.وضعیت از کنترل خارج شده بود.

ساعتی بعد روی تخت اورژانس بیمارستان دراز کشیده بودم و دکتر داشت مثل یک پدیده خارق العاده نظاره ام میکرد.

- سندرم فرتوتیت ناگهانی.

بنظر اسم شیک ومقبولی میآمد ونمیدانم خلق الساعه بذهن دکتر رسید یا واقعا در کتب پزشکی از آن نام برده شده بود .ولی بهر حال آرامشی موقت به خانواده من اعطاکرد به این دلیل که همگی  فهمیدند عضو نگون بخت خانواده شان درگیریک بیماری نادر یا ناشناخته نیست یا مثلا موردحمله یک ویروس جهش یافته که از آزمایشگاهی  گریخته، نشده است..

قرارشد از من یکسری کامل آزمایش بگیرندکه بلافاصله این کارانجام شد.

دکترعینکش راروی بینی عقابی خودجابجاکرد واندیشمندانه مرابرانداز نمود:

- عجیبه.

بااعصابب خرد ولحنی بی ادبانه در حالیکه حرف زدن و عینک جابجاکردنش را تقلید میکردم گفتم:

- جناب دکتر عجیبه یعنی چی؟میخوام بدونم که آیا پیرشدن من یک بیماری نادره یا یک وضیت عجیب غریب غیرقابل توضیح  یا شایدهم یک بیماری جدید؟

دکتر که انگار بااین قبیل برخوردها زیادهم بیگانه نبود بدون اینکه ناراحت شود حتی لبخندکی هم زد و جواب داد:

- ازنظرعلم پزشکی این نمیتونه بیماری تلقی بشه. بنظر میاد یک شتاب دهنده بیولوژیکی ذرات توی مکانیسم حیاتی بدن شما فعال شده،چارچوب زمان رو درهم شکسته وشاید فضا-زمان مربوط به شمارو خم کرده وبه یک کرمچاله دسترسی پیداکرده.این جاهاش ازقلمرو علم پزشکی خارجه .باید با یک فیزیکدان واگه جواب نداد شاید یه فیلسوف مشورت بشه...

-شما یه نفررو بمن معرفی کن .

- فیلسوف وفیزیکدان نمیشناسم .آشنایان من همگی پزشک هستن.

حقیقتا دستم بجایی بندنبود .به سفارش مادرم سراغ دعانویسی فرتوت رفتم که بزحمت میتوانست به صدای خارج شده از حنجره اش شتاب رسیدن به شنونده را بده چه برسد به اینکه بشود بااو درباره شتاب ذرات بنیادین بحث نمود.اززیر عینک ته استکانیش یک اشاره چشمی دادکه یعنی:چایتوبخور.

چای سردشده را بادوهورت بالاانداختم و منتظر شدم ذهنم راروشن کند.گفت:

- مسلما تو در خواب شاهد الهاماتی بودی .نبودی؟

- بودم...مسلم میدونم که بودم ولی چیزی یادم نیست.هیچی یادم نیست .

- مثل صندوقچه ای لبریز از اسرار باقفلی بر درش؟

شگفتا!!!امن که از صندوقچه حرفی نزده بودم .این فرتوت تیزهوش با صدای کم توانش چه دانشمندبزرگی بنظرمیرسید.اومسلماعالم به اسرارغیب بود.پرسیدم:

-پس شمااز همه چیز خبرداری.

چائی دیگری برایم ریخت و بااشاره چشم به نوشیدن پیش از سرد شدن چای دعوتم کرد.کنجکاوانه وتاحدودی هم محض مزاح پرسیدم:

- نکنه شماهم در خواب پیرشدی؟

- این چه سوالیه؟ مسلماهمه مادرخوابیم که پیر میشیم.

     ۳

اشک مادر بندنمیآمد:

- یعنی هیچی به هیچی؟ قراره تاابد اینطور بمونه؟خدایامن چه گناهی کرده ام که بایداین بلا سرم بیاد؟

محض دلجوئی جلو رفتم و در چهره چروکیده و مهربانش دقیق شدم:

- مامان شماالآن پیری..درست؟ این یعنی اگه مادرخدابیامرزتون زنده بود باید هرروز براتون اشک میریخت؟

مادراین جمله رامزاحی گستاخانه انگاشت و گفت:

- خیرنبینی اگه ریشخندم کنی یونس .من دلم خونه.

- ریشخندنمیکنم...

امادیگرادامه ندادم.بایدپیرزن رادرک میکردم .دیگرهیچ نگفتم و بگوشه ای خزیدم.همانشب در یک وبلاگ باشخص عارف مسلکی آشنا شدم بنام شهاب .برایش شرح قضایارانوشتم و او در جوابم نوشت:

چندروز میگذرد و تو هنوز در این فکری که چرا زود هنگام به سن پیری رسیده ای؟برایت مهم نیست که قفلی گران بر صنوقچه اسرار زده شده است؟

حیطه ادراکم قدری وسعت گرفت ولی هنوز میخواستم دلیل بیماریم را پیداکنم چون ناسلامتی من قرار بود تا یکهفته دیگر خواستگاری بروم.بااین شکل و قیافه مگر میشد؟

رشدموهای من زیاداست و حالا سفیدی تارهای موهایم داشت از بیخ و بن پدیدار میشد .بایددو کار انجام میدادم ،رنگ کردن مجدد موها و رفتن پیش یک گریمور متبحر.

موهایم رامجددارنگ کرده وسراغ گریموری رفتم که رفیق سام بود.گریم من بیشتراز سه ساعت بطول انجامید.سام میگفت:

-فرضا که دختره رو امشب گول زدی ،بعدش چی ؟

باعصبانیت به او نزدیک شدم بطوریکه هردودستش را بعلامت تسلیم ،  ناخودآگاه بالا برد وچندقدم  عقب عقب رفت.به او توپیدم که:

- مگه قراره همیشه این فرمی بمونم؟یه روز صبح بیدار میشم ومیبینم که  ناگهانی بحالت واقعی خودم برگشته ام.

وتوی دلم به خودم گفتم:

- حتمااین اتفاق میفته؟!...شایدهمینطوری بمونم.

بهرحال باید مثبت فکر میکردم.

شب خواستگاری فرارسیدوهمانطورکه حدس میزدم باتمسخرخانواده دخترمواجه شدم.آنهاباورنمیکردندکه من بیست وهشت ساله ام .حتی فهمیدند که موهایم را رنگ کرده و صورتم را بدست گریمورسپرده ام اصلاهم برایشان مهم نبود که من چه دوران پرتنشی رادارم میگذرانم یا اینکه مادر م تا چه حد نگران و دلشکسته است.جای شکرش باقی بود که با تیپا بیرونمان نکردند و مودبانه عذرمان را خواستند.پدر دختر بالبخندی که از هزارتا فحش خواهرمادربدتر و شنیع تر مینمود گفت:

- مارو ببخشید .شما خانواده محترمی هستین ولی نداجون فعلا قصد ازدواج نداره!!

قصد ازدواج ندارررره!...چه جمله مسخره ای .چرا وقتی داشتند قرارمدارامشب را میگذاشتند این حرف رانزدند؟من که میدانم چه چیزی دلشان را زد...من گور بگور شده !...البته من همه این حرفها رابعداز خارج شدن از منزل دختر و خطاب به سام و آوا زدم!

   ۴

مازان دغل کژبین شده،بابی گنه درکین شده

گه مست حورالعین شده،گه مست نان و شوربا...

چاره ای نبود،سعی کردم اهمیتی ندهم و منتظر شوم این سندرم لعنتی دوره اش راطی کند.ولی تاکی؟مجددارفتم پیش دکتر.اوگفت:

- چیزی که بنده درباره حالت غریب شما گفتم شرح یک بیماری نبود بلکه فرض بنده بود و اسمی که به اون وسیله ازش یاد کردم یک نام جدید بود که ابتکار خود خود حقیره.قصددارم در سمیناری که قراره ماه دیگه دردانشگاه...

بقیه حرفهایش را نشنیدم چون ادامه نداد بدین دلیل که من توی مطب نایستادم و سریعا آنجاراترک کردم.مرتیکه داشت فضل فروشی میکرد و گوئی قصدداشت بیماری مرا وسیله ای قراردهد برای مطرح شدن در محافل پزشکی عالم.

تنها پناهم منزل دعا نویس بود.طبق عادتی که از او سراغ داشتم اززیر عینک ته استکانی ضخیمش براندازم کرد و پرسید:

- فکراتو کردی پسرجان؟

-  درچه مورد؟

- پرداختن به دلیل ونه مشغول شدن به معلول.

- آره...میخوام ولی کمکم کنید شما...

- آفرین پسر خوب...پس اول قفل اون صندوقچه رو بشکن و بمن بگو چه ها داخلشه.

-  فکرنکنم اجازه داشته باشم .من اونشب توی رویابه این درک رسیدم که اجازه ندارم.

- تلاش خودت روبکن  که اجازه روبگیری.

- دقیقا ازچه کسی.

- از خدا.

 رعشه براندامم افتاد.کم مانده بود که بیهوش شوم.نتوانستم آنجابمانم وبسرعت خانه دعانویس را ترک کردم.

سخت بود.یک فرصت لازم بود .باید با خودم تنها میبودم تا میتوانستم چیزهایی را بیاد بیاورم آخردرک محتویات صندوقچه اسراری که آنشب در دامان اندیشه من گذاشته شده بود به این راحتیهانبود.

باتمرکزی مدام در طول چند شب بتدریج توانستم به خیال خودم قفل از آن صندوقچه مجازی بردارم .درکمال ناباوری آنراخالی یافتم!مثل دفعات پیش احساس کردم تنها مامن و ماوای من خانه دعانویس است .گرچه بظاهر ساده و کم حرف بود ولی جنس حرفهایش متفاوت بنظرمیرسید .جوری بامن گفتگو میکرد که گوئی همیشه مرامیشناخته است.بنظرمیرسید یک دریا آگاهی دارد ولی بجز جرعه ای نمیتواند بمن بد  بدهد.پرسید:

- هیچ؟!

-  هیچ!

- وتو قبول کردی؟

- نه ... نه باور ونه قبول...هیچکدام.

- ...و چرا؟

- چون غیرممکنه .من اونشب لبریزشدم ...

- ازهیچ نمیشه لبریز شد نه؟حرف تو اینه؟

- دقیقا.

- پس بیشتر تلاش کن .مسلماتوهنوزنتونسته ای اجازه بگیری...

-حرفش راقطع کرده و گفتم:

- میدونم که ثمره اون شب نمیتونه هیچ باشه... نه تنها طولانی و باصلابت و شگفت انگیز بود بلکه همه ی زندگی بود ...شاهدید...یعنی همه شاهدن که پیرم کرد.حرف من این نیست که نتیجه اون شب بزرگ و ملکوتی هیچ بوده حرفم اینه که شاید باید یه جای دیگه پی حقیقت بگردم.

- مگه جای دیگری وجودداره؟به هرجا که بری بجز هیچ هیچ نخواهی یافت!اون صندوقچه همه چیزه پسرم .مطمئن باش.توفقط به قابلیت نیازداری.قابلیتی که تورومجاز کنه به دانستن بیشتر.

- پس شما میگین ایراد از منه نه از صندوقچه؟

-  دقیقا همینطوره ...

واو مرا به اتاقی برد خالی از همه چیز.دررا باز کرد اماداخل نشدیم،ازمن  پرسید :

- تواینجاتوی این اتاق چیزی میبینی؟

- نه.

- درحدی مطمئن هستی که بگی اینجا هستی وجود نداره؟خداوجودنداره؟

- نه...نه!ابدا....من که کافرنیستم.

-پس اینجا و همه جا همه چیز هست ...هیچ فقط هیچه...وجودنیست.

مرابرد توی اتاقی دیگر .وارد شدیم اونجا یک تلویزیون بزرگ بود:

- نظرت درباره اینجاچیه؟

- اینجاهمه چیز هست...یه تلویزیون هم هست...

پشت بند کلمات من او ادامه داد:

- که خاموشه.

ومن هم تکرارکردم.

 - که خاموشه.

واوگفت:

- این حقیقت فعلی توئه پسرجان...خاموشی.این اتاق پره از امواج ماهواره ای، رادیوئی ،موبایل وغیره.درون این تلویزیون گیرنده ای قوی هست که میتونه قسمت زیادی از این امواج نامرئی رو به موجودیت عینی برسونه ولی خاموشه.گیرنده خودت رو روشن کن . اون صندوقچه خالی نیست.

وقتی که خواستم خانه دعا نویس راترک کنم نگاه نافذش رابمن دوخت وگفت:

- صبرکن وازمن نصیحتی بشنو...اگه تونستی چیزی ببینی دچار منیت وغرور نشوکه خیلی خطرناکه .خودت رو کنترل کن تادچاربلانشی.

گفتم : چشم.وبیرون آمدم .

سری به وبلاگ شهاب زدم ودنبال شیوه های تمرکز صفحات مجازی را مرور کردم ....پس از روزهای متمادی تمرین و تحمل ریاضت حس کردم ازطریق کشف و شهوددارم یک  چیزهایی رادرک میکنم.ذوق زده به منزل دعانویس رفتم ودق الباب کردم .دربازشد و در کمال تعجب یکی دقیقا شکل خودم را پشت در دیدم. کم مانده بود از حیرت و ترس قالب تهی کنم .برخودم مسلط شدم آنگاه باوجود اینکه بادعانویس رودربایستی داشتم ولی بخود جرات داده و جسورانه پرسیدم :

- سرکارمون گذاشتی؟تودیگه کی هستی؟

- دعانویس.

- چراخودتو شکل من درآوردی  مردمومن؟

- من اهل این کارهانیستم پسرم، اینا تصورات توئه.البته یه تصور که حقیقی تر از واقعیت جاریه.

- یعنی میخوای بگی بنی آدم در آفرینش زیک پیکرند!

وبلافاصله از لحن تمسخرآلودم خجالت کشیده و در ادامه اضافه کردم:

- بله...مسلما زیک پیکرند ...حالاباید چکار کنم؟

- چیزی دیدی؟

- نه به قرآن.

-پس برو ودیگه اینجا نیا...فقط خودت میتونی به خودت کمک کنی.هروقت چیزی برای اندیشیدن داشتی در این خونه به روت بازه.دوچیزیادت باشه :یکی اینکه اونچه در ذهن میگنجه در زبان نمیگنجه پس فهمت روانقدر کوچک نکن که به زبان بیاددوم اینکه توهیچی نیستی بجزاندیشه فراگیرکائنات،پس نگذار منیت احاطه ات کنه...منظورم همون منیتیه که گفتم هیچه!!فهمیدی؟

بااینکه نفهمیده بودم ولی سری تکان دادم و تلو تلو خوران از خانه بیرون آمدم.به خانه که رسیدم تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده وچه هادیده ام.بمحض ورود به اتاق جلوی چشمان بهت زده دهراسان آوا و مادر بیحال روی زمین افتادم.

      ۵

 یک مجموعه فشرده از نقاطی که حول یکدیگر ،سیاره وار میچرخیدندو از خود نورمیپراکندند کم کم به من نزدیک شد.کلیت مجموعه به شکل منظومه ها و کهکشانهائی بود به شکل بدن یک انسان درزمینه ای فضائی وسیاه که البته جزئیات چهره و بدنش را نمیشد دید.نمیدانستم باید در جزئیات نقاط سیاره گونه دقیق شوم که هرکدامشان بتنهائی حیرتزده ام میکردند ،یابه کلیت بدن انسان واری بنگرم که داشت بمن نزدیک میشد.پرسیدم:

- جلوترنیا.کی هستی .چی هستی.

صدائی توی مغزم گفت:

- نگران نباش ... 

خموش باش و زسوی ضمیرناطق باش

که نفس ناطق کلی بگویدت" افلا"

و توده نورانی بلافاصله در من مستحیل و بامن یکی شد.حالا جز فضای خالی چیزی نبود.فکرکردم که بایدحرکت کنم و بلافاصله شتاب گرفتم و پیش رفتم و....

چه مناظر باشکوهی جلوی چشمانم گسترده میشد.دریاهای آرام و نقره فام .کوههای سرسبز و سرکشیده در ابرهای سپید و لطیف و آدمهایی که نور از بدنهاشان متصاعدمیشد...همه آن آدمها را میشناختم ، همه بلااستثنا دوستان من بودند و اینها همگی از من منعکس میشدند و جسمیت می یافتندگویاتراوشات سیال ذهنم بودند.بااینکه خسته نبودم ولی کنار چشمه ای ایستادم.گویا باید از آبش مینوشیدم.آبی بغایت زلال و خنک و گوارا که وقتی نوشیدمش تازه تر از تازه شدم و هوش و ادراکم صدچندان شد.داشت خنده ام میگرفت از بلاهتی که سالها باآن دست به گریبان بودم.سادگی و صداقت از وجود همه چیز میبارید وخیالم بقدری راحت بود که دلم میخواست فقط پرواز را ادامه دهم.همه به طرفه العینی کنارم بودند...مادر ، خواهرم،برادرم،تمامی آنانی که دوستشان داشتم...از من پدیدمی آمدندودردرونم میخندیدند و شادی میکردند...وناگهان یکنفردردرونم گفت:بایدساعاتی راروزه سکوت بگیری.

    ۶   

خامش که بس مستعجلم،رفتم سوی پای علم

کاغذبنه بشکن قلم،ساقی درآمدالصلا.....

هنگامی که از جهان واقعی جداشدم وچشمانم را مجددا دردنیای مجازی باز کردم با صحنه رقتباری مواجه شدم.مادرگیسوان سفیدش راپریشان کرده بود و از خاکی که در مشت داشت برسر میریخت و ضجه میزد.آوا و برادرم هم حالی بهتراز او نداشتند.سام بمحض بهوش آمدنم باخوشحالی بطرفم پرید وبوسه برپیشانیم نشاند:

- داداش گل خودم...خوبی؟حالت روبراهه؟

ومن در آغازین لحظات روزه سکوت بودم وباوجوداینکه شدیدامایل بودم مادرم رادلداری دهم میبایست لب از لب باز نمیکردم.پیش رفتم ،مادررامهربانانه درآغوش فشردم وبردستانش بوسه زدم.ناباورانه در من نگریست .گویامنتظربودچیزی بگویم و سکوت من برترس و دلهره اش می افزود...

میگفتندومیگریستند.شکوه میکردند وشکوه میکردندو من همچنان لب از سخن فروبسته بودم.بتدریج اجسام تغییرماهیت دادند و همه جا مبدل به اقیانوسی پهناوروبیکران از ذرات درخشان،فعال ومعنادار شد.بدین سبب میگویم (معنادار)که بهیچوجه بااین شکل جدیدواقعیت احساس بیگانگی نمیکردم.حتی هنگامی که خواستم  به دست وپای خودم نگاه کنم بجز ذرات فعال و پرتلالو چیزدیگری ندیدم.ذراتی که عمیقاباشعوربودندوبه شیوه ای فراگیر بامن سخن میگفتند.حالادیگر نه من سردرگمی وجودداشت نه نه خواهرو برادرنگرانی ونه مادرگریانی.همه چیز ذره بود و حرکت بود و نور.ذراتی که بر جای آواوسام نشسته بودنددر بعضی جاها حرکاتشان کج و معوج بود و ذراتی که برجای مادر نشسته بودند بیحال و کم نور و مردد حرکت میکردند.ذرات زمین و دیوار و اجسام جامد بخاطر حرکت محدود و خشکی که از خود بروز میدادند قابل تشخیص بودندو پیدابود که آزادی عمل زیادی ندارند و مانند محبوسانی هستند که فقط میتوانند در چهاردیواری سلولهایی کوچک حرکاتی جزیی داشته باشند.ذرات اجسام جامد هم شعور داشتند ولی قدری کمتر ...

هرجسمی یک سازوکار ذاتامنظم داشت باخصوصیاتی منحصر به خود و کل جهان آن لحظات برای من مجموعه ای از ساز و کارهای متشکل از ذرات درخشان و فعال بود.سعی کردم ذرات شناور ی را که تشکیل دهنده مادر بودند سازماندهی مجددکرده و به آنها انرژی تازه ای ببخشم بهمین قصد رویشان شدیدامتمرکز شدم و وبازوم کردن روی یکی از آنهاالبته بصورتی اتفاقی ،گفتگوئی شهودی راآغاز کردم وخواستم که به حقیقت توجه کند واستحاله مرابفهمدوآنرازیانبار قلمدادنکند.

انگارموفق شدم چونکه حالت ذرات بتدریج به سامان رسید و حرکتشان به سرعتی نرمال نزدیک شدوآنهنگام که شادی را در عمق آن سازوکار حس کردم خیالم راحت شد ودرهمان راحتی خیال همه اشیا و ذرات رنگ باختند،تاریکی همه جارافراگرفت و خواب مرادرربود.

هنگامیکه بیدارشدم روی تختم دراز کشیده بودم و اولین چهره ای که دیدم صورت خندان آوابود که جیغی از سر خوشحالی کشید:

- بهوش اومد ...مامان ،سام...یونس هوش اومد.

چشمانم گویاتحمل نور محیط رانداشتند ،بستمشان و درهمانحال رطوبت لبانی را بر گونه ام حس کردم و صدای مهربان مادر که گفت :

- دردو بلات توسرم بخوره پسرگلم خوبی؟

- خوبم مادر...خوبم...خیلی.

- لامصب تو چند کیلویی؟فکر میکردم آدمای لاغر سبکن .

این صدای سام بود فهمیدم که او بغل کرده و تا تختخوابم آورده.گفتم:

- واقعا شرمنده....اصلا نفهمیدم چی شد یه دفعه...

-میدونم داداش...بی خیال.

    ۷

برات آمد برات آمدبنه شمع براتی را

خضرآمد خضرآمد بیارآب حیاتی را....

اصلانفهمیدم کی و چطور به خانه دعانویس رسیدم.در باز بود .واردشدم .پیرمرد درنماز بود.رایحه ای خوش درهمه جا منتشربودو وضع وحال خوبی را میشد احساس کرد.لحظه ای عالم ذرات مجدا برمن آشکارگشت ودیدم که همه چیز سامان داردوذره ای نقص دروجود شان نیست.

- بهتری ماشاالله پسر!...بهترهم میشی انشاالله.تموم این ناهماهنگیها وبحرانها لازمه رسیدن به معرفته.همیشه اولش آشفتگیه و بعدش نظم و آراستگی فرامیرسه .دستت رو بمن بده...

دستم را در دستانش گذاشتم و ناخودآگاه چشمانم رابستم و ثانیه ای بعد باز کردم.دربک گورستان بودم وبرسرگوری حاضرشدم که مردی آنجا درحال خوردن حلوای خیرات بود...

بگریز ای میراجل از ننگ ما از ننگ ما

زیرانمیدانی شدن همرنگ ما همرنگ ما

ازحمله های جنداووزخمهای تنداو

سالم نماندیک رگت برچنگ ما برچنگ ما

تنها بودم،فقط من  بودم و من.صدای دعانویس رادر درونم میشنیدم:

- این مرد که حلوا میخوره پسرهمون مردیه که جسمش داخل گور خوابیده .مردی که سه روز قبل دفن شده.

بازهم عالم نوروذرات بر من آشکارشد و ساز و کاری دیگر رادر مقابل چشمانم دیدم .ذرات نور در هم ادغام میشدند و باز ذراتی دیگر پدیدمی آمدند.صداگفت:

- ذره ذره را ونور نور را میجود...این است راز زیستن.زیباست نه؟

درست میگفت،زیبا بود.صدانجواکرد:

- زشتی یک توهمه.حقیقت فقط زیباست و دیگه هیچ.این ذرات که در هم میپیچن و باز خلق میشن دربالای گور حلوائیه که پسرمیخوره و در قعرگورکرمها ئی هستن که بافتهای مادی بدن اون میت رومیخورن.سازوکار یکیست وهیچ تفاوت ماهوی وجودنداره.والبته هیچ چیز مشمئز کننده ای هم وجودنداره.اگه ذهن تو ظاهربین نباشه، اگه تفکرتو به خطا نره و باطن رو ببینه تنها نظم و زیبایی خواهد دید.

- پس روح کجاست؟

- صورت و معنی توشوم چون رسی،محو شود صورت من در لقا.

- چرا من نمیبینمش.

- دردل هرذره تورادر گهیست،تا نگشائی بود آن در خفا.یعنی همه چیز در تو رخ میده چه متوجهش باشی و چه متوجهش نباشی خلقت وآفرینش الهی درجریانه و بدون خلل وحتی لحظه ای توقف اتفاق میفته .جهل تو اصل سازوکارخلقت رو زیر سئوال نمیبره .

مبهوت بودم ولی نمیخواستم باز هم به آن حالات نزار دچار شوم بهمین دلیل روی خودم کار اساسی انجام دادم و تصمیم گرفتم که مواجهاتم با هر چیزی هر چقدر عجیب باعث نشود خودرا ببازم.به خود گفتم:من در برهه ای از زندگیم قرارگرفته ام که بایدآماده پذیرش حقایق باشم.حقایقی که ممکن است در نظرم غیرعادی جلوه کنند.

از گورستان مستقیما به خانه رفتم درحالیکه دعانویس رانیز همراه خودداشتم!!

یک شمع ازاین مجلس صدشمع بگیراند

گرمرده ای ور زنده هم زنده شوی  باما

هیچکس توی خانه نبود .نشستم و ناگهانی یک فنجان چایی توی یک سینی استیل در برابرم دیدم .تصویرخودم رانیز بوضوح در سینی مشاهده میکردم.آوا گفت:داداشمون چطوره؟ماشاالله سرحالی قربونت برم.

- ممنون خواهر خوبم.

توی سینی استیلی که فنجان درآن قرارداشت تصویر آوا نمایان بود در حالیکه داشت تشکر میکرد:ممنون خواهر خوبم .

قراری راکه باخودم گذاشته بودم بیادآوردم.مادر ازدرونم  ناگهان جهید وبوسه ای بر پیشانیم نشاند:

- بهتری عمرمادر؟

بالحنی محبت آمیز و اطمینان بخش گفتم:

-الحمدلله..

ودرآینه ی سینی تصویرمادر بود که میگفت:الحمدلله.

دعانویس هم توی آینه سینی بود.او در سکوت نگاهم میکردوانگار درمعنای نگاهش نصایحی مبنی بر داشتن تحمل و درکی ورای تحمل و درکی که تا قبل از آن داشتم نهفته بود.یک چیزی از درونم بر تارو پود جسمم فشار میاورد ومیخواست پوستم رابترکاند و بیرون بجهد .مثل دفعه قبل ، ناگهانی اجتماعاتی ازذرات  نور باجنبشی متوازن پیش رویم به جلوه گری پرداختند.رقصی زیبا از رنگ ونور و گرمای مطبوعی که رایحه ای خوش از آن به مشام جان میرسید وشادی مطلق .....

روح یکی دان وتن گشته عددصدهزار

همچو که با د ام ها در صفت ر و غنی

من که در تحمل آن اوضاع،روان خود را ناتوان ویابه تعبیری نالایق میدیدم چشمهارابستم ترجیح دادم دیگرباز شان نکنم ،یعنی همانجابخواب فرو بروم.به خیال خودم چشمها را بستم ولی رقص ذرات هرگز درسیاهی خودخواسته بینائی چشمانم محونشد.دعانویس غرید:

- پسرجان حقیقت خلقت روشنائیه  چون سیاهی و نیستی خلق ناشدنیه.جهل تو که خودش هم مصداقی ازنیستیه باچشم بستن برروشنی، تاریکی رو(فرض) میکنه نه (خلق).

پیشترآ،پیشتر...چندازاین ره زنی؟!

چون تومنی من توام...چند( توئی) و( منی)؟

نورحقیم وزجاج...باخود چندین لجاج؟!

از چه گریزد چنین روشنی از روشنی؟

گریختن نه ممکن بود و نه صلاح.حقیقت رعنای بی غل و غش تمام قد در برابرم ایستاده بودومن باید باآغوش باز میپذیرفتمش .حقیقت بیرحم نبودواگر من جبهه نمیگرفتم واز جهالتم در مقابلش سپر نمیساختم عشقی را که از او میتراوید باتمام ذرات وجودم حس میکردم.گویا من تاکنون داشتم ناجوانمردانه مزیت لطفی بزرگوارانه را از خود دریغ میکردم ...

...کم کم  میفهمیدم که دارم از خوابی عمیق برمیخیزم .

صدادرمن نجواکرد:

- آنچه که در صندوقچه بود و تو هیچ میپنداشتیش همینهاست که تجربه شان میکنم.

- توتجربه شان میکنی یا من؟

- من....تو....او...اینها القابند و پاره های گسسته ای از اصل وجود در ذهن تو.همه را فراموش کن وفقط به یک چیز فکرکن .

- به چه چیزی؟

-  مختاری که به هرچیزی فکر کنی ولی تلاشت را براین بگذار که آن چیز واحد باشه.

- بازهم که داره سخت میشه. 

- نه اینقدر سخت که توتصور میکنی.ساده ترین روش روبرای پیداکردن حقیقت در پیش بگیرمطمئن باش نتیجه میگیری.حقیقت شفاف تراز آب چشمه سارانه.حقیقت زیباست وزیبائی همیشه ساده اس.پیچیدگیهارو تصورات مغشوش ماتولیدمیکنه پسر!

-گیجم نکن پیرمرد.

 - یک مثال برات میارم ...چیزهای مرکب پیچیده ترند یا چیزهای ساده؟ وبعداز خنده ای کوتاه ادامه داد:

- بذار بیخودی مبحث رو پیچیده اش  نکنم، عدد یک ساده تره یا میلیارد؟

- یعنی میخوای بگی به یک چیز فکر کنم؟ولی اون یک چیز رو چطور تصور کنم؟ عدد یک رو بعنوان سرسلسله اعداد میشناسم ولی اگر دو و سه و چهار و بقول تو یک میلیارد نباشه ،یک عددی بی ثمر ه .مثل یک دانه ای که در خاک هرگز رشد نمیکنه و بعدها به درختی با هزاران برگ مبدل نمیشه.

- دیدی پسر؟بازهم داری پیچیده اش میکنی،سختش میکنی.من بهت میگم به یک فکر کن که سرسلسله اعداده .بااین تفکر به یک فکر کن که دو و سه و چهار و یک میلیاردفقط تصاویر عددیک هستن در آینه های روبروی کثیری که تابینهایت قابلیت تکثیردارن...تا بینهایت!...میتونی یابازهم درگیر تصوراتت میمونی؟

- مگر آینه های روبروئی که تا بینهایت قابلیت تکثیر دارن خودشون تصورنیستن؟این یک نظریه خودستیزنیست؟

- چرا ...تصورهست اما یک تصور بنیادین نه خودستیز. ساختارو سازوکار همه چیز رو میشه بوسیله این تصور تعریف کرد.این تصور بنیادینیه که مغز بشر روبرای شناخت مادیات آماده کرده وازاغاز خلقت وجودداشته ولی مطمئن باش که تصوره.

- حرف آخرتو چیه؟تصور یاعدم تصور؟شناخت وحدانیت با مطالعه جلوه هاش یا شناخت اون بدون بررسی جلوه هاش؟

- شناخت خدای قادر متعال بابررسی و مطالعه جلوه های اون کاریه که دانشمندها و فیزیکدانها قرنهاست دارن انجام میدن واگه فکر میکنی هنوز به بن بست نرسیدن- که خیلی هاشان اعتراف میکنند دارند عمررا نه به تحقیق بلکه به بطالت میگذرانند- مطمئن باش بزودی خواهندرسید.حرف من اینه که توباید باعالم مجرد آشنا بشی.تمام.

- خب اون عالم مجردروبرام تعریفش کن.

...جوابی نشنیدم واز آن لحظه به بعد ارتباطم با دعانویس قطع شد .

دیگر نه در من بود و نه روبروی من .حس کردم به قعر ذهنم رفت و پنهان شد.

   ۸

ازآنروز به بعدچندین باربه در خانه دعانویس رفتم و منتظر ایستادم تا درراباز کند ولی هیچوقت این اتفاق نیفتاد.شاید اوهمه چیزراگفته و سررشته کاررابدستم داده بود ونیازی نمیدید حرفهایش رامجدداابرایم تکرارکند.

چندروز بعد من در لحظه ای ناگهانی  دوباره به حالت قبلی خودم بازگشتم یعنی شدم همان جوان بیست وهشت ساله باموهای مشکی و صورت صاف و زیبا.مادرو خواهرو برادرم لحظاتی چندخیلی ابرازخوشحالی کردند ومن در خواستگاری بعدیم  در یک لحظه حساس و نفس گیرجواب مثبت رااز دختر موردعلاقه ام  گرفته ونامزدکردم ولی نمیدانم چرادرهیچ کدام از این لحظات  ازته دل احساس شادمانی نکردم. صندوقچه اسرارهمانگونه سربمهر در من ماند و من برای همیشه در حسرت دیدن محتویاتش ماندم و از عمق وجودسوختم.ندای درونم خاموش شده بود واین کم مصیبتی نبود .تشکیک بیش از حد، افراط در سئوال وهزاران هزار تشبیه و تصور ،نادیده گرفتن آن چشمه زلالی که داشت از درونم میجوشید،اینها همگی مرا از ادراک سادگی وپاکی اصل وجود دور کردندونعمتی راکه ممکن بود نصیبم شود از من گرفتند...من باختم!

میندیش میندیش که اندیشه گری ها،چونفطتندبسوزندزهربیخ تری ها

خرف باش خرف باش زمستی وزحیرت،که تاجمله نیستان نماید شکری ها

دیگرحتی ستاره های آسمانم راهم نمیبینم وحتی...حتی صدای خودم رادر هیاهوی دانسته های پوشالیم نمیشنوم...سرم انباشته است از دانش پوچ اشیاء.

من گم شدم درپس آنچه از طفولیت تاکنون یادگرفتم .هنگامیکه حرف زدن وراه رفتن راآموختم از خوشی و غرور لبریز شدم .آنوقتها هیچکس نبود بمن بفهماند که راه رفتن خزیدن در خاک است ،من خلق شده ام برای پروازدرکائنات وهیچکس حالیم نکردکه آموختن  کلمه آغاز گفتن  نیست بلکه در ورای واژه ها خاموش شدن است..

 

                                                    پایان.

                           مهرداد میخبر_۶ خرداد ۹۶_قصرشیرین

 (اشعار:مولانا)

( سطور آخر:برداشتی آزاداز نوشته های  هارپوکرات دروبلاگش)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                        

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 7693
موضوعات مرتبط: مقالات مدیر سایت , ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1

چهار شنبه 23 فروردين 1396 ساعت : 2:42 بعد از ظهر | نویسنده : م.م
نظرات

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 815
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

پنج شنبه 2 فروردين 1396 ساعت : 11:50 بعد از ظهر | نویسنده : م.م
نظرات

 

 

 

 

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 1012
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

پنج شنبه 2 فروردين 1396 ساعت : 11:50 بعد از ظهر | نویسنده : م.م

اطلاعات کاربری


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



آخرین مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
درباره ما
تقدیم به عزیز سفرکرده ام (فاطمه) .گرچه ناگهان مراتنها گذاشتی ولی به دیداردوباره ات امیدوارم،درلحظه موعودی که ناگهان میآید. --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- د رقرونی هم دور وهم نه چندان دور( ایران )باوجود نشیب و فراز های تاریخی بسیارش در بازه های زمانی مکرر،همواره ابرقدرتی احیا شونده و دارای پتانسیل و استعدادبالا برای سیادت برجهان بود .کشورما نه تنها از نقطه نظرقابلیتهای علمی و فرهنگی ،هنری ،ادبی و قدرت نظامی یکی از چندتمدن انگشت شماری بود که حرف اول را دردنیاهای شناخته شده ی آن زمانها میزد، بلکه در دوره هائی طلائی و باشکوه ،قطب معنوی و پرجلال و جبروت جهان اسلام نیز بشمار میرفت . در عصر جدید که قدرت رسانه بمراتب کارآمد تر از قدرت نظامیست باید قابلیتهای بالقوه و اثبات شده ایرانی مسلمان را برای ایجاد رسانه تعالی بخش،درست و کارآمدبه همه یادآوری نمودتا اراده ای عظیم درهنرمندان ما پدید آید درجهت ایجاد (سینمای متعالی)و پدیدآوردن رقیبی متفاوت و معناگرا برای سینمای پوچ ،فاسد و مضمحل غرب و شرق نسیان زده و بالاخص " غول هالیوود"که برکل جهان سیطره یافته است.شاید بپرسید چرا سینما؟...جواب این است : سینما تاثیر بخش ترین رسانه در عالم است و باآن میتوان وجود معنوی انسانها را تعالی دادویا تخریب کرد...و متاسفانه تخریب کاریست که در حال حاضر این رسانه با عمده محصولات خودبه آن همت گماشته است و تک و توک محصولات تعالی بخش آن همیشه در سایه قراردارندو بخوبی دیده نمیشوند چون جذابیت عام ندارندو قادر به رقابت با موج خشونت و برهنه نمایی موجودنیستند. دادن جذابیت و عناصر لذت بخش نوین و امتحان نشده بدون عوامل گناه آلود به محصولات تصویری بگونه ای که بتواند بالذات ناشی از محصولات سخیف و ضد اخلاقی رقابت نماید کاریست بس پیچیده که نیازمند فعالیت خالصانه مغزهای متفکر ومبتکراست و من فکر میکنم این مهم فقط از عهده هنرمندان و متفکران ایرانی برخواهد آمد و شاید روزی که من نباشم محقق گردد...شاید
منو اصلی
موضوعات
لینک دوستان
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 193
:: کل نظرات : 70

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 25

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 614
:: باردید دیروز : 650
:: بازدید هفته : 6330
:: بازدید ماه : 25427
:: بازدید سال : 84888
:: بازدید کلی : 588242
چت باکس

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)
تبادل لینک هوشمند

تبادل لینک هوشمند

برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان CINTELROM و آدرس cintelrom.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.